صفحات

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

شب، شعر و شکنجه / نامه ای از فرزاد کمانگر




شب، شعر و شکنجه / نامه ای از فرزاد کمانگر









شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است


زمستان 85 در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم میکنم


شب، شعر، شکنجه
"دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."
شب بود، نه از آن شب ها که "گلاویژ" خود را در آیینه "سراب نیلوفر" به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.
شب بود، نه از آن شب ها که "پرتو" بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از "سرتپه و سید فاطمه" آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.
نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار "اسماعیل مسقطی" هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.
از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز "گل ونوشه باغان، لرنژاد" را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.
شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.
تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. "در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد"
تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،
...چشمبند بزن
دستها جلو، دستبند! ... راه بیفت
از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک... دو .... سه ...چهار... پنج.... شش ....
آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، "خدایا من کجای زمین ایستاده ام..."
و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت ... چقدر می ترسیدم .... نه از درد شلاق، از اینکه در قرن 21 در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.
چقدر میلرزدم...نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.
چقدر وحشت برم میداشت... نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا ... این جا .. وای ... وای
با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".
فردا شب باز صدای درد و باز ..
یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.
حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، "به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه"
فرزاد کمانگر
زندان اوین – دیماه 1388
1- گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه
2- سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه
3- پرتو : نام شاعری در کرمانشاه
4- سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه
5- ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند
6- شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است
منبع خبر : خبرگزاری هرانا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

در اعدام فرزاد کمانگر و 4 تن دیگر و آن دیگران : علیرضا عسگری



عقوبت
در اعدام فرزاد کمانگر

و 4 تن دیگر و آن دیگران


بر می خیزند
بر نوک ِ پنجه ها
هشتاد کودک نحیف
در صبحگاه مدرسه
پیچیده در لباس کردی.
سرک می کشند
با وحشت و خشم
و معلم به بالا کشیده می شود
بر میله ی پرچم
و سرود ملی بر گوش کودکان سیلی می شود .
می لرزند از وحشت
هشتاد دمپایی کوچک
پاره پاره
با انگشتانی بیرون افتاده
زخمی / ترک خورده / خاکی
بر می خیزند
روی پنجه های پا
بالا کشیده می شود
سهام بورس /معلم / شاخص امنیت ملی
و به نمایش گذاشته می شود
اعلامیه ی جهانی حقوق بشر / و یک معلم بر میله ی پرچم
و در باد به اهتزاز در می آید
دست و پا زدن یک دست لباس کردی
وهشتاد محصل مدرسه
حک شده یک چهره در قلب ها یشان
بر می خیزند
تا
فرو بریزد
گلوله و خشم
از آسمان شاهو / دالاهو
و اتش بگیرد
تهران ، نیویورک ، پاریس
و فرو بریزد
کفش
کتاب
تقسیم
غذا
آزادی
در کابل ، سنندج ، افریقا
قد می کشند
بر پنجه بر می خیزند
و پرتاب میشود
هشتاد ستاره
و درمی گیرد از شهاب های سرخ
آتش بارانی در آسمان
آری
آری
بر می خیزند


علیرضا عسگری – 19 اردیبهشت 89


+ نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت توسط شهریور 17 نظر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

