صفحات

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

شعری از فزوغ فرخزاد

 
اين همان شعری از فزوغ فرخزاد است که به خاطر آن نام وی را از ليست کتاب شاعران معاصر حذف کردند
بر روی ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبی در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادی در بهشت
او می گشايد … او كه به لطف و صفای خويش
گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
كوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم
چون سينه جای گوهر يكتای راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم … ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم … ما كه جامه تقوی دريده ايم؛
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان
راه حقيقت، نديده ايم
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود؛
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا ! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ! ما
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تصورکن هیچ بهشت وجهنمی درکارنیست

آنچه که دولتها،کلیسا وقشریون را به مخالفت وتحریم کارهای

جان لنون واداشت نظرات صلح دوستانه،انساندوستانه

آزادیخواهانه ودموکراتیک وی وهمچنین

شورشگری اوعلیه وضعیت ناعادلانه

موجود بود

http://www.gozareshgar.com/

تصورکن هیچ بهشت وجهنمی درکارنیست

خواننده:جان لنون

http://www.youtube.com/watch?v=GMhg4HEFiPU&feature=player_embedded

آوای ماندگار

تصور کن
تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست
آسان است اگر تلاش کنی
و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی مي‌کنند ...
تصور کن هيچ کشوری نيست
تصورش سخت نيست
هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی مي‌کنند
شايد بگويی من رؤيا مي‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
تصور کن مالکيتی وجود ندارد
تعجب مي‌کنم اگر بتوانی
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست؛
برادری بشر.
تصور کن همه مردم
زمين را با يکديگر قسمت مي‌کنند...
شايد بگويی من رؤيا مي‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميدوار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
----
متن ترانه «تصور کن» از جان لنون که در سال 1971 سروده بود


***

شامگاه هشت دسامبر ۱۹۸۰ جان لنون در نيويورک با شليک چهار گلوله توسط مارک ديويد چپمن به قتل رسيد.
واتيکان بعداز 42 سال لعن و تحريم جان لنون خواننده فقيد گروه بيتل ها مجبور به عقب نشينی شد و به خاطر اظهاراتی که او در سال 1966 بيان داشته بود او را " بخشيده" است. حتی روزنامه نيمه رسمی « اوسرواتوره رومانو» که در واتيکان منتشر می شود از جان لنون ستايش کرده است. درباره اظهار مهربانی اين روزنامه نسبت به جان لنون ما گيلک ها يک ضرب المثل داريم که ميگويد:
سگه از ناتوونی مهربونه
وگرنه سگ کجا و مهربونی
در موسيقی هم مثل ديگر عرصه ها ی هنري، فرهنگی و ادبی و يا علمی هميشه زورمندان، برده داران و فئودالها و سرمايه داران در تلاش بوده و هستند تا جايی که امکان دارد سازندگان و آفرينندگان آثاری که محبوبيت مردمی دارند را بخرند و برای تبليغ و بقای خود آنان را به خدمت خود درآورند. اگر در اين امر موفق نشوند به لعن و تحريم و زور و چماق متوسل می شوند.
تاريخ نشان داده است که اغلب آنهايی که هنر و يا هر اثر ديگر خود را بخاطر منافع شخصی در خدمت زورمندان قرار دادند بزودی از محبوبيت شان کاسته شد و به فراموشی سپرده شدند. همه سلاطين و حاکمان مستبد در دربار و بارگاه خود انواع هنرمند و بويژه شعرای مجيزگو داشتند که اغلب گمنام ماندند و کسی از ايشان و آثارشان ياد نميکند. اگر هم يادی از ايشان شود به نيکی نخواهد بود.
درست مثل دادگاههای تفتيش عقايد اروپا در قرون وسطی که اگرنامی از آنها برده شود جز برشمردن چنايات و ترورها يشان نخواهد بود. اما نام گاليله که اورا بخاطر رد مرکزيت زمين به محاکمه کشاندند ماندگار ماند و هميشه به نيکی ياد می شود.
سيه رويی و نفرين برای پينوشه ماند، و ويکتور خارا گيتاريستی که برای مردم می نواخت و به دستور پينوشه انگشتانش را بريدند موسيقی اش بردل ميليونها نشست و خاطرش در يادها ماندگار.
نازيهای آلمان جاز را تحريم و ممنوع کرده بودند و معتقد بودند که موسيقی جاز: « ريتم های تکراری هيستريکی که مشخصه موسيقی نژادهای وحشی است و غرايز تيره ای را بيدار ميکند که مردم آلمان با آن بيگانه اند». چه بر سر اينگونه تئوريها و تئوريسين ها آمد و سرنوشت جاز در جهان چگونه رقم خورد؟
هيچ "موسيقی" سفارشی و دولتی ، هيچ آوای تمجيد خفقان و بی عدالتی باوجود تمام امکاناتی