وقایع اخیر ایران و آلترناتیو
قسمت اول
آرش زمانی
«هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی.» این یکی از شعارهایی بود که انبوه جمعیت در روز 26 تیر پیش از نماز جمعه بر زبان میراندند. جمعیتی که اگر حضورشان در این شمار چه قبل از انقلاب 57 و چه بعد از انقلاب کم نظیر بود، کیفیت حضور آنان، یقینا، بینظیر بود. از سنت شکنیهای آنان در قالب پوشش و آرایش زنان و دختران گرفته تا نمازخواندن عدهی زیادی با کفش، دختر و پسر در کنار هم و اینکه خیلیها تنها نظارهگر نمازخواندن دیگران بودند، و نیز شعارهایی که جمعیت سر میدادند، بسادگی میشد تشخیص داد که جمع حاضر به شریعت، حتی در زندهگی روزمرهی خود، نیز پایبند نیستند چه رسد به حضور در مراسم آیینی نماز جمعه. آری! آنان برای هدف دیگری آمده بودند.
آنان بهعنوان تنها امکان بیان خواست حداقلیشان اکنون آمده بودند که به گستردهترین شکل ممکن اعتراض خود را به وضع موجود بهصورت عام و نتایج انتخابات بهصورت خاص ابراز کنند. آیا آنان فریب خوردهبودند؟ آیا سخنان هاشمی را پس از 18 تیر 78 وقتی که در همین تریبون نماز جمعه ظاهر شد و دانشجویان را ضد انقلاب خواند و بهکار گیری سلاح را در مقابله با آنان توجیه کرد از یاد برده بودند؟ آیا آنان فراموش کردهاند که کشتار مارکسیستها و مجاهدین در دهه 60 و قتلهای زنجیرهای و... بخشی نازدودنی از دوران زندهگی اوست؟ آیا آنان دادگاه میکونوس را از یاد بردهاند و فیلم کشتارهای خارج از کشور را در http://www.youtube.com/watch?v=9R5oLZ8TnWs ندیدهاند؟ آن هم در دنیایی که میلیونها نفر در فاصلهی کمتر از چند دقیقه از هر حادثهای از طریق وسایل ارتباطی مطلع میشوند؟ آن هم مردم کشوری که جز پرشمارترین کاربرهای اینترنتاند؟
شاید بجای تلاش برای پاسخ به این پرسش که آیا آنان از این حقایق آگاه بودند یا نه باید پرسید آیا آنان در حوزهی امکان، عملا چه میتوانستند بکنند؟ و از یاد نبریم که ایرانیها به دلایل متعدد حضور در انتخابات ریاست حمهوری را یکی از معدود امکانات مشارکت اجتماعی تلقی میکنند، آنچنانکه که حضور آنان پای صندویقهای رای در کمرنگترین حالت آن از حضور در کشورهای اروپایی کمتر نیست. برای مثال، در حالی که در انتخابات اخیر اتحادیهی اروپا تنها حدود 40 درصد شرکت میکنند، با وجود تمام رگههای غیر دموکراتیک انتخابات و در حالی که صدها نامزد انتخابات در گزینش اولیه از حضور در انتخابات باز داشته میشوند، مشارکت مردم در همین انتخابات بالغ بر 80 در صد است. و این البته اطلاق نامی متعارف همچون دموکراسی یا دیکتاتوری را به حاکمیت جمهوری اسلامی نادقیق میکند. بی شک، این بدان معنا نیست که حاکمیت در ایران، دموکراتیک است، اما نکته اینجاست که حاکمیت، پس از گذراندن نامزدها از فیلترهای متعدد و اعمال محدودیتهای گوناگون در امکان انتخاب، همچنان در کشاندن در صد بالایی از مردم به پای صندوقهای رای موفق است. و این همرنگ کردن مردم برای انتخاب سه یا چهار نامزد و حضور اجتماعی آنان در حالی صورت میگیرد که هر نوع هم آوایی افراد که خارج از چارچوب پذیرفته شدهی حاکمیت باشد به قویترین شکل سرکوب شده است. این سرکوبِ سیستماتیک با وجود افت و خیزهایی چند به جز دورهی کوتاهی در آغاز انقلاب همواره وجود داشته است و البته در دوران چهار سالهی دولت احمدی نژاد که توام با انقباض سیاسی در داخل بوده در مقایسه با دورهی قبل، پررنگتر شده است.
حال بیاییم به این پدیده از نزدیک نگاهی بیاندازیم. پیش از آن باید یادآوری کرد که خواست انسان، اصولا اجتماعی است و برای تبلور این خواست به ظرفهای خاص خود نیاز دارد، یعنی اَشکالی که بتوان در آنها خواست را بهصورت جمعی مطرح ساخت. حال با هم مواردی را مرور میکنیم از نحوهی برخورد حاکمیت با این تلاشهای افراد برای همصدایی: حدود 40 روز پیش از انتخابات دهها تن از فعالین کارگری و اجتماعی که قصد برگزاری مراسم مسالمت آمیز روز جهانی کارگر را در پارک لالهی تهران داشتند دستگیر شدند. در میان دستگیرشدهگان، افرادی از اعضای شورای همکاری، کمیته پیگیری، کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری و اعضای کمپین یک میلیون امضا، سندیکای اتوبوسرانی شرکت واحد، کانون نویسندهگان ایران و چند تن از فعالین دانشجویی به چشم میخورند. در همین روز اول ماه مه وقتی 60 تن از کارگران فلزکار مکانیک در محل فروشگاه تعاونی جمع شدهبودند تا به مسایل سندیکای خود بپردازند مورد هجوم نیروهای مسلح قرار گرفته 45 تن از آنان به بازداشتگاه منتقل میشوند. این شاید آخرین حلقهی زنجیر دستگیری گستردهی فعالین اجتماعی پیش از انتخابات باشد. اما این در پی برخورد مستمر فعالین زنان، دانشجویان و کارگران است. برخوردی که در زمان ریاست جمهوری خاتمی در دستگیری کارگران سقز در اول ماه مه 1383، کارگران سندیکای اتوبوسرانی شرکت واحد مدتی بعد از آن، 13 آذر 1386 با دستگیری بیش از 50 تن از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و موارد پرشمار دیگر همیشه در دستور کار حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است. به نحوی که در آستانهی انتخابات بسیاری از این فعالین یا در زندان بودند یا با وثیقههای فلج کننده، زمانِ نامعلومِ دادگاه خود را انتظار میکشیدند و یا زیر حکم تعلیق بودند. در حال حاضر موقعیت آنان چنان است که بسیاری هنوز نمیتوانند مقالهای بنام خود در جایی منتشر کنند. بگذریم از این واقعیت که امکان نوشتن بر روی کاغذ عملا منتفی است و تنها امکان، فضای مجازی در اینترنت است.
