صفحات

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

وقایع اخیر ایران و آلترناتیو

وقایع اخیر ایران و آلترناتیو
قسمت اول
آرش زمانی


«هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی.» این یکی از شعارهایی بود که انبوه جمعیت در روز 26 تیر پیش از نماز جمعه بر زبان می‌راندند. جمعیتی که اگر حضورشان در این شمار چه قبل از انقلاب 57 و چه بعد از انقلاب کم نظیر بود، کیفیت حضور آنان، یقینا، بی‌نظیر بود. از سنت شکنی‌های آنان در قالب پوشش و آرایش زنان و دختران گرفته تا نمازخواندن عده‌ی زیادی با کفش، دختر و پسر در کنار هم و این‌که خیلی‌ها تنها نظاره‌گر نمازخواندن دیگران بودند، و نیز شعارهایی که جمعیت سر می‌دادند، بساد‌گی می‌شد تشخیص داد که جمع حاضر به شریعت، حتی در زنده‌گی روزمره‌ی خود، نیز پایبند نیستند چه رسد به حضور در مراسم آیینی نماز جمعه. آری! آنان برای هدف دیگری آمده بودند.
آنان به‌عنوان تنها امکان بیان خواست حداقلی‌شان اکنون آمده بودند که به گسترده‌ترین شکل ممکن اعتراض خود را به وضع موجود به‌صورت عام و نتایج انتخابات به‌صورت خاص ابراز کنند. آیا آنان فریب خورده‌بودند؟ آیا سخنان هاشمی را پس از 18 تیر 78 وقتی که در همین تریبون نماز جمعه ظاهر شد و دانشجویان را ضد انقلاب خواند و به‌کار گیری سلاح را در مقابله با آنان توجیه کرد از یاد برده بودند؟ آیا آنان فراموش کرده‌اند که کشتار مارکسیست‌ها و مجاهدین در دهه 60 و قتل‌های زنجیره‌ای و... بخشی نازدودنی از دوران زنده‌گی اوست؟ آیا آنان دادگاه میکونوس را از یاد برده‌اند و فیلم کشتارهای خارج از کشور را در http://www.youtube.com/watch?v=9R5oLZ8TnWs ندیده‌اند؟ آن هم در دنیایی که میلیون‌ها نفر در فاصله‌ی کم‌تر از چند دقیقه از هر حادثه‌ای از طریق وسایل ارتباطی مطلع می‌شوند؟ آن هم مردم کشوری که جز پرشمارترین کاربرهای اینترنت‌اند؟
شاید بجای تلاش برای پاسخ به این پرسش که آیا آنان از این حقایق آگاه بودند یا نه باید پرسید آیا آنان در حوزه‌ی امکان، عملا چه می‌توانستند بکنند؟ و از یاد نبریم که ایرانی‌ها به دلایل متعدد حضور در انتخابات ریاست حمهوری را یکی از معدود امکانات مشارکت اجتماعی تلقی می‌کنند، آن‌چنان‌که که حضور آنان پای صندویق‌های رای در کمرنگ‌ترین حالت آن از حضور در کشورهای اروپایی کمتر نیست. برای مثال، در حالی که در انتخابات اخیر اتحادیه‌ی اروپا تنها حدود 40 درصد شرکت می‌کنند، با وجود تمام رگه‌های غیر دموکراتیک انتخابات و در حالی که صدها نامزد انتخابات در گزینش اولیه از حضور در انتخابات باز داشته می‌شوند، مشارکت مردم در همین انتخابات بالغ بر 80 در صد است. و این البته اطلاق نامی متعارف هم‌چون دموکراسی یا دیکتاتوری را به حاکمیت جمهوری اسلامی نادقیق می‌کند. بی شک، این بدان معنا نیست که حاکمیت در ایران، دموکراتیک است، اما نکته این‌جاست که حاکمیت، پس از گذراندن نامزدها از فیلترهای متعدد و اعمال محدودیت‌های گوناگون در امکان انتخاب، هم‌چنان در کشاندن در صد بالایی از مردم به پای صندوق‌های رای موفق است. و این هم‌رنگ کردن مردم برای انتخاب سه یا چهار نامزد و حضور اجتماعی آنان در حالی صورت می‌گیرد که هر نوع هم آوایی افراد که خارج از چارچوب پذیرفته شده‌ی حاکمیت باشد به قوی‌ترین شکل سرکوب شده است. این سرکوبِ سیستماتیک با وجود افت و خیزهایی چند به جز دوره‌ی کوتاهی در آغاز انقلاب همواره وجود داشته است و البته در دوران چهار ساله‌ی دولت احمدی نژاد که توام با انقباض سیاسی در داخل بوده در مقایسه با دوره‌ی قبل، پررنگ‌تر شده است.
حال بیاییم به این پدیده از نزدیک نگاهی بیاندازیم. پیش از آن باید یادآوری کرد که خواست انسان، اصولا اجتماعی است و برای تبلور این خواست به ظرف‌های خاص خود نیاز دارد، یعنی اَشکالی که بتوان در آن‌ها خواست را به‌صورت جمعی مطرح ساخت. حال با هم مواردی را مرور می‌کنیم از نحوه‌ی برخورد حاکمیت با این تلاش‌های افراد برای هم‌صدایی: حدود 40 روز پیش از انتخابات ده‌ها تن از فعالین کارگری و اجتماعی که قصد برگزاری مراسم مسالمت آمیز روز جهانی کارگر را در پارک لاله‌ی تهران داشتند دست‌گیر شدند. در میان دست‌گیرشده‌گان، افرادی از اعضای شورای همکاری، کمیته پی‌گیری، کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری و اعضای کمپین یک میلیون امضا، سندیکای اتوبوس‌رانی شرکت واحد، کانون نویسنده‌گان ایران و چند تن از فعالین دانشجویی به چشم می‌خورند. در همین روز اول ماه مه وقتی 60 تن از کارگران فلزکار مکانیک در محل فروشگاه تعاونی جمع شده‌بودند تا به مسایل سندیکای خود بپردازند مورد هجوم نیروهای مسلح قرار گرفته 45 تن از آنان به بازداشتگاه منتقل می‌شوند. این شاید آخرین حلقه‌ی زنجیر دست‌گیری گسترده‌ی فعالین اجتماعی پیش از انتخابات باشد. اما این در پی برخورد مستمر فعالین زنان، دانشجویان و کارگران است. برخوردی که در زمان ریاست جمهوری خاتمی در دستگیری کارگران سقز در اول ماه مه 1383، کارگران سندیکای اتوبوس‌رانی شرکت واحد مدتی بعد از آن، 13 آذر 1386 با دستگیری بیش از 50 تن از دانشجویان آزادی‌خواه و برابری طلب و موارد پرشمار دیگر همیشه در دستور کار حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است. به نحوی که در آستانه‌ی انتخابات بسیاری از این فعالین یا در زندان بودند یا با وثیقه‌های فلج کننده، زمانِ نامعلومِ دادگاه خود را انتظار می‌کشیدند و یا زیر حکم تعلیق بودند. در حال حاضر موقعیت آنان چنان است که بسیاری هنوز نمی‌توانند مقاله‌ای بنام خود در جایی منتشر کنند. بگذریم از این واقعیت که امکان نوشتن بر روی کاغذ عملا منتفی است و تنها امکان، فضای مجازی در اینترنت است.