شیرکو بی کس - برای فرزاد و یارانش


برای فرزاد و یارانش
شیرکو بی کس
07:34:11/05/2010
ترجمه از: شهاب الدین شیخی



متن سخنرانی شیرکو بی کس در مراسم بزرگداشت شهیدان 19 اردیبهشت



ترور و اعدام ... دو مدال و دو نشانه ی آشکار و تعریف شده ی امروز
روشنفکران و جوانان کوردستان هستند.
همان نشان و مدالی که دیکتاتورها برای آخرین بار بر سینه ی قربانی های
شان می زنند... آن ها در این خیال باطل اند که شاید ما را به سکوت وادار
کنند و مارا بترسانند و ما را گامی به عقب برگردانند..
ما هم برای این که این این نشان را از آن طرف و از روی زیبایش بر گردنمان
بیاویزیم با قلم نور تاریکی های آن ها را خاموش کنیم و بنویسیم:
نزد ما از این گونه مرگ ها زندگی دوباره آغاز می شود و بر بالای این
دارهای اعدام که شما افراشته اید، سر ما بلندتر و درخشنده تر می شود....
از این سو تروریست های «سوران مامه حمه» و « سردشت عثمان*»..... از آن سو
نیز تبرهای جمهوری اسلامی....
هر دوی آن ها در دوراهی مرگ و تاریکی به یکدیگر می رسند.....
در حقیقت ما خود زندگی هستیم و جوانان مان آینده ای بی پایان اند...
خوب به من بگویید: از شرق تا به غرب.. از بالا تا پایین این سرزمین ها
از قدیم الایام تا به امروز.. طناب های دار چه چیزی را توانسته اند در ما بکشند!؟
چه کار توانسته اند با فریاد بلند مبارزه و آزادی مان بکنند...
طناب های دار توانسته اند «شاهو» را بترسانند..؟
توانستند دریاچه ی « وان» و «ارومیه» را خاموش کنند..؟
توانستند « پیر مگرون» را به زانو درآورند ؟
آن چه تا به امروز طناب دار توانسته انجام بدهد
نتایج معکوس خواسته های عاملان آن بوده است : کاروان مان طولانی تر ...و
صدایمان زلال تر و نیروها و ازدحام مان بزرگ تر شده است..!
طناب های دار ترسید ه اند..... از کورد ترسیده اند..
طناب های دار بازنده های همیشگی اند و ما هنوز هستیم..
جمهوری اعدام اسلامی ایران
پیر ِ پیر شده است و
اما نیرو و جان ما هنوز گرم و آماده است
جمهوری اعدام اسلامی ایران
در سراشیبی خواری است و
اما، ما تازه داریم از قله های بلند
دست به سوی آفتاب دراز می کنیم و به مهمانی زمین اش می آوریم...
از همین امروز صبح.... بزرگترین خیابان سنندج
به فرزاد کمانگر تغییر نام داد...
از همین امروز صبح .... بزرگترین پارک مهاباد به شیرین علم هولی تغییر نام داد
از سپیده ی امروز.... همه ی کودکانی که به دنیا آمدند
نامشان را « فرهاد وکیلی» گذاشتند...
از اولین اشعه ی دم دمای بامداد امروز مهدی اسلامیان چون دریاچه ی وان
نام اش جاوید شد
از سپیده ی امروز...
علی حیدریان
تاق بستان کرمانشاه است....
بفرمایید سنندج را اعدام کنید؟!
سر مهاباد را ببرید...
بفرمایید نگذارید کودکان ما به دنیا بیایند؟!
بفرمایید
مگذارید باران ببارد و مگذارید گیاه بروید و
مگذارید زمین زندگی کند!
من دیگر از امروز عاشق چشم های شیرین علم هولی هستم
از امروز تمام شعرهایم را
گل ترانه و آوازی خواهم ساخت برای قامت شیرین علم هولی....
از امروز من تاری از گیسوان او هستم....
از هیمن امروز
من ناخن انگشتان او هستم...
از حالا به بعد من دیگر همان جفت کفشی هستم
که او برای آخرین بار پوشید و با آن ها از طناب دار بالا رفت و
از حالا به بعد من النگوهای به جا مانده ی دست ِ
شیرین علم هولی هستم.....
جمهوری اعدام اسلامی
چه چیزی را به طناب دار نسپرد و اعدام نکرد،
از رویا تا شعر و
از شعر تا زن و از زن تا نان و
تا آب و تا گل و تا چشمه
جمهوری اعدام اسلامی
آن چه را هرگز هرگز نتوانست اعدام کند
آینده و آزادی است




شیرکو بی کس
9/5/2010
سلیمانی
* این دو نفر نام دو روزنامه نگاری است که در این یکی دو سال توسط
تروریست ها در کوردستان عراق ، متاسفانه ترور شده اند