حال، با یادآوری حوزهی امکان در نظر بگیریم که وقتی فعالان این سه حوزه، به عنوان حوزههای اصلی فعالیت اجتماعی در کنار فعالین حقوق اقلیتها عملا در فعالیت خود در سطوحی چنین بطیء، در حالیکه هنوز نتوانستهاند بدنهی اجتماع را با موضعگیری خود آشنا سازند، مورد چنین برخوردهایی قرار میگیرند، در آستانهی انتخابات اصولا چه بدیل دیگری در مقابل تودهی مردم میتوانست وجود داشته باشد؟ آنان یا باید منفعل میشدند و یا اینکه حالا که حاکمیت بدیلهای دیگری را در مقابل خود ندارد به زعم خود با انتخاب بد، راه را بر بدتر سد کنند. آنان به بد راضی میشوند و از یاد نمیبرند که بد، بد است. میشنوند که میر حسین موسوی انقلاب فرهنگی را به گردن سروش میاندازد، میفهمند که نخستوزیر آن زمان بر خلاف آنچه خود میگوید نمیتوانسته در مقابل یکی از گستردهترین اعدامهای رسمی و ثبت شدهی حیات سیاسی متاخر در سطح جهان نقشی نداشته باشد. اما به او رای میدهند تا در حوزهی تنگ امکان، وعده وعیدهای او را بیازمایند یا خیلی سادهتر کاری کرده باشند.
اما روی دیگر سکه این است که حضور میلیونی مردمی با این مختصات دارای خواست مشخصی نیست جز خواست همان چارچوب تنگ حوزهی امکان یعنی خواست حداقلی مبنی بر اینکه «بگذارید در همین چارچوب تنگ نفس بکشیم». آری آنان چیز مشخصی را مطالبه نمیکنند، اما خواهان حذف شرایط موجودند. از سوی دیگر از هگل آموختهایم که هر سلبی نوعی ایجاب است. اما هر سلبی، ایجابی مشخص نیست بلکه ایجابیاست گنگ و مجرد و تنها زمانی میتواند ایجابی مشخص باشد یا بشود که خواست، پیشتر امکان یافته باشد به صورت اجتماعی مطرح شود. بیشک افراد حاضر در تجمعات میلیونی پس از انتخابات برای خواستهای گوناگون هزینه هم دادهاند: برای پوشش به ادارهی اماکن برده شدهاند، تعهد دادهاند، میهمانیها و جشنهایشان با هجوم پلیس به هم خورده است و...و.... خود همینموارد بیشک بخشی از خواستههای آنان بوده است اما نکته در اینجاست که آنان هیچ گاه امکان نیافتهاند خواستهای خود را بهصورت جمعی دنبال کنند. یعنی مطالبات آنان طی برهمکنشهایی چند مجال طرح اجتماعی نیافتهاند. و پارادوکس حضور میلیونها تن بدون خواست مشخص بدین صورت قابل تبیین است. موید این نظر هم بررسی شعارها، پلاکاردها و نوشتههایی است که مردم در دست داشتند. ظاهرا سلب به معنای به تنگ آمدن از شرایط موجود و نخواستن آن در مقولههای اجتماعی تنها زمانی میتواند به یک ایجاب مشخص بدل شود که پیشتر امکان آن خواست مشخص در ظرفهای اجتماعی ولو بهصورت بطیء تجربه شده باشد. شاید بتوان گفت که این حضور میلیونی چه در دروران انتخابات و چه پس از آن در واقع واکنشی بود به بحران هنجاریای که این بخش از اجتماع را در مقابل حاکمیت قرار داد. بدین معنا که حاکمیت هنجارهای بیرونیای را بر مردم تحمیل میکند که از سویی با هنجارهای درونی خود آنان که به طور طبیعی بنا به بافت اجتماعیای که در آن زیست میکنند ناهمخوان است و از سویی به طرزی افسار گسیخته در همین هنجارهای تحمیلی هر دم به پیش میتازد تا واکنشی این چنینی را بهدنبال داشته باشد. شاید ایران در این زمینه از محدود کشورهایی باشد که کمتر خانوادهای را بتوان در آن یافت که به نوعی نتوان چیزی در آن یافت که از سوی حاکمیت غیرقانونی یا ناهنجار تلقی شود.
شعار آغاز متن دال بر نسبت دادن خیانت به بخشی از حاکمیت دقیقا در همین برهه بر سر زبانها میافتد. حالا که جناح مصادره کنندهی انتخابات با بر هم زدن قوانین بازی در چند مرحله نهایتا با صحبت خامنهای در نماز جمعه سوت پایان بازی را که پیشتر نواخته شده بود تایید کرد، مردم رو به سوی دیگری میکنند. جناحی که سکوت او را خیانت تلقی میکنند.
اما از آن زمان چند هفته میگذرد و مراسم تنفیذ و تحلیف با تنشی چند صورت میپذیرد. اما آیا ربشههای این ناکامی جناح موسوم به اصلاح طلب را باید در کجاها جست؟
شاید بد نباشد برگردیم و چند مورد از سابقهی این واقعه و واکنشهای گوناگون سران اصلاحات را با هم مرور کنیم و تلاش کنیم دریابیم این خارج شدن از چارچوبهای متعارفِ جامعه تا چه حد تازهگی دارد و ریشهی آن در کجاست؟ بد نیست با هم مناظرهها را با هم دوره کنیم. در هیچ یک از سخنان دو کاندید اصلاح طلب نه تنها از مراجع اصلی قدرت از جمله شخص رهبر، شورای نگهبان، سپاه پاسداران بهعنوان قطب اقتصادی و در عین حال بازوی سرکوب نظام درکنار بسیج، انتقادی به عمل نمیآید، بلکه در اکثر مواقع برای مشروعیت بخشیدن بهخود بدانان استناد میشود. و در مواردی چون کروبی وقتی در مقابل اتهام 300 میلیونی قرار میگیرد نمیتواند از افراد عالیرتبهی نظام عنوان شریک او در قضیهی فرشاد ابراهیمی نام ببرد.
بدین ترتیب مراجع قدرت کماکان دست نخورده باقی میمانند و دقیقا از همان جاست که جناح موسوم به اصلاح طلب ضربه میخورد. اما برخوردی مماشات جویانهای از این دست از سوی اصلاح طلبان سابقهای طولانی دارد. و در زیر تنها به یکی دو مورد اشاره میکنیم.