حال، با یادآوری حوزه‌ی امکان در نظر بگیریم که وقتی فعالان این سه حوزه، به عنوان حوزه‌های اصلی فعالیت اجتماعی در کنار فعالین حقوق اقلیت‌ها عملا در فعالیت خود در سطوحی چنین بطی‌ء، در حالی‌که هنوز نتوانسته‌اند بدنه‌ی اجتماع را با موضع‌گیری خود آشنا سازند، مورد چنین برخوردهایی قرار می‌گیرند، در آستانه‌ی انتخابات اصولا چه بدیل دیگری در مقابل توده‌ی مردم می‌توانست وجود داشته باشد؟ آنان یا باید منفعل می‌شدند و یا این‌که حالا که حاکمیت بدیل‌های دیگری را در مقابل خود ندارد به زعم خود با انتخاب بد، راه را بر بدتر سد کنند. آنان به بد راضی می‌شوند و از یاد نمی‌برند که بد، بد است. می‌شنوند که میر حسین موسوی انقلاب فرهنگی را به گردن سروش می‌اندازد، می‌فهمند که نخست‌وزیر آن زمان بر خلاف آن‌چه خود می‌گوید نمی‌توانسته در مقابل یکی از گسترده‌ترین اعدام‌های رسمی و ثبت شده‌ی حیات سیاسی متاخر در سطح جهان نقشی نداشته باشد. اما به او رای می‌دهند تا در حوزه‌ی تنگ امکان، وعده وعیدهای او را بیازمایند یا خیلی ساده‌تر کاری کرده باشند.
اما روی دیگر سکه این است که حضور میلیونی مردمی با این مختصات دارای خواست مشخصی نیست جز خواست همان چارچوب تنگ حوزه‌ی امکان یعنی خواست حداقلی مبنی بر این‌که «بگذارید در همین چارچوب تنگ نفس بکشیم». آری آنان چیز مشخصی را مطالبه نمی‌کنند، اما خواهان حذف شرایط موجودند. از سوی دیگر از هگل آموخته‌ایم که هر سلبی نوعی ایجاب است. اما هر سلبی، ایجابی مشخص نیست بل‌که ایجابی‌است گنگ و مجرد و تنها زمانی می‌تواند ایجابی مشخص باشد یا بشود که خواست، پیش‌تر امکان یافته باشد به صورت اجتماعی مطرح شود. بی‌شک افراد حاضر در تجمعات میلیونی پس از انتخابات برای خواست‌های گوناگون هزینه هم داده‌اند: برای پوشش به اداره‌ی اماکن برده شده‌اند، تعهد داده‌اند، میهمانی‌ها و جشن‌هایشان با هجوم پلیس به هم خورده است و...و.... خود همین‌موارد بی‌شک بخشی از خواسته‌های آنان بوده است اما نکته در این‌جاست که آنان هیچ گاه امکان نیافته‌اند خواست‌های خود را به‌صورت جمعی دنبال کنند. یعنی مطالبات آنان طی برهم‌کنش‌هایی چند مجال طرح اجتماعی نیافته‌اند. و پارادوکس حضور میلیون‌ها تن بدون خواست مشخص بدین صورت قابل تبیین است. موید این نظر هم بررسی شعارها، پلاکاردها و نوشته‌هایی است که مردم در دست داشتند. ظاهرا سلب به معنای به تنگ آمدن از شرایط موجود و نخواستن آن در مقوله‌های اجتماعی تنها زمانی می‌تواند به یک ایجاب مشخص بدل شود که پیش‌تر امکان آن خواست مشخص در ظرف‌های اجتماعی ولو به‌صورت بطی‌ء تجربه شده باشد. شاید بتوان گفت که این حضور میلیونی چه در دروران انتخابات و چه پس از آن در واقع واکنشی بود به بحران هنجاری‌ای که این بخش از اجتماع را در مقابل حاکمیت قرار داد. بدین معنا که حاکمیت هنجارهای بیرونی‌ای را بر مردم تحمیل می‌کند که از سویی با هنجارهای درونی خود آنان که به طور طبیعی بنا به بافت اجتماعی‌ای که در آن زیست می‌کنند ناهم‌خوان است و از سویی به طرزی افسار گسیخته در همین هنجارهای تحمیلی هر دم به پیش می‌تازد تا واکنشی این چنینی را به‌دنبال داشته باشد. شاید ایران در این زمینه از محدود کشورهایی باشد که کمتر خانواده‌ای را بتوان در آن یافت که به نوعی نتوان چیزی در آن یافت که از سوی حاکمیت غیرقانونی یا ناهنجار تلقی شود.
شعار آغاز متن دال بر نسبت دادن خیانت به بخشی از حاکمیت دقیقا در همین برهه بر سر زبان‌ها می‌افتد. حالا که جناح مصادره کننده‌ی انتخابات با بر هم زدن قوانین بازی در چند مرحله نهایتا با صحبت خامنه‌ای در نماز جمعه سوت پایان بازی را که پیش‌تر نواخته شده بود تایید کرد، مردم رو به سوی دیگری می‌کنند. جناحی که سکوت او را خیانت تلقی می‌کنند.
اما از آن زمان چند هفته می‌گذرد و مراسم تنفیذ و تحلیف با تنشی چند صورت می‌پذیرد. اما آیا ربشه‌های این ناکامی جناح موسوم به اصلاح طلب را باید در کجاها جست؟
شاید بد نباشد برگردیم و چند مورد از سابقه‌ی این واقعه و واکنش‌های گوناگون سران اصلاحات را با هم مرور کنیم و تلاش کنیم دریابیم این خارج شدن از چارچوب‌های متعارفِ جامعه تا چه حد تازه‌گی دارد و ریشه‌ی آن در کجاست؟ بد نیست با هم مناظره‌ها را با هم دوره کنیم. در هیچ یک از سخنان دو کاندید اصلاح طلب نه تنها از مراجع اصلی قدرت از جمله شخص رهبر، شورای نگهبان، سپاه پاسداران به‌عنوان قطب اقتصادی و در عین حال بازوی سرکوب نظام درکنار بسیج، انتقادی به عمل نمی‌آید، بل‌که در اکثر مواقع برای مشروعیت بخشیدن به‌خود بدانان استناد می‌شود. و در مواردی چون کروبی وقتی در مقابل اتهام 300 میلیونی قرار می‌گیرد نمی‌تواند از افراد عالی‌رتبه‌ی نظام عنوان شریک او در قضیه‌ی فرشاد ابراهیمی نام ببرد.
بدین ترتیب مراجع قدرت کماکان دست نخورده باقی می‌مانند و دقیقا از همان جاست که جناح موسوم به اصلاح طلب ضربه می‌خورد. اما برخوردی مماشات جویانه‌ای از این دست از سوی اصلاح طلبان سابقه‌ای طولانی دارد. و در زیر تنها به یکی دو مورد اشاره می‌کنیم.