خاتمی که در اواخر دوران ریاست جمهوریش کمردرد مزمن خود را بهانهای کرد تا در میان دانشجویان حضور نیابد و پرسشهایی را که در دورارن ریاست جمهوری او مجال طرح یافته بودند بدون پاسخ گذاشت گویا هنوز از این کمردرد خلاصی نیافته است. او که طی دو دورهی ریاست جمهوریش بر طبل قانونمداری میکوبید وقتی در دورات تبلیغات ریاست جمهوری، در مورد نیروهای فشار، نیروهایی که همواره خود واضع و مجری قانون خاصِ خودند، از او سوال میشود میگوید:
«من معتقدم جریانی وجود دارد که او را جریان بدی نمیدانم و خدای نکرده نمیخواهم متهمش کنم که جریان منحرفی است ولی دیدگاه بستهای است و تعریفش در برابر انقلاب، ارزشها و منافع ملی بسیار تنگ است و ......» (سرمایه 1022، 6خرداد 1388، ص. 18)
آیا اتخاذ این رویکرد و ناتوانی از اتخاذ رویکردی جز این نبود که امکان نداد او با افزایش نزدیک به 500 در صدی بودجهی شورای نگهبان در دوران ریاست جمهوریش مقابله کند؟ نتواند پیگیری پروندهی قتلهای زنجیرهای را به سرانجام برساند؟ نتواند برای فاجعهی کوی دانشگاه پاسخی بیاید؟ و اینها همه در حالتی بود که وی دست کم طی چهار سال از دو دوره ریاست جمهوریش در قوهی مقننه نیز همفکران بسیاری داشت.
جالب آنکه در همان نشست در مورد دانشجویان محروم از تحصیل و بعضا زندانی میگوید:«شما دانشجویان ستاره دار را ببینید. کسانی که به خاطر ابراز نظرشان دستگیر و از تحصیل محروم میشوند» وادامه میدهد: «البته من نمیخواهم بگویم همهی اینها(دانشجویان ستارهدار) بیگناه هستند. نحوه برخورد مد نظرم است.»(سرمایه شماره1022، 6 خرداد 1388، ص. 18)
پرسشی که در پایان دوران دوم ریاست جمهوری خاتمی در مقابل بسیاری قرار گرفت این بود: «پس اصلاحات، کی میتواند؟» پاسخ این است که زمانی که از سوی بخشی از مراجع قدرت چنین خواستی دنبال شود. یعنی زمانی که بخشی از آنان منافع خود را آن چنان در خطر ببینند که انجام اصلاحاتی چند را برای ادامهی حاکمیت خود اجتناب ناپذیر بیابد.
و این دقیقا گویای موقعیتی است که ما در آن قرار داریم: بحران حاکمیت به رویارویی آشکار دو جناح کشیده شده است. این بحران حاد حاکمیت که پیش از اعلام نتایج انتخابات نشانههایی از آن بهچشم میخورد دقیقا با اعلام نتایج سربازکرد. یعنی زمانی که جناح اصلاح طلب دید قواعد بازی به هم خورده است.
ابن بحران که طی آن دو طرف شمشیرها را از رو بستهاند با سخنرانی هاشمی در نماز جمعه به نتایجی مشخص رسید: گلایهها و تعرضها باقیست اما نتیجه همین است که هست. اما همین گلایهها نیز از سوی آنانی که بر منصب قدرت تکیه زدهاند بیپاسخ نمیماند.
فردای روز سخنرانی هاشمی آیتالله یزدی رییس جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم وی را متهم میکند به اینکه از اغتشاشگران حمایت و پشتیبانی کرده و بذر تردید را در جامعه افشانده و به اصل مشروعیت نظام بیتوجهی کرده است."(رسالت، یکشنبه 28 تیر 1388، شماره 6755، ص.1) و سه شنبه از قول خامنهای میخوانیم :" نخبهگان مراقب باشند، زیرا در امتحان عظیمی قرار گرفتهاند و موفق نشدن در این امتحان، تنها مردود شدن نیست بلکه موجب سقوط آنان خواهد شد."(کیهان، سهشنبه، 30 تیر 1388، شماره، ص.1)
در این بین ادامه حاکمیت به شکل فعلی یعنی فرارفتن از چارچوبهایی که البته ریشه در ذات جمهوری اسلامی دارند، اما از سوی جناح اصلاحطلب مغایر با اصول اولیه نظام قلمداد میشوند به بحران مشروعیت بدل میشود. طرفه آنکه در گذشتهی نه چندان دور، بهطور مشخص در سالهای 60، وقتی حاکمیت بخشهایی از خود بدنه را به دلیل مغایرت با ولایت فقیه حذف کرد، این حذف با مخالفت همین افراد کنونی مواجه نمیشد. حذف آیتالله کاظم شریعتمداری و حذف آیت الله منتظری تنها دو نمونه از این مواردند. بدین معنا که متوسل شدن به فراقانون چیز جدیدی نیست، بلکه وقتی متوجه بخش کلانتری از حاکمیت شده با تقابل عدهی گستردهتری روبهرو شده است.
و این فقط در این زمینه نیست. همین بخش از حاکمیت که احمدینژاد را بدیندلیل که برای امام زمان بشقاب غذا میگذارد یا هالهای دور سر خود دیده است ریشخند میکنند در اوایل انقلاب با کسی که از آنها میپرسید آخر خمینی را چهطور میشود در ماه دید به بدترین شکل برخورد میکردند. همینها که اکنون گشت ارشاد را مصداق محدودیت آزادیها میدانند خود زمانی سردمدار بدترین شکل تحدید آزادیها بودهاند.
اما این دو بحران بیشتر به تصفیه حسابهای خود حاکمیت برمیگردد و اگر در میان افراد حاکم یکدستی وجود میداشت، آنچنان که در دههی 60 چنین بود، این بالغ بر 100 نفر که هیچ، هر جوی خونی که راه میافتاد جناحی که اکنون منتقد حاکمیت است هیچگاه پشت سر بخشهایی از بدنهی اجتماع قرار نمیگرفت؛ کما اینکه وقتی کارگران بخشی از خواستههای خود را از کل حاکمیت مطالبه میکردند هیچگاه چنین نشد؛ کما اینکه وقتی زندان به محمود صالحی کارگر خباز شهرستان سقز در حالی که در حالت کما قرارگرفته بود مرخصی نداد و تنها اتفاقی صرف او را از مرگ نجات داد و هیچ یک از این افراد خم به ابرو نیاوردند؛ کما اینکه به منصور اسالو کارگر شرکت واحد اتوبوسرانی مدتها برای عمل چشمش وقت نداند؛ و سالها پیش خود دست اندرکاران اعدامها و ترورهای خونین دههی 60 بودند. کما اینکه وقتی کارگاههای بزرگتر و بزرگتری از شمول قانون کار خارج میشدند، چیزی که خود رفسنجانی تصویب کنندهی آن در مجمع تشخص مصلحت نظام بود، هیچ یک مخالفتی نکردند.