خاتمی که در اواخر دوران ریاست جمهوریش کمردرد مزمن خود را بهانه‌ای کرد تا در میان دانشجویان حضور نیابد و پرسش‌هایی را که در دورارن ریاست جمهوری او مجال طرح یافته بودند بدون پاسخ گذاشت گویا هنوز از این کمردرد خلاصی نیافته است. او که طی دو دوره‌ی ریاست جمهوریش بر طبل قانون‌مداری می‌کوبید وقتی در دورات تبلیغات ریاست جمهوری، در مورد نیروهای فشار، نیروهایی که همواره خود واضع و مجری قانون خاصِ خودند، از او سوال می‌شود می‌گوید:
«من معتقدم جریانی وجود دارد که او را جریان بدی نمی‌دانم و خدای نکرده نمی‌خواهم متهمش کنم که جریان منحرفی است ولی دیدگاه بسته‌ای است و تعریفش در برابر انقلاب، ارزش‌ها و منافع ملی بسیار تنگ است و ......» (سرمایه 1022، 6خرداد 1388، ص. 18)
آیا اتخاذ این رویکرد و ناتوانی از اتخاذ رویکردی جز این نبود که امکان نداد او با افزایش نزدیک به 500 در صدی بودجه‌ی شورای نگهبان در دوران ریاست جمهوریش مقابله کند؟ نتواند پی‌گیری پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای را به سرانجام برساند؟ نتواند برای فاجعه‌ی کوی دانشگاه پاسخی بیاید؟ و این‌ها همه در حالتی بود که وی دست کم طی چهار سال از دو دوره ریاست جمهوریش در قوه‌ی مقننه نیز همفکران بسیاری داشت.
جالب آنکه در همان نشست در مورد دانشجویان محروم از تحصیل و بعضا زندانی می‌گوید:«شما دانشجویان ستاره دار را ببینید. کسانی که به خاطر ابراز نظرشان دست‌گیر و از تحصیل محروم می‌شوند» وادامه می‌دهد: «البته من نمی‌خواهم بگویم همه‌ی این‌ها(دانش‌جویان ستاره‌دار) بی‌گناه هستند. نحوه برخورد مد نظرم است.»(سرمایه شماره1022، 6 خرداد 1388، ص. 18)
پرسشی که در پایان دوران دوم ریاست جمهوری خاتمی در مقابل بسیاری قرار گرفت این بود: «پس اصلاحات، کی می‌تواند؟» پاسخ این است که زمانی که از سوی بخشی از مراجع قدرت چنین خواستی دنبال شود. یعنی زمانی که بخشی از آنان منافع خود را آن چنان در خطر ببینند که انجام اصلاحاتی چند را برای ادامه‌ی حاکمیت خود اجتناب ناپذیر بیابد.
و این دقیقا گویای موقعیتی است که ما در آن قرار داریم: بحران حاکمیت به رویارویی آشکار دو جناح کشیده شده است. این بحران حاد حاکمیت که پیش از اعلام نتایج انتخابات نشانه‌هایی از آن به‌چشم می‌خورد دقیقا با اعلام نتایج سربازکرد. یعنی زمانی که جناح اصلاح طلب دید قواعد بازی به هم خورده است.
ابن بحران که طی آن دو طرف شمشیرها را از رو بسته‌اند با سخن‌رانی هاشمی در نماز جمعه به نتایجی مشخص رسید: گلایه‌ها و تعرض‌ها باقی‌ست اما نتیجه همین است که هست. اما همین گلایه‌ها نیز از سوی آنانی که بر منصب قدرت تکیه زده‌‌اند بی‌پاسخ نمی‌ماند.
فردای روز سخن‌رانی هاشمی آیت‌الله یزدی رییس جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم وی را متهم می‌کند به این‌که از اغتشاش‌گران حمایت و پشتیبانی کرده و بذر تردید را در جامعه افشانده و به اصل مشروعیت نظام بی‌توجهی کرده است."(رسالت، یک‌شنبه 28 تیر 1388، شماره 6755، ص.1) و سه شنبه از قول خامنه‌ای می‌خوانیم :" نخبه‌گان مراقب باشند، زیرا در امتحان عظیمی قرار گرفته‌اند و موفق نشدن در این امتحان، تنها مردود شدن نیست بل‌که موجب سقوط آنان خواهد شد."(کیهان، سه‌شنبه، 30 تیر 1388، شماره‌، ص.1)
در این بین ادامه حاکمیت به شکل فعلی یعنی فرارفتن از چارچوب‌هایی که البته ریشه در ذات جمهوری اسلامی دارند، اما از سوی جناح اصلاح‌طلب مغایر با اصول اولیه نظام قلمداد می‌شوند به بحران مشروعیت بدل می‌شود. طرفه آن‌که در گذشته‌ی نه چندان دور، به‌طور مشخص در سال‌های 60، وقتی حاکمیت بخش‌هایی از خود بدنه را به دلیل مغایرت با ولایت فقیه حذف کرد، این حذف با مخالفت همین افراد کنونی مواجه نمی‌شد. حذف آیت‌الله کاظم شریعت‌مداری و حذف آیت الله منتظری تنها دو نمونه از این مواردند. بدین معنا که متوسل شدن به فراقانون چیز جدیدی نیست، بل‌که وقتی متوجه بخش کلان‌تری از حاکمیت شده با تقابل عده‌ی گسترده‌تری روبه‌رو شده است.
و این فقط در این زمینه نیست. همین بخش از حاکمیت که احمدی‌نژاد را بدین‌دلیل که برای امام زمان بشقاب غذا می‌گذارد یا هاله‌ای دور سر خود دیده است ریشخند می‌کنند در اوایل انقلاب با کسی که از آن‌ها می‌پرسید آخر خمینی را چه‌طور می‌شود در ماه دید به بدترین شکل برخورد می‌کردند. همین‌ها که اکنون گشت ارشاد را مصداق محدودیت آزادی‌ها می‌دانند خود زمانی سردمدار بدترین شکل تحدید آزادی‌ها بوده‌اند.
اما این دو بحران بیش‌تر به تصفیه حساب‌های خود حاکمیت برمی‌گردد و اگر در میان افراد حاکم یک‌دستی وجود می‌داشت، آن‌چنان که در دهه‌ی 60 چنین بود، این بالغ بر 100 نفر که هیچ، هر جوی خونی که راه می‌افتاد جناحی که اکنون منتقد حاکمیت است هیچ‌گاه پشت سر بخش‌هایی از بدنه‌ی اجتماع قرار نمی‌گرفت؛ کما این‌که وقتی کارگران بخشی از خواسته‌های خود را از کل حاکمیت مطالبه می‌کردند هیچ‌گاه چنین نشد؛ کما این‌که وقتی زندان به محمود صالحی کارگر خباز شهرستان سقز در حالی که در حالت کما قرارگرفته بود مرخصی نداد و تنها اتفاقی صرف او را از مرگ نجات داد و هیچ یک از این افراد خم به ابرو نیاوردند؛ کما این‌که به منصور اسالو کارگر شرکت واحد اتوبوس‌رانی مدت‌ها برای عمل چشمش وقت نداند؛ و سال‌ها پیش خود دست اندرکاران اعدام‌ها و ترورهای خونین دهه‌ی 60 بودند. کما این‌که وقتی کارگاه‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تری از شمول قانون کار خارج می‌شدند، چیزی که خود رفسنجانی تصویب کننده‌ی آن در مجمع تشخص مصلحت نظام بود، هیچ یک مخالفتی نکردند.
تلاش برای ترسیم موقعیت فعلی به‌صورت شماتیک چنین چیزی است:

بحران هنجاری بحران حاکمیت بحران مشروعیت
(از سوی مردم) (رودرروقرار گرفتن جناح‌ها) (ناتوانی حاکمیت در کل)

اما حقایق جامعه‌ی ما را تنها این‌ها تشکیل نمی‌دهند. باز هم سعی کنیم شعارهای موجود طی این روزها را با بررسی سه فاکتور در مورد آنان یعنی گستره و تعداد و تداوم آنان مرور کنیم. توضیح آن‌که مقصود از گستره این است که چه بخشی از جمعیت حاضر آن شعار را داده‌اند، تعداد یعنی این که شعارهایی با مضمون خاص تعدادشان چند تا بوده است و تداوم یعنی این که چه کسری از زمان را به خود اختصاص می‌داده‌اند. نویسنده با بررسی بیش از صد شعار در چهار برهه‌ی زمانی از قبل از انتخابات تا زمان اعلام نتایج- از اعلام نتایج تا زمان زدن سوت پایان از سوی رهبری – از زمان نماز جمعه‌به اقامت رهبری تا زمان سخن‌رانی هاشمی – و دوران پس از سخن‌رانی هاشمی در کنار فقدان خواست مشخص به یک مورد دیگر نیز برخورد می‌کند و آن فقدان مطالبات اقتصادی است. آن‌چنان که با بازخوانی شعارها به سختی می‌توان در آن‌ها طنینی اقتصادی را بازشناخت. عجیب‌تر این‌که این در حالی‌ست که بنا به اظهار رییس اتحادیه فروشند‌گان گوشت گاوی تهران، حمید خندان‌رو جوان:«هیچ کارمند [و کارگری] نمی‌تواند در برج سه کیلو گوشت بخورد و این به خاطر نبود قدرت مالی، تورم و گران بودن گوشت است.»(خبرگزاری دانشجویان ایران، تهران سرویس بازرگانی 23 تیر 1388) و همین‌طور، بنا به گفته‌ی مینو رفیعی کارشناس مسکن «در حال حاضر بهای متوسط یک مسکن متعارف در شهرهای بزرگ ایران بیش از 10 برابر در آمد متوسط سالانه یک خانوار شهری رسیده است». و این بدین معناست که دختر و پسری که زنده­گی­شان را آغاز می‌کنند به فرض آن‌که بیش از 30 سال زند‌گی مشترکشان تداوم داشته باشد و با فرض این‌که بتوانند 30 درصد حقوق‌شان را پس انداز کنند و در عین حال از قشر متوسط هم در آمدشان کم‌تر نباشد تنها زمانی صاحب خانه خواهند بود که تقریبا به پایان سالهای امید به متوسط زند‌گی در ایران رسیده باشند. و این‌تنها مشتی است نمونه‌ی خروار.
با وقوف بر این موارد، بار دیگر این پرسش به ذهن متبادر می‌شود که با در نظر گرفتن این وضع وخیم چرا شعارهای هیچ یک از برهه‌های فوق، تقریبا هیچ‌گاه طنین اقتصادی نداشت؟ پاسخ مبسوط به این پرسش خود مجالی دیگر می‌‎طلبد. اما به‌صورت سردستی شاید بتوان گفت از سویی خواست این دوره از حیات اجتماعی بیش‌تر در چارچوب موارد بالا بوده است و از سوی دیگر اگر چه مسایل کارگری مطرح شده است، هم کارگران نتوانسته‌اند به هیج برهم­کنش مشترکی خارج از محیط کار اقدام ورزند و هم حاکمیت حمهوری اسلامی به انحای مختلف سعی در جلوگیری از مهارناپذیر شدن مطالبات کارگران داشته است. اما موج نابسامانی اقتصاد جهانی هنوز به ایران نرسیده است و از سوی دیگر خواست کارگران را تنها تا مدت کوتاهی می‌توان به تعویق انداخت. این‌ها به همراه موارد بسیار دیگری که بر هر فرد آشنا با وضعیت اقتصادی ایران پوشیده نیست گویای امر دیگری است: بحران ویران کننده‌ی دیگری نیز در راه است: بحران اقتصادی.
اما آیا این مجموع بحران‌ها ضرورتا به آینده‌ای نویدبخش رهنمون خواهد بود؟ مسلما نه. در غیاب یک آلترناتیر مردمی هیچ افق روشنی در میان نخواهد بود.
و ویژگی‌هایی چند باعث می‌شود که حاکمیت نابرابر و مستبد بدون تغییر ماهوی تنها شانه عوض کند. یکی از جمله مواردی که می‌توان از آن‌ها به‌عنوان راز ماندگاری حاکمبت جمهوری اسلامی نام برد حالت ژلاتینی آن است. همیشه یکی در مقابل دیگری هست که می‌تواند تواناتر معرفی شود؛ همیشه عده‌ای هستند که بخشی از جامعه آنان را بد بپندارند تا بدتر را مانع شوند.
اما آیا حاکمیتی با چنین مختصاتی تا چه حد به پشتوانه‌ی مردم نیاز دارد؟ پاسخ را از زبان کسی بشنویم که این روزها نگاه بسیاری اکنون معطوف به اوست: آری! آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس مجلس خبره‌گان رهبری. وی در گفت و گو با صادق زیبا کلام می‌گوید:
«زمانی که بحث روی آینده‌ی نظام است دولت می‌تواند 20 درصد مردم را به‌طور فعال به نفع خودش در صحنه نگه دارد تا فداکاری کنند و ابزار قانونی هم در دستش است و گلوگاه‌ها را دارد. بنابراین می‌تواند نظام مستقری باشد. ....
می‌ماند آن‌ها که مخالف هستند که عرض کردم به هر حال هر نظامی یک مقداری مخالف دارد. در نظام ما هم همین‌طور و مخالفین بیش‌‌تر هم هستند و از اول هم بودند. بنابراین از نظر من نظام مستقر است.»
ص. 226 ، هاشمی بدون روتوش، گفت و گوهای فرشته السادات اتفاق و صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، 1387
و دقیقا همین درس آقای هاشمی را حاکمیت دارد پیش می‌برد. و برای یک دوره‌ی طولانی غرولند و مخالفت آماده است. تاییدی بر این آمادگی را از زبان خامنه‌ای بشنوید:
]خامنه ای[ در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری احمدی نژاد: «مخالفان زخم خورده در 4 سال آینده به معارضه با دولت ادامه می دهند.» آفتاب یزد سه‌شنبه 13 مرداد، شماره 2694، صفحه 1، تیتر اول. یعنی جناح حاکم آماده بود تا با این تنش‌ها را که در هفته‌ی اخیر با نامه‌ی کروبی مجددا برجسته شده است به مقابله برخیزد.

اگر ابطحی، معاون رییس جمهور خاتمی، در جلسه‌ی دادگاه خود چند جمله را مطابق حقیقت و به دور از فشار گفته باشد، بی‌شک یکی از آنان این است که: «آیا زمان امام کدام یک از ما مخالف می‌کردیم یا جرئت داشتیم مخالفت کنیم؟» حاکمیت همان گوش به فرمانی را از همه توقع دارد.
اما چشم انداز آینده برای ما چگونه چشم اندازی است؟ در قسمت دوم این نوشته تلاش می‌کنیم برای این پرسش پاسخی عملی بیابیم.

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

شهر هرت کجاست

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست


- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند..
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم...
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند
شهر هرت جايي است كه...ه
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

نامه ای از یک جوان کرد به محمود احمدی نژاد

نامه ای از یک جوان کرد به محمود احمدی نژاد

این نامه به قلم جوان کردی است که پدر و مادرش قربانی تسویه های نظام هستند و رهبران همزبانش قربانی تروریسم دولتی جمهوری اسلامی ایران، اما هنوز برای آزادی میجنگد و ثانیهای از تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران باز نمیایستد، پس به حرمت همه آزادیخواهان، قبل از شروع، شهادت جمعی از هموطنانم در درگیریهای بعد از انتخابات 22 خرداد را به خانواده های معظمشان تسلیت میگویم و به آنها اطمینان میدهم در زادگاه من که شهادت در راه حق دیرینهای طولانی دارد با تمام وجود میتوان حس کرد که شهدا همیشه زنده اند و خونشان نفس مسیحایی برای این مملکت خواهد شد. و در نهایت برای همه کسانی که دربندند آزادی سریع و برای آسیب دیدگان بهبودی کامل خواستارم
این نامه را برای محمود احمدی نژاد میخواهم بنویسم اما نمیدانم چه کسی را میخواهم سرزنش کنم و چه کسی را بستایم، برداشت از آن با خودتان.
آقای محمود احمدی نژاد! وقتی که در آن نماز جمعه تاریخی که به نوعی مراسم اصلی تنفیذ شما بود، رهبر انقلاب مطلب جالبی گفت که من به آن حساس شدم اما بعید میدانم جنابعالی به آن دقت کرده باشی. آقای خامنهایگفتند که من و آقای هاشمی از چند سال قبل از انقلاب با هم یار و همراه و دوست بودهایم و آقای هاشمی از خدمتگزاران واقعی انقلاب هستند، وقتی که ایشان این حرف را زد آیا از خود سوال نکردید که چه شده است که اکنون این دو دوست آنچنان در تضادند که آقای خامنهای به هر شیوهای میخواهد هاشمی را حذف کند!؟ اصلا برایت جای سوال نبود که این چه بازی پیچیدهای است که دوستان 40-50 ساله اینگونه مقابل هم ایستادهاند!؟ بله! شاید تو استنباط کرده باشی که به خاطر محمود احمدی نژاد است (که دارد به نظام و اسلام وانقلاب خدمت میکند). نه عزیزم ابدا بحث خدمت نیست مگر تو از هاشمی و موسوی وخاتمی خدمتگزارتری!؟ بهتر است توهم را رها کنی و کمی بیشتر به واقعیات دور وبرت خیره شوی شاید متوجه شوی که تو و هاشمی هنوز در خدمت به این تفکر و نظام بسیار با هم فاصله دارید، هاشمی کسی بود که با هر ترفند ممکن سال 68 با نقض صریح متن قانون اساسی زمینه رهبری کسی را فراهم کرد که به هیچ عنوان در حد و اندازه رهبری این ملت نبود، هاشمی همان کسی است که هر مخالفی و منتقدی را براحتی آب خوردن حذف کرد آنهم حذفی ناجوانمردانه که ترور نام دارد، نباید بیخبر از حادثه میکونوس باشی نباید نشنیده باشی در مورد دکتر شهید عبدالرحمن قاسملو و آنهمه تروری که انجام شد و نخبگان این سرزمین به خاک و خون کشیده شدند. بختیارها و سامیها همگی قربانی این تفکرند. شاید تو آن موقع تدارکچی برای اجرای این نقشههای شوم بودی و تو از عاملان اصلی آن در آن هنگام بیخبر باشی اما با یک جستجوی ساده در اینترنت میبینی که کسانی محکوم به این جنایات شدهاند که تو اکنون آنها را دشمنان انقلاب میدانی، آری هاشمی و فلاحیان و ولایتی و رضایی آنچنان خدمتی به انقلاب تو کردهاند که تو هرگز نمیتوانی همچون آنان خدمتگزار باشی، تثبیت انقلابی که تو الان رئیس جمهور آن هستی بدست همین آقایان و با حذف نخبگان اتفاق افتاد و تقلبی که براحتی تو را رئیس جمهور ایران کرد، دسترنج همین دوستان است که با شب بیداریهای بسیار مکانیسم آن را چیده بودند. پس قدر آنان را بدان که حضور تو نتیجه تفکر 30 سالهایست که برای رسیدن به اهدافش از هیچ جنایتی دریغ نورزید. برگرد به حرفای رهبر انقلاب و فکر کن که چرا هاشمی با این پرونده درخشان در انقلاب اسلامی، الان براحتی دستمایه توهین هر از راه رسیدهای میشود.آری درست حدس زدی این نتیجه طبیعی تفکریست که از همان اوایل انقلاب خود را صاحب انقلاب کرد و راه را برای حضور تو و امثال تو فراهم کرد اما کاش تو کمی زیرک باشی و به مانند اربابان قدیمی ودشمنان فعلی بیخودی خون نریزی و میخ بر کرسی این سلطنت نکوبی که این سیستم برای تو هم وفادار نخواهد بود.
محمود احمدینژاد! من از این تقلب بزرگ هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحالم از آن جهت که بسیاری که معمار این خرابه هستند، فهمیدند که باید از نو ساخت و اما ناراحتم زیرا در سرزمینی به قدمت تاریخ، هنوز اینچنین راحت به شعور هموطنانم توهین میشود و هنوز جواب هر اعتراضی گلوله است. آقای محمود احمدینژاد! پس تو هم بترس از تفکری که برای بقایش فرزندانش را میخورد، بله میدانم که تو فرزند سهله، نوه انقلاب هم نیستی اما بدان فرزندخوانده نازنینی برای انقلابی که مطمئن باش روزی این آتش دامن تو را هم خواهد گرفت. پس چرا عاقل کند کاری ک...ه
انتخاب با خود توست اما بهتر است از تاریخ عبرت بگیری و برای یک بار هم که شده اتفاقاتی را که در این 30 سال افتاده است به دقت مرور کنی شاید چیزی دستگیرت شد و شاید تو هم مثل ما دریافتی "که هیچ چیز ارزش این را ندارد که به خاطرش جان انسانی را بگیری" چرا که عاقبت جنایتکاران را دید...ی
آقای احمدینژاد برآشفته نشو، فقط گوش کن وبیندیش! اینها حقایقی هستند که بهتر است تو هم آنها را ببینی. و اگرمیبینی اکنون امیران انقلاب و مردم در یک صف و شانه به شانه مبارزه میکنند فقط برای اینست که هدف مشترکی داریم و این دوستی تا رسیدن به آن هدف ادامه خواهد داشت... و بدان که ما نه برای اصلاح تو بلکه برای اصلاح نظام آمدهایم چه زیبا آقای کروبی در یکی از نامههایش نوشته بود که نه اینکه این اولین تقلب و دروغ است بلکه این بار فرقش این بود که مردم مچگیری کردند. بله ایشان درست میگویند که اگر مردم بیرون ریختهاند نه به خاطر تقلب توست بلکه به خاطره یک مچگیری از امثال تو در مدت 30 سال است. پس میمانیم تا ریشه دروغ و تقلب و تزویر برکنیمبه امید فردیی بهت...ر
چیا
23/5/88

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

من يک انسانم.....از زبان يک زن


من يک انسانم.....از زبان يک زن
اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم !پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

قتل عام سیاسی در تابستان سال 1367

دو دهه از قتل عام هزاران زندانی سياسی گذشت

(اقدامات غيرانساني و آزار و اذيتي که به نام يک دولت، که سياست برقراري برتري ايدئولوژيک را مضمون کار خود قرارداده، به شيوه‌اي سازمند نه تنها بر عليه افراد به خاطر تعلق نژادي يا مذهبي آنان بلکه هم‌چنين بر عليه کساني که با اين سياست مخالفند، حال اين مخالفت هرشکلي که داشته باشد، صورت مي‌گيرد، جنايت عليه بشريت تلقي شده و بنابراين مشمول مرور زمان نمي‌شوند)*
با آغاز مرداد ماه تابستان سال 1367 هزاران زنداني سياسي، وجداني و دگرانديش به جرم انديشه متفاوت بر اساس حکم حکومتي و در رويه اي ناعادلانه نه به قصد احقاق حق و رعايت عدالت که بايد اساس ماهيت وجودي حکومت باشد بلکه تنها به دليل پاکسازي جامعه از دگرانديشان و تحقق ايدئولوژي حاکم به انديشه مطلق اجتماعي به جوخه هاي مرگ سپرده شدند.
در اين رويه هزاران زنداني سياسي که تعداد دقيق آنان عليرغم گذشت دودهه زمان از اين کشتار همچنان به دليل سکوت مقامات حکومتي ايران نامشخص مي باشد بدون برگزاري دادگاه، داشتن وکيل و تنها در عرض کمتر از دو ماه به خوجه هاي اعدام سپرده شدند. اين رويه افرادي را که حتي مدت محکوميت آنان سپري شده بود را نيز در بر گرفت.
اکثريت مطلق اين افراد ضمن متحمل شدن شکنجه هاي جسمي و روحي در سايه سکوت ديده بانان اجتماعي به صورت دسته جمعي به قتل رسيدند و اجساد اين افراد هيچگاه به خانواده ها و بازماندگان آنان تحويل نگرديد و بسياري نيز هيچگاه حتي از محل دفن بستگان خود آگاه نگرديدند.
اين کشتار که تطبيق روشني با تعريف "جنايت عليه بشريت" دارد در سايه بي توجهي جامعه جهاني ، فعالان حقوق بشر و در روندي خاموش از اوايل دهه شصت آغاز گرديد و يقين است چنانچه واکنش هاي مناسب از سوي فعالان حقوق بشر و جوامع بين الملل در آغاز خزنده اين روند صورت ميگرفت، فاجعه 67 هيچگاه روي نمي داد.
هر چند دودهه از قتل و عام زندانيان سياسي در ايران ميگذرد، اين جنايت را فراموش نخواهيم کرد و تحقق عدالت و برداشتن گامي موثر براي ايجاد دموکراسي پايدار و حمايت از حقيقت حقوق بشر را در گرو مجازات عاملان اين قتل و عامها در دادگاه صالح بين المللي مي دانيم. چرا که تا زماني که ناقضان حقوق بشر و هتاکان حرمت انساني سايه عدالت را احساس ننمايند اين فجايع هر زمان امکان تکرار دارد.
دبيرخانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ايرانتهران / 21 مرداد ماه 1387 برابر با 11-08-2008
*-حکم صادره در دادگاه جنائي ليون، 20 دسامبر 1985
فیلمی کوتاه از دلناز آبادی دربارۀ قتل عام 4500 زندانی سیاسی در تابستان سال 1367

فارسي

English


گفتگو با يكي از قربانيان تجاوز جنسي در زندان جمهوري اسلامي

رضا علامه زاده
گفتگوی من با یکی از قربانیان تجاوز جنسی
چهار سال پیش به دعوت آقای «بابک عماد»، یکی از مسئولان «کانون زندانیان سیاسی ایران – در تبعید»، برای مصاحبه و فیلمبرداری از دو شیرزن ایرانی که با شهامت آمادگیشان را برای شهادت دادن در مورد فاجعه‌ی تجاوز جنسی در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی اعلام کرده بودند به استکهم رفتم، جائی که آندو نیز از انگلستان و آلمان، محل سکونتشان، به آنجا آمده بودند.
در طول این چهار سال منتظر فرصتی بودم تا توجه عمومی به این درد بزرگ اجتماعی در جامعه ما جلب شود تا این دو سند تاریخی را منتشر کنم. در طول بیست و چهار ساعت گذشته کاری جز این نکردم که گفتگویم را با یکی از این دو قربانی به ساده‌ترین شکل ممکن تدوین کنم تا کمترین خدشه‌ای به سندیت غیر قابل انکار آن وارد نشودویدئوی پانزده دقیقه‌ای زیر حاصل این تلاش است

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

جناب آقای شیخ مهدی کروبی


تاریخ ۱۹ - مرداد - ۱۳۸۸
فرزاد جاسمی
روی سخنم با شما نیست. چون سخن گفتن با کسانی که آز موضوعی آگاهند و خود را به تجاهل می زنند، و در این حال مستمعین شان را سفیه و احمق می پندارند، کاری بیهوده و آب در هاون کوبیدن است! بویژه دزدان با چراغی که با سؤاستفاده از مشکلات فرهنگی و مصیبت بارتر، عدم دارا بودن حافظه ی تاریخی مردمی نجیب و شریف، هزار و چهارصد تبهکاری، تحمیق و جنایت پیشگی مستقیم و غیر مستقیم و سی سال حکومت معلوم الحال روحانیون وابسته به دستگاه خلیفه گری شیعه را خدمت و نه خیانت بدانان می دانند!بنا بر این، روی سخنم با هموطنان مظلوم و بی دفاعی است که بدون در نظر گرفتن سی سال تجربه ی دردناک و ویرانگرانه، باز هم با یک دانه ی مویز گرمیشان می شود و به نامه پراکنی ها و طرح مسائلی روشنتر از آفتاب، از سوی امثال شما دلخوش می نمایند و در دام می افتند!می دانم که با نگاشتن این چند جمله، از سوی پاره ای قلم بدستان فرصت طلب و سیاست بازان ابن الوقت، مورد سرزنش و شماتت قرار خواهم گرفت و با این انتقاد که در حال حاضر نوشته ای چنین، باعث تفرقه و نفاق خواهد شد! اما باکی نیست! چون زمانیکه بی حیایی گربه، او را از دستبرد زدن به دیزی در باز، باز نمی دارد بر من نیز حرجی نیست!
بعد از گذشت سی سال از عمر ننگین جمهوری نکبت و شاهد بودن همه ی تبهکاری ها و جنایت های سبعانه، خود را تجاهل می زنید و خطاب به آقای علی اکبر رفسنجانی می نویسید:
, افرادى این مطالب را به من گفته اند که داراى پست هاى حساس در این کشور بوده اند. نیروهاى نام و نشان دارى که تعدادى از آنها نیز از رزمندگان دفاع مقدس بوده اند. این افراد اظهار داشته اند، اتفاقى در زندان ها رخ داده است که چنانچه حتى اگر یک مورد نیز صدق داشته باشد، فاجعه اى است براى جمهورى اسلامى که تاریخ درخشان و سپید روحانیت تشیع را تبدیل به ماجراى سیاه و ننگین میکند که روى بسیارى از حکومت هاى دیکتاتور از جمله رژیم ستمشاهى را سفید خواهد کرد ,.
احسنت بر شما و آنانی که در این کشور دارای پست های حساسی بوده اند. از سیاه و ننگین شدن تاریخ درخشان و سپید شیعه نیز وحشت دارند، اما شهامت پیوستان مردم، همصدایی با مظلومان و سرخ روی مردن شعاری و ادعایی را نیز ندارند! و مطمئنأ اگر جیره مزدوری و حقوق ماهیانه و پست و مقامشان به خطر بیفتد، با توسل به تقیه که شیعه را از سرخ روی بودن و مردانه مردن باز داشته و باز می دارد، همین گفته ها را نیز کتمان نموده و با وزنه ی جانشان از بر باد رفتن عمامه و عبای آخوندی هر چند جنایتکار و ضد مردمی دفاع خواهند کرد!
در ادامه نوشته اید:,اینجانب این مطالب را براى شما مینویسم و مصرانه میخواهم روى این قضیه اقدام و به صورتى که صلاح میدانید با حضرت آیتالله خامنه اى مطرح فرمایید و با جدیت پیگیر شود تا روشن گردد اگر چنین اتفاقى نیفتاده که انشاءالله هم نیست و بعید میدانم باشد، اعلام شود، چرا که در همین جامعه امروز و توسط خود بچه هاى بازداشتى در رسانه ها و سایتها در حال مطرح شدن است و معلوم نیست آیندگان چه قضاوتى با شاخ و برگ دادن آن خواهند کرد. همچنان که جمهورى اسلامى و روحانیت مظلوم نیز مسوول آن شناخته خواهند شد. اگر هم خداى ناکرده رخ داده باشد، سریع با عوامل آن در هر جایگاهى برخورد و اعلام شود تا در شرایط فعلى که بازار شایعات داغ است، فرصت به فرصت طلبان داده نشود، همچنان که لازم است ترتیبى اتخاذ گردد تا این اقدام از سوى هیاتى عالیرتبه صورت گیرد تا افراد مورد بحث جرات بیان حقایق را داشته باشند چرا که شنیده ام تهدید شده اند که اگر مطلبى در این خصوص بیان نمایند، نابود خواهند شد ,.
بله، آقای کروبی!
فرض بر همان انشاالله گربه است بگذارید بهتر است! دلسوزی و نگرانی تان به حدیست که از مخاطب خود می خواهید تا مسئله را با بزرگ فرمانده ی کودتا و مسبب اصلی همه ی جنایت ها و تبهکاری های دوران سی ساله ی گذشته در میان بگذارد. باشد که ایشان نیز از جاه طلبی، زرپرستی، و افکار و اندیشه های ضد بشری و شیطانیش دست برداشته و فرمان پیگیری و مجازات خطا کاران صادر کنند! که شود؟ تا آبروی جمهوری اسلامی و روحانیت مظلوم نرود! آشیخ! خود گفتی که خود کنی خنده! روحانیت مظلوم!! برای آنان می گویی که در حال زندگی می کنند؟ عده ای در حال بیدار شدند! اما آیندگان!! مطمئن باش که قضاوتی دهشتناک و به یاد ماندنی در باره مظلومیت تان خواهند کرد! مطمئن باش که در صفحه های تاریخ آینده، همان عبارتی را خواهند نوشت و به دیگران خواهند آموخت که در باره ی چنگیز و نوادگانش نوشتند:
, آمدند و کشتند و سوختند و بردند ,!!نوشته ای:, اینجانب به خاطر اسلام و در رأس آن امام راحل و این همه فداکاریها و شهادتها و به قصد قربت الى الله، به رغم آنکه در شأن من نیز نمیباشد و به رغم همه مشغله ها و گرفتاریها و به رغم آنکه میدانم به حیثیت اینجانب لطمه خواهد خورد، آماده ام مسوولیت تحقیق و بررسى جهت تعیین صحت و سقم این حوادث و اخبار رسیده را بر عهده گیرم و تعهد شرعى مینمایم بدون حب و بغض و با رعایت کمال انصاف به بررسى و ارائه گزارش بپردازم ,.
برای یک روحانی شیعه با آن همه ادعا و کبکبه و دبدبه، کدام مشغله و گرفتاری ای، مهم تر از رسیدن به حق مظلومان و حفظ بیضه ی مبارکه اسلام است؟ آن هم حرکتی که می بایست در زمان و دوران حیات امام راحلتان صورت می گرفت تا جلوی فجایعی جبران ناپذیر و تبهکاری های ددمنشانه و سبعانه گرفته شود! جیفه دنیا را چسبیدید؟ ملتی را خوار و حقیر نمودید؟ کشوری را ویرانه و خراب کردید؟ حال نیز به بهانه شأن و شوکت و مشغله ها و گرفتاری ها، از افشای حقیقت و گرفتن حق جوانان این مملکت طرفه می روید؟ انتظار رو سفیدی، درخشندگی و از همه مهمتر پایبندی جوانان مملکت به مذهب شیعه و اعتقاد به دستگاه خلیفه گری را نیز دارید؟ حتی در آینده؟!
و در نهایت لُب مطلب را بیان می کنید که:
, عده اى از افراد بازداشت شده مطرح نموده اند که برخى افراد با دختران بازداشتى با شدتى تجاوز نموده اند که منجر به ایجاد جراحات و پارگى در سیستم تناسلى آنان گردیده است. از سوى دیگر افرادى به پسرهاى جوان زندانى با حالتى وحشیانه تجاوز کرده اند به طورى که برخى دچار افسردگى و مشکلات جدى روحى و جسمى گردیده اند و در کنج خانه هاى خود خزیده اند ,.
به گفته ی لُرها، عمامه تان را بالاتر بگذارید! ولی گویا خیلی دیر خبردار شده اید!! یا همانطور که گفتم، بر اساس عادت دیرینه و سؤاستفاده از بعضی خصوصیت های نامیمون و ناپسند ما مردم، خود را به تجاهل می زنید و دام نیرنگ و خدعه ای دیگر گشوده اید! زیرا نه تنها شما، آقای هاشمی رفسنجانی، ولی مطلقه ی فقیه و همه بازجویان و بازپرسان ستاد خبری سپاه پاسداران و بعدا وزارت اطلاعات، بلکه تمامی روحانیون خرد و درشت وابسته به دستگاه خلیفه گری شیعه، نه تنها از تجاوز به زندانیان اعم از دختر و پسر خبر داشته و دارند بلکه بسیاری از آنان، خود در انجام این عمل شنیع و جنایت آمیز اسلامی و شیعی شرکت داشته و برای آخرتشان توشه اندوخته اند! بدانسان که خالد بن ولید ( سیف الاسلام ) ها، اندوختند و در حال حاضر در کنار رّب و معبودشان روزی می خورند!
حضرت آقای کروبی!
همرزم و همقطارتان، حضرت آیت الله حسینعلی منتظری، قبل از شما و در دورانی که متصدی پست های حساس مملکت بی صاحب و در جهل و نادانی فرو رفته بودید، در نامه ی مورخ ۱۷/ ۷/ ۱۳۶۵ که جواب نامه ی مورخ ۱۲/ ۷/ ۱۳۶۵ آن امام راحل و عارف جمارانتان است و در صفحه ۵۱۱ – پیوست شماره ۱۴۳ – کتاب خاطراتش آمده، به این موضوع اشاره و از پیر و مرادش می پرسد:
, … می دانید در زندان مشهد در اثر نبودن پزشک و نرسیدن به زندانیهای دختر جوان بعدأ ناچار شدند حدود بیست و پنج نفر دختر را با اخراج تخمدان و یا رحم ناقص کنند؟آیا می دانید در زندان شیراز دختری روزه دار را با با جرمی مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام کردند؟آیا می دانید در بعضی زندان های جمهوری اسلامی دختران جوان را به زور تصرف کردند؟ … ,
آیا می دانی آقای کروبی؟ تجاوز به فرزندان این بوم و بر از سوی دستگاه خلیفه گری تازگی ندارد! اگر چنانچه در میان روحانیت شیعه، حتی یک نفر نیز به مذهبی که ادعای سرسپردگیش را دارد و دم از آن می زند، معتقد باشد و صادقانه حدیث امام اولش در باره ی دزیدن خلخال از پای زن یهودی را باور داشته باشد، می بایست یا چون امام سومش شمشیر در دست بگیرد و علیه خلافت یزیدی موجود برزمد، یا مرد و مردانه با اعلام علت، در ملاء عام خودکشی کند! باشد که گروهی بارتان کنند و مذهبتان تداوم یابد! ورنه …
پانزدهم امرداد ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

حيا كنيد : الف. ب. ج. به به وي

حيا كنيد


من مخالفم- مخالفم با ناسپاسي نه سه چهار بلكه سي چهل ميليون خس و خاشاك كه به جاي جشن و سرور و پايكوبي و دست افشاني به خيابان ميان و هي ميگن” راي ام را پس بدين”! خب مي خواستي راي ندي. حالا كه دادي ديگه چرا مي خواي اونو پس بگيري؟ مگه نميدونيد راي دادني است نه پس گرفتني. تا حالا كي كجا رايش را پس گرفته كه شما مي خواهيد پس بگيريد؟ آخه حيا هم خوب چيزيه.مگه شما يه راي بيشتر داديد كه اين همه زر مي زنيد؟ چرا نمي خواهيد همه آنچه را كه گرفته ايد به ياد بياوريد. از پول نفت از گوجه فرنگي ارزان از سيب زميني مفت و مجاني از عدالت بي حد و حصر از مهر ورزي از موشك هاي تاق و جفت از كفش و زيرپيرهني و شورت چيني. از اينهمه دعاي خير و تشكر برادران ديني و غير ديني از لبنان و فلسطين عزيز از برادران جان بر كف عراق از خيل ريزه خواران نيكاراگوئه و ونزوئلا و بوركينافاسو و ... ديگه اين همه داد و بيداد و هياهو براي يك راي ناقابل آخر چه معني داره؟ انصاف هم خوب چيزيه . بيچاره رهبر اين دنيائي و اون دنيائي مگر در كمال عطوفت و مهرباني نگفت بعد از اعلام نتيجه انتخابات در خانه هاي خود تان تشريف داشته باشيد تلويزيون نگاه كنيد و تخمه بشكنيد. مگر به شما هشدار نداد كه يك عده آدم خوار زبان نفهم از طريق هوا و زمين به مرزهاي كشور تجاوز كرده اند و مي خواهند جشن و سرور شما را با خون و دود و آتش و گاز اشك آور و پودر فلفل و كوفت و زهرمار ضايع كنند. مگر با گريه و اشك از شما پير و جوان و زن و كودك تقاضا نكرد اينقدر براي يك ورق پاره خون خودتن را روي اسفالت خيابان ها نريزد؟ آخر حيا هم خوب چيزيه. چرا مي خواهيد همچنان در ظلمات به سر بريد و از ديدن هاله نور محروم شويد. آخر يك زره عقل حتي براي هر خس و خاشاك هم چيز خوبيه . گيرم رهبر عليل و بي چاره نظر به شخص خاصي پيدا كرد. مگر نظر بازي كناه است . مگر اون قبليه كم نظر بازي كرد؟ خلاصه از من به همه شما خس و خاشاك هاي محترم نصيحت: .1 از داد و بيداد شبانه و مرگ بر ديكتاتور و اين جور چيزها يي كه ممنوع بوده و هست و خواهد بود اكيدا خودداري كنيد . اگر هم خيلي اصرار داريد لااقل طوري بگو ئيد كه هوا و فضاي پاك پايتخت خداي نكرده آلوده نگردد و گوش فلك كر نگردد.2 .گذشت هم چيز خوبيه . از برگذاري تظاهرات و يادبود و نمي دونم اين جور چيزها طي هفته ها و ماههاي آينده اكيدا خودداري كنيد كه بيش از اين قلب پاره پاره رهبر عالي جاه به درد نيايد كه اين روزها آوردن مسكن از افغانستان بسيار مشكل شده. 3.اينقدر آيات عظام را بي بو و بي خاصيت خطاب نكنيد . اگر دچار شك و ترديد هستيد كافي است به قم برويد و از بوهاي سياه و سفيد مدهوش شويد.4.ازاين به بعد كاري نكنيد اون مقرري پول نفت كه هر روز به در خانه هاتان مياد خداي نكرده قطع شود و بجاي آن دم كراسي بدهند.5 .بجاي نگاه گردن به ماهواره و بشقاب هاي انگليسي و آمريكائي و اينها از طريق كانالهاي فلسطيني و روسي و چيني زودتر و بهتر به آرزوهاي اين دنيائي و اون دنيائيتان مي رسيد.6 .از اون عبا و عمامه سياه و ريش و پشم مرينوسي و پنجه پلاستيكي خجالت بكشيد اينقدر تف و لعنت و اين جور چيزها نثار نفرمائيد.



والسلام



دانش آموز هفتاد ساله مدرسه اخلاق



الف. ب. ج. به به وي( ببوي) از انگليس