تلاش برای ترسیم موقعیت فعلی بهصورت شماتیک چنین چیزی است:
بحران هنجاری بحران حاکمیت بحران مشروعیت
(از سوی مردم) (رودرروقرار گرفتن جناحها) (ناتوانی حاکمیت در کل)
اما حقایق جامعهی ما را تنها اینها تشکیل نمیدهند. باز هم سعی کنیم شعارهای موجود طی این روزها را با بررسی سه فاکتور در مورد آنان یعنی گستره و تعداد و تداوم آنان مرور کنیم. توضیح آنکه مقصود از گستره این است که چه بخشی از جمعیت حاضر آن شعار را دادهاند، تعداد یعنی این که شعارهایی با مضمون خاص تعدادشان چند تا بوده است و تداوم یعنی این که چه کسری از زمان را به خود اختصاص میدادهاند. نویسنده با بررسی بیش از صد شعار در چهار برههی زمانی از قبل از انتخابات تا زمان اعلام نتایج- از اعلام نتایج تا زمان زدن سوت پایان از سوی رهبری – از زمان نماز جمعهبه اقامت رهبری تا زمان سخنرانی هاشمی – و دوران پس از سخنرانی هاشمی در کنار فقدان خواست مشخص به یک مورد دیگر نیز برخورد میکند و آن فقدان مطالبات اقتصادی است. آنچنان که با بازخوانی شعارها به سختی میتوان در آنها طنینی اقتصادی را بازشناخت. عجیبتر اینکه این در حالیست که بنا به اظهار رییس اتحادیه فروشندگان گوشت گاوی تهران، حمید خندانرو جوان:«هیچ کارمند [و کارگری] نمیتواند در برج سه کیلو گوشت بخورد و این به خاطر نبود قدرت مالی، تورم و گران بودن گوشت است.»(خبرگزاری دانشجویان ایران، تهران سرویس بازرگانی 23 تیر 1388) و همینطور، بنا به گفتهی مینو رفیعی کارشناس مسکن «در حال حاضر بهای متوسط یک مسکن متعارف در شهرهای بزرگ ایران بیش از 10 برابر در آمد متوسط سالانه یک خانوار شهری رسیده است». و این بدین معناست که دختر و پسری که زندهگیشان را آغاز میکنند به فرض آنکه بیش از 30 سال زندگی مشترکشان تداوم داشته باشد و با فرض اینکه بتوانند 30 درصد حقوقشان را پس انداز کنند و در عین حال از قشر متوسط هم در آمدشان کمتر نباشد تنها زمانی صاحب خانه خواهند بود که تقریبا به پایان سالهای امید به متوسط زندگی در ایران رسیده باشند. و اینتنها مشتی است نمونهی خروار.
با وقوف بر این موارد، بار دیگر این پرسش به ذهن متبادر میشود که با در نظر گرفتن این وضع وخیم چرا شعارهای هیچ یک از برهههای فوق، تقریبا هیچگاه طنین اقتصادی نداشت؟ پاسخ مبسوط به این پرسش خود مجالی دیگر میطلبد. اما بهصورت سردستی شاید بتوان گفت از سویی خواست این دوره از حیات اجتماعی بیشتر در چارچوب موارد بالا بوده است و از سوی دیگر اگر چه مسایل کارگری مطرح شده است، هم کارگران نتوانستهاند به هیج برهمکنش مشترکی خارج از محیط کار اقدام ورزند و هم حاکمیت حمهوری اسلامی به انحای مختلف سعی در جلوگیری از مهارناپذیر شدن مطالبات کارگران داشته است. اما موج نابسامانی اقتصاد جهانی هنوز به ایران نرسیده است و از سوی دیگر خواست کارگران را تنها تا مدت کوتاهی میتوان به تعویق انداخت. اینها به همراه موارد بسیار دیگری که بر هر فرد آشنا با وضعیت اقتصادی ایران پوشیده نیست گویای امر دیگری است: بحران ویران کنندهی دیگری نیز در راه است: بحران اقتصادی.
اما آیا این مجموع بحرانها ضرورتا به آیندهای نویدبخش رهنمون خواهد بود؟ مسلما نه. در غیاب یک آلترناتیر مردمی هیچ افق روشنی در میان نخواهد بود.
و ویژگیهایی چند باعث میشود که حاکمیت نابرابر و مستبد بدون تغییر ماهوی تنها شانه عوض کند. یکی از جمله مواردی که میتوان از آنها بهعنوان راز ماندگاری حاکمبت جمهوری اسلامی نام برد حالت ژلاتینی آن است. همیشه یکی در مقابل دیگری هست که میتواند تواناتر معرفی شود؛ همیشه عدهای هستند که بخشی از جامعه آنان را بد بپندارند تا بدتر را مانع شوند.
اما آیا حاکمیتی با چنین مختصاتی تا چه حد به پشتوانهی مردم نیاز دارد؟ پاسخ را از زبان کسی بشنویم که این روزها نگاه بسیاری اکنون معطوف به اوست: آری! آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس مجلس خبرهگان رهبری. وی در گفت و گو با صادق زیبا کلام میگوید:
«زمانی که بحث روی آیندهی نظام است دولت میتواند 20 درصد مردم را بهطور فعال به نفع خودش در صحنه نگه دارد تا فداکاری کنند و ابزار قانونی هم در دستش است و گلوگاهها را دارد. بنابراین میتواند نظام مستقری باشد. ....
میماند آنها که مخالف هستند که عرض کردم به هر حال هر نظامی یک مقداری مخالف دارد. در نظام ما هم همینطور و مخالفین بیشتر هم هستند و از اول هم بودند. بنابراین از نظر من نظام مستقر است.»
ص. 226 ، هاشمی بدون روتوش، گفت و گوهای فرشته السادات اتفاق و صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، 1387
و دقیقا همین درس آقای هاشمی را حاکمیت دارد پیش میبرد. و برای یک دورهی طولانی غرولند و مخالفت آماده است. تاییدی بر این آمادگی را از زبان خامنهای بشنوید:
]خامنه ای[ در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری احمدی نژاد: «مخالفان زخم خورده در 4 سال آینده به معارضه با دولت ادامه می دهند.» آفتاب یزد سهشنبه 13 مرداد، شماره 2694، صفحه 1، تیتر اول. یعنی جناح حاکم آماده بود تا با این تنشها را که در هفتهی اخیر با نامهی کروبی مجددا برجسته شده است به مقابله برخیزد.
اگر ابطحی، معاون رییس جمهور خاتمی، در جلسهی دادگاه خود چند جمله را مطابق حقیقت و به دور از فشار گفته باشد، بیشک یکی از آنان این است که: «آیا زمان امام کدام یک از ما مخالف میکردیم یا جرئت داشتیم مخالفت کنیم؟» حاکمیت همان گوش به فرمانی را از همه توقع دارد.
اما چشم انداز آینده برای ما چگونه چشم اندازی است؟ در قسمت دوم این نوشته تلاش میکنیم برای این پرسش پاسخی عملی بیابیم.
قسمت اول
آرش زمانی
«هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی.» این یکی از شعارهایی بود که انبوه جمعیت در روز 26 تیر پیش از نماز جمعه بر زبان میراندند. جمعیتی که اگر حضورشان در این شمار چه قبل از انقلاب 57 و چه بعد از انقلاب کم نظیر بود، کیفیت حضور آنان، یقینا، بینظیر بود. از سنت شکنیهای آنان در قالب پوشش و آرایش زنان و دختران گرفته تا نمازخواندن عدهی زیادی با کفش، دختر و پسر در کنار هم و اینکه خیلیها تنها نظارهگر نمازخواندن دیگران بودند، و نیز شعارهایی که جمعیت سر میدادند، بسادگی میشد تشخیص داد که جمع حاضر به شریعت، حتی در زندهگی روزمرهی خود، نیز پایبند نیستند چه رسد به حضور در مراسم آیینی نماز جمعه. آری! آنان برای هدف دیگری آمده بودند.
آنان بهعنوان تنها امکان بیان خواست حداقلیشان اکنون آمده بودند که به گستردهترین شکل ممکن اعتراض خود را به وضع موجود بهصورت عام و نتایج انتخابات بهصورت خاص ابراز کنند. آیا آنان فریب خوردهبودند؟ آیا سخنان هاشمی را پس از 18 تیر 78 وقتی که در همین تریبون نماز جمعه ظاهر شد و دانشجویان را ضد انقلاب خواند و بهکار گیری سلاح را در مقابله با آنان توجیه کرد از یاد برده بودند؟ آیا آنان فراموش کردهاند که کشتار مارکسیستها و مجاهدین در دهه 60 و قتلهای زنجیرهای و... بخشی نازدودنی از دوران زندهگی اوست؟ آیا آنان دادگاه میکونوس را از یاد بردهاند و فیلم کشتارهای خارج از کشور را در http://www.youtube.com/watch?v=9R5oLZ8TnWs ندیدهاند؟ آن هم در دنیایی که میلیونها نفر در فاصلهی کمتر از چند دقیقه از هر حادثهای از طریق وسایل ارتباطی مطلع میشوند؟ آن هم مردم کشوری که جز پرشمارترین کاربرهای اینترنتاند؟
شاید بجای تلاش برای پاسخ به این پرسش که آیا آنان از این حقایق آگاه بودند یا نه باید پرسید آیا آنان در حوزهی امکان، عملا چه میتوانستند بکنند؟ و از یاد نبریم که ایرانیها به دلایل متعدد حضور در انتخابات ریاست حمهوری را یکی از معدود امکانات مشارکت اجتماعی تلقی میکنند، آنچنانکه که حضور آنان پای صندویقهای رای در کمرنگترین حالت آن از حضور در کشورهای اروپایی کمتر نیست. برای مثال، در حالی که در انتخابات اخیر اتحادیهی اروپا تنها حدود 40 درصد شرکت میکنند، با وجود تمام رگههای غیر دموکراتیک انتخابات و در حالی که صدها نامزد انتخابات در گزینش اولیه از حضور در انتخابات باز داشته میشوند، مشارکت مردم در همین انتخابات بالغ بر 80 در صد است. و این البته اطلاق نامی متعارف همچون دموکراسی یا دیکتاتوری را به حاکمیت جمهوری اسلامی نادقیق میکند. بی شک، این بدان معنا نیست که حاکمیت در ایران، دموکراتیک است، اما نکته اینجاست که حاکمیت، پس از گذراندن نامزدها از فیلترهای متعدد و اعمال محدودیتهای گوناگون در امکان انتخاب، همچنان در کشاندن در صد بالایی از مردم به پای صندوقهای رای موفق است. و این همرنگ کردن مردم برای انتخاب سه یا چهار نامزد و حضور اجتماعی آنان در حالی صورت میگیرد که هر نوع هم آوایی افراد که خارج از چارچوب پذیرفته شدهی حاکمیت باشد به قویترین شکل سرکوب شده است. این سرکوبِ سیستماتیک با وجود افت و خیزهایی چند به جز دورهی کوتاهی در آغاز انقلاب همواره وجود داشته است و البته در دوران چهار سالهی دولت احمدی نژاد که توام با انقباض سیاسی در داخل بوده در مقایسه با دورهی قبل، پررنگتر شده است.
حال بیاییم به این پدیده از نزدیک نگاهی بیاندازیم. پیش از آن باید یادآوری کرد که خواست انسان، اصولا اجتماعی است و برای تبلور این خواست به ظرفهای خاص خود نیاز دارد، یعنی اَشکالی که بتوان در آنها خواست را بهصورت جمعی مطرح ساخت. حال با هم مواردی را مرور میکنیم از نحوهی برخورد حاکمیت با این تلاشهای افراد برای همصدایی: حدود 40 روز پیش از انتخابات دهها تن از فعالین کارگری و اجتماعی که قصد برگزاری مراسم مسالمت آمیز روز جهانی کارگر را در پارک لالهی تهران داشتند دستگیر شدند. در میان دستگیرشدهگان، افرادی از اعضای شورای همکاری، کمیته پیگیری، کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری و اعضای کمپین یک میلیون امضا، سندیکای اتوبوسرانی شرکت واحد، کانون نویسندهگان ایران و چند تن از فعالین دانشجویی به چشم میخورند. در همین روز اول ماه مه وقتی 60 تن از کارگران فلزکار مکانیک در محل فروشگاه تعاونی جمع شدهبودند تا به مسایل سندیکای خود بپردازند مورد هجوم نیروهای مسلح قرار گرفته 45 تن از آنان به بازداشتگاه منتقل میشوند. این شاید آخرین حلقهی زنجیر دستگیری گستردهی فعالین اجتماعی پیش از انتخابات باشد. اما این در پی برخورد مستمر فعالین زنان، دانشجویان و کارگران است. برخوردی که در زمان ریاست جمهوری خاتمی در دستگیری کارگران سقز در اول ماه مه 1383، کارگران سندیکای اتوبوسرانی شرکت واحد مدتی بعد از آن، 13 آذر 1386 با دستگیری بیش از 50 تن از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و موارد پرشمار دیگر همیشه در دستور کار حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است. به نحوی که در آستانهی انتخابات بسیاری از این فعالین یا در زندان بودند یا با وثیقههای فلج کننده، زمانِ نامعلومِ دادگاه خود را انتظار میکشیدند و یا زیر حکم تعلیق بودند. در حال حاضر موقعیت آنان چنان است که بسیاری هنوز نمیتوانند مقالهای بنام خود در جایی منتشر کنند. بگذریم از این واقعیت که امکان نوشتن بر روی کاغذ عملا منتفی است و تنها امکان، فضای مجازی در اینترنت است.
حال، با یادآوری حوزهی امکان در نظر بگیریم که وقتی فعالان این سه حوزه، به عنوان حوزههای اصلی فعالیت اجتماعی در کنار فعالین حقوق اقلیتها عملا در فعالیت خود در سطوحی چنین بطیء، در حالیکه هنوز نتوانستهاند بدنهی اجتماع را با موضعگیری خود آشنا سازند، مورد چنین برخوردهایی قرار میگیرند، در آستانهی انتخابات اصولا چه بدیل دیگری در مقابل تودهی مردم میتوانست وجود داشته باشد؟ آنان یا باید منفعل میشدند و یا اینکه حالا که حاکمیت بدیلهای دیگری را در مقابل خود ندارد به زعم خود با انتخاب بد، راه را بر بدتر سد کنند. آنان به بد راضی میشوند و از یاد نمیبرند که بد، بد است. میشنوند که میر حسین موسوی انقلاب فرهنگی را به گردن سروش میاندازد، میفهمند که نخستوزیر آن زمان بر خلاف آنچه خود میگوید نمیتوانسته در مقابل یکی از گستردهترین اعدامهای رسمی و ثبت شدهی حیات سیاسی متاخر در سطح جهان نقشی نداشته باشد. اما به او رای میدهند تا در حوزهی تنگ امکان، وعده وعیدهای او را بیازمایند یا خیلی سادهتر کاری کرده باشند.
اما روی دیگر سکه این است که حضور میلیونی مردمی با این مختصات دارای خواست مشخصی نیست جز خواست همان چارچوب تنگ حوزهی امکان یعنی خواست حداقلی مبنی بر اینکه «بگذارید در همین چارچوب تنگ نفس بکشیم». آری آنان چیز مشخصی را مطالبه نمیکنند، اما خواهان حذف شرایط موجودند. از سوی دیگر از هگل آموختهایم که هر سلبی نوعی ایجاب است. اما هر سلبی، ایجابی مشخص نیست بلکه ایجابیاست گنگ و مجرد و تنها زمانی میتواند ایجابی مشخص باشد یا بشود که خواست، پیشتر امکان یافته باشد به صورت اجتماعی مطرح شود. بیشک افراد حاضر در تجمعات میلیونی پس از انتخابات برای خواستهای گوناگون هزینه هم دادهاند: برای پوشش به ادارهی اماکن برده شدهاند، تعهد دادهاند، میهمانیها و جشنهایشان با هجوم پلیس به هم خورده است و...و.... خود همینموارد بیشک بخشی از خواستههای آنان بوده است اما نکته در اینجاست که آنان هیچ گاه امکان نیافتهاند خواستهای خود را بهصورت جمعی دنبال کنند. یعنی مطالبات آنان طی برهمکنشهایی چند مجال طرح اجتماعی نیافتهاند. و پارادوکس حضور میلیونها تن بدون خواست مشخص بدین صورت قابل تبیین است. موید این نظر هم بررسی شعارها، پلاکاردها و نوشتههایی است که مردم در دست داشتند. ظاهرا سلب به معنای به تنگ آمدن از شرایط موجود و نخواستن آن در مقولههای اجتماعی تنها زمانی میتواند به یک ایجاب مشخص بدل شود که پیشتر امکان آن خواست مشخص در ظرفهای اجتماعی ولو بهصورت بطیء تجربه شده باشد. شاید بتوان گفت که این حضور میلیونی چه در دروران انتخابات و چه پس از آن در واقع واکنشی بود به بحران هنجاریای که این بخش از اجتماع را در مقابل حاکمیت قرار داد. بدین معنا که حاکمیت هنجارهای بیرونیای را بر مردم تحمیل میکند که از سویی با هنجارهای درونی خود آنان که به طور طبیعی بنا به بافت اجتماعیای که در آن زیست میکنند ناهمخوان است و از سویی به طرزی افسار گسیخته در همین هنجارهای تحمیلی هر دم به پیش میتازد تا واکنشی این چنینی را بهدنبال داشته باشد. شاید ایران در این زمینه از محدود کشورهایی باشد که کمتر خانوادهای را بتوان در آن یافت که به نوعی نتوان چیزی در آن یافت که از سوی حاکمیت غیرقانونی یا ناهنجار تلقی شود.
شعار آغاز متن دال بر نسبت دادن خیانت به بخشی از حاکمیت دقیقا در همین برهه بر سر زبانها میافتد. حالا که جناح مصادره کنندهی انتخابات با بر هم زدن قوانین بازی در چند مرحله نهایتا با صحبت خامنهای در نماز جمعه سوت پایان بازی را که پیشتر نواخته شده بود تایید کرد، مردم رو به سوی دیگری میکنند. جناحی که سکوت او را خیانت تلقی میکنند.
اما از آن زمان چند هفته میگذرد و مراسم تنفیذ و تحلیف با تنشی چند صورت میپذیرد. اما آیا ربشههای این ناکامی جناح موسوم به اصلاح طلب را باید در کجاها جست؟
شاید بد نباشد برگردیم و چند مورد از سابقهی این واقعه و واکنشهای گوناگون سران اصلاحات را با هم مرور کنیم و تلاش کنیم دریابیم این خارج شدن از چارچوبهای متعارفِ جامعه تا چه حد تازهگی دارد و ریشهی آن در کجاست؟ بد نیست با هم مناظرهها را با هم دوره کنیم. در هیچ یک از سخنان دو کاندید اصلاح طلب نه تنها از مراجع اصلی قدرت از جمله شخص رهبر، شورای نگهبان، سپاه پاسداران بهعنوان قطب اقتصادی و در عین حال بازوی سرکوب نظام درکنار بسیج، انتقادی به عمل نمیآید، بلکه در اکثر مواقع برای مشروعیت بخشیدن بهخود بدانان استناد میشود. و در مواردی چون کروبی وقتی در مقابل اتهام 300 میلیونی قرار میگیرد نمیتواند از افراد عالیرتبهی نظام عنوان شریک او در قضیهی فرشاد ابراهیمی نام ببرد.
بدین ترتیب مراجع قدرت کماکان دست نخورده باقی میمانند و دقیقا از همان جاست که جناح موسوم به اصلاح طلب ضربه میخورد. اما برخوردی مماشات جویانهای از این دست از سوی اصلاح طلبان سابقهای طولانی دارد. و در زیر تنها به یکی دو مورد اشاره میکنیم.
خاتمی که در اواخر دوران ریاست جمهوریش کمردرد مزمن خود را بهانهای کرد تا در میان دانشجویان حضور نیابد و پرسشهایی را که در دورارن ریاست جمهوری او مجال طرح یافته بودند بدون پاسخ گذاشت گویا هنوز از این کمردرد خلاصی نیافته است. او که طی دو دورهی ریاست جمهوریش بر طبل قانونمداری میکوبید وقتی در دورات تبلیغات ریاست جمهوری، در مورد نیروهای فشار، نیروهایی که همواره خود واضع و مجری قانون خاصِ خودند، از او سوال میشود میگوید:
«من معتقدم جریانی وجود دارد که او را جریان بدی نمیدانم و خدای نکرده نمیخواهم متهمش کنم که جریان منحرفی است ولی دیدگاه بستهای است و تعریفش در برابر انقلاب، ارزشها و منافع ملی بسیار تنگ است و ......» (سرمایه 1022، 6خرداد 1388، ص. 18)
آیا اتخاذ این رویکرد و ناتوانی از اتخاذ رویکردی جز این نبود که امکان نداد او با افزایش نزدیک به 500 در صدی بودجهی شورای نگهبان در دوران ریاست جمهوریش مقابله کند؟ نتواند پیگیری پروندهی قتلهای زنجیرهای را به سرانجام برساند؟ نتواند برای فاجعهی کوی دانشگاه پاسخی بیاید؟ و اینها همه در حالتی بود که وی دست کم طی چهار سال از دو دوره ریاست جمهوریش در قوهی مقننه نیز همفکران بسیاری داشت.
جالب آنکه در همان نشست در مورد دانشجویان محروم از تحصیل و بعضا زندانی میگوید:«شما دانشجویان ستاره دار را ببینید. کسانی که به خاطر ابراز نظرشان دستگیر و از تحصیل محروم میشوند» وادامه میدهد: «البته من نمیخواهم بگویم همهی اینها(دانشجویان ستارهدار) بیگناه هستند. نحوه برخورد مد نظرم است.»(سرمایه شماره1022، 6 خرداد 1388، ص. 18)
پرسشی که در پایان دوران دوم ریاست جمهوری خاتمی در مقابل بسیاری قرار گرفت این بود: «پس اصلاحات، کی میتواند؟» پاسخ این است که زمانی که از سوی بخشی از مراجع قدرت چنین خواستی دنبال شود. یعنی زمانی که بخشی از آنان منافع خود را آن چنان در خطر ببینند که انجام اصلاحاتی چند را برای ادامهی حاکمیت خود اجتناب ناپذیر بیابد.
و این دقیقا گویای موقعیتی است که ما در آن قرار داریم: بحران حاکمیت به رویارویی آشکار دو جناح کشیده شده است. این بحران حاد حاکمیت که پیش از اعلام نتایج انتخابات نشانههایی از آن بهچشم میخورد دقیقا با اعلام نتایج سربازکرد. یعنی زمانی که جناح اصلاح طلب دید قواعد بازی به هم خورده است.
ابن بحران که طی آن دو طرف شمشیرها را از رو بستهاند با سخنرانی هاشمی در نماز جمعه به نتایجی مشخص رسید: گلایهها و تعرضها باقیست اما نتیجه همین است که هست. اما همین گلایهها نیز از سوی آنانی که بر منصب قدرت تکیه زدهاند بیپاسخ نمیماند.
فردای روز سخنرانی هاشمی آیتالله یزدی رییس جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم وی را متهم میکند به اینکه از اغتشاشگران حمایت و پشتیبانی کرده و بذر تردید را در جامعه افشانده و به اصل مشروعیت نظام بیتوجهی کرده است."(رسالت، یکشنبه 28 تیر 1388، شماره 6755، ص.1) و سه شنبه از قول خامنهای میخوانیم :" نخبهگان مراقب باشند، زیرا در امتحان عظیمی قرار گرفتهاند و موفق نشدن در این امتحان، تنها مردود شدن نیست بلکه موجب سقوط آنان خواهد شد."(کیهان، سهشنبه، 30 تیر 1388، شماره، ص.1)
در این بین ادامه حاکمیت به شکل فعلی یعنی فرارفتن از چارچوبهایی که البته ریشه در ذات جمهوری اسلامی دارند، اما از سوی جناح اصلاحطلب مغایر با اصول اولیه نظام قلمداد میشوند به بحران مشروعیت بدل میشود. طرفه آنکه در گذشتهی نه چندان دور، بهطور مشخص در سالهای 60، وقتی حاکمیت بخشهایی از خود بدنه را به دلیل مغایرت با ولایت فقیه حذف کرد، این حذف با مخالفت همین افراد کنونی مواجه نمیشد. حذف آیتالله کاظم شریعتمداری و حذف آیت الله منتظری تنها دو نمونه از این مواردند. بدین معنا که متوسل شدن به فراقانون چیز جدیدی نیست، بلکه وقتی متوجه بخش کلانتری از حاکمیت شده با تقابل عدهی گستردهتری روبهرو شده است.
و این فقط در این زمینه نیست. همین بخش از حاکمیت که احمدینژاد را بدیندلیل که برای امام زمان بشقاب غذا میگذارد یا هالهای دور سر خود دیده است ریشخند میکنند در اوایل انقلاب با کسی که از آنها میپرسید آخر خمینی را چهطور میشود در ماه دید به بدترین شکل برخورد میکردند. همینها که اکنون گشت ارشاد را مصداق محدودیت آزادیها میدانند خود زمانی سردمدار بدترین شکل تحدید آزادیها بودهاند.
اما این دو بحران بیشتر به تصفیه حسابهای خود حاکمیت برمیگردد و اگر در میان افراد حاکم یکدستی وجود میداشت، آنچنان که در دههی 60 چنین بود، این بالغ بر 100 نفر که هیچ، هر جوی خونی که راه میافتاد جناحی که اکنون منتقد حاکمیت است هیچگاه پشت سر بخشهایی از بدنهی اجتماع قرار نمیگرفت؛ کما اینکه وقتی کارگران بخشی از خواستههای خود را از کل حاکمیت مطالبه میکردند هیچگاه چنین نشد؛ کما اینکه وقتی زندان به محمود صالحی کارگر خباز شهرستان سقز در حالی که در حالت کما قرارگرفته بود مرخصی نداد و تنها اتفاقی صرف او را از مرگ نجات داد و هیچ یک از این افراد خم به ابرو نیاوردند؛ کما اینکه به منصور اسالو کارگر شرکت واحد اتوبوسرانی مدتها برای عمل چشمش وقت نداند؛ و سالها پیش خود دست اندرکاران اعدامها و ترورهای خونین دههی 60 بودند. کما اینکه وقتی کارگاههای بزرگتر و بزرگتری از شمول قانون کار خارج میشدند، چیزی که خود رفسنجانی تصویب کنندهی آن در مجمع تشخص مصلحت نظام بود، هیچ یک مخالفتی نکردند.
تلاش برای ترسیم موقعیت فعلی بهصورت شماتیک چنین چیزی است:
بحران هنجاری بحران حاکمیت بحران مشروعیت
(از سوی مردم) (رودرروقرار گرفتن جناحها) (ناتوانی حاکمیت در کل)
اما حقایق جامعهی ما را تنها اینها تشکیل نمیدهند. باز هم سعی کنیم شعارهای موجود طی این روزها را با بررسی سه فاکتور در مورد آنان یعنی گستره و تعداد و تداوم آنان مرور کنیم. توضیح آنکه مقصود از گستره این است که چه بخشی از جمعیت حاضر آن شعار را دادهاند، تعداد یعنی این که شعارهایی با مضمون خاص تعدادشان چند تا بوده است و تداوم یعنی این که چه کسری از زمان را به خود اختصاص میدادهاند. نویسنده با بررسی بیش از صد شعار در چهار برههی زمانی از قبل از انتخابات تا زمان اعلام نتایج- از اعلام نتایج تا زمان زدن سوت پایان از سوی رهبری – از زمان نماز جمعهبه اقامت رهبری تا زمان سخنرانی هاشمی – و دوران پس از سخنرانی هاشمی در کنار فقدان خواست مشخص به یک مورد دیگر نیز برخورد میکند و آن فقدان مطالبات اقتصادی است. آنچنان که با بازخوانی شعارها به سختی میتوان در آنها طنینی اقتصادی را بازشناخت. عجیبتر اینکه این در حالیست که بنا به اظهار رییس اتحادیه فروشندگان گوشت گاوی تهران، حمید خندانرو جوان:«هیچ کارمند [و کارگری] نمیتواند در برج سه کیلو گوشت بخورد و این به خاطر نبود قدرت مالی، تورم و گران بودن گوشت است.»(خبرگزاری دانشجویان ایران، تهران سرویس بازرگانی 23 تیر 1388) و همینطور، بنا به گفتهی مینو رفیعی کارشناس مسکن «در حال حاضر بهای متوسط یک مسکن متعارف در شهرهای بزرگ ایران بیش از 10 برابر در آمد متوسط سالانه یک خانوار شهری رسیده است». و این بدین معناست که دختر و پسری که زندهگیشان را آغاز میکنند به فرض آنکه بیش از 30 سال زندگی مشترکشان تداوم داشته باشد و با فرض اینکه بتوانند 30 درصد حقوقشان را پس انداز کنند و در عین حال از قشر متوسط هم در آمدشان کمتر نباشد تنها زمانی صاحب خانه خواهند بود که تقریبا به پایان سالهای امید به متوسط زندگی در ایران رسیده باشند. و اینتنها مشتی است نمونهی خروار.
با وقوف بر این موارد، بار دیگر این پرسش به ذهن متبادر میشود که با در نظر گرفتن این وضع وخیم چرا شعارهای هیچ یک از برهههای فوق، تقریبا هیچگاه طنین اقتصادی نداشت؟ پاسخ مبسوط به این پرسش خود مجالی دیگر میطلبد. اما بهصورت سردستی شاید بتوان گفت از سویی خواست این دوره از حیات اجتماعی بیشتر در چارچوب موارد بالا بوده است و از سوی دیگر اگر چه مسایل کارگری مطرح شده است، هم کارگران نتوانستهاند به هیج برهمکنش مشترکی خارج از محیط کار اقدام ورزند و هم حاکمیت حمهوری اسلامی به انحای مختلف سعی در جلوگیری از مهارناپذیر شدن مطالبات کارگران داشته است. اما موج نابسامانی اقتصاد جهانی هنوز به ایران نرسیده است و از سوی دیگر خواست کارگران را تنها تا مدت کوتاهی میتوان به تعویق انداخت. اینها به همراه موارد بسیار دیگری که بر هر فرد آشنا با وضعیت اقتصادی ایران پوشیده نیست گویای امر دیگری است: بحران ویران کنندهی دیگری نیز در راه است: بحران اقتصادی.
اما آیا این مجموع بحرانها ضرورتا به آیندهای نویدبخش رهنمون خواهد بود؟ مسلما نه. در غیاب یک آلترناتیر مردمی هیچ افق روشنی در میان نخواهد بود.
و ویژگیهایی چند باعث میشود که حاکمیت نابرابر و مستبد بدون تغییر ماهوی تنها شانه عوض کند. یکی از جمله مواردی که میتوان از آنها بهعنوان راز ماندگاری حاکمبت جمهوری اسلامی نام برد حالت ژلاتینی آن است. همیشه یکی در مقابل دیگری هست که میتواند تواناتر معرفی شود؛ همیشه عدهای هستند که بخشی از جامعه آنان را بد بپندارند تا بدتر را مانع شوند.
اما آیا حاکمیتی با چنین مختصاتی تا چه حد به پشتوانهی مردم نیاز دارد؟ پاسخ را از زبان کسی بشنویم که این روزها نگاه بسیاری اکنون معطوف به اوست: آری! آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس مجلس خبرهگان رهبری. وی در گفت و گو با صادق زیبا کلام میگوید:
«زمانی که بحث روی آیندهی نظام است دولت میتواند 20 درصد مردم را بهطور فعال به نفع خودش در صحنه نگه دارد تا فداکاری کنند و ابزار قانونی هم در دستش است و گلوگاهها را دارد. بنابراین میتواند نظام مستقری باشد. ....
میماند آنها که مخالف هستند که عرض کردم به هر حال هر نظامی یک مقداری مخالف دارد. در نظام ما هم همینطور و مخالفین بیشتر هم هستند و از اول هم بودند. بنابراین از نظر من نظام مستقر است.»
ص. 226 ، هاشمی بدون روتوش، گفت و گوهای فرشته السادات اتفاق و صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، 1387
و دقیقا همین درس آقای هاشمی را حاکمیت دارد پیش میبرد. و برای یک دورهی طولانی غرولند و مخالفت آماده است. تاییدی بر این آمادگی را از زبان خامنهای بشنوید:
]خامنه ای[ در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری احمدی نژاد: «مخالفان زخم خورده در 4 سال آینده به معارضه با دولت ادامه می دهند.» آفتاب یزد سهشنبه 13 مرداد، شماره 2694، صفحه 1، تیتر اول. یعنی جناح حاکم آماده بود تا با این تنشها را که در هفتهی اخیر با نامهی کروبی مجددا برجسته شده است به مقابله برخیزد.
اگر ابطحی، معاون رییس جمهور خاتمی، در جلسهی دادگاه خود چند جمله را مطابق حقیقت و به دور از فشار گفته باشد، بیشک یکی از آنان این است که: «آیا زمان امام کدام یک از ما مخالف میکردیم یا جرئت داشتیم مخالفت کنیم؟» حاکمیت همان گوش به فرمانی را از همه توقع دارد.
اما چشم انداز آینده برای ما چگونه چشم اندازی است؟ در قسمت دوم این نوشته تلاش میکنیم برای این پرسش پاسخی عملی بیابیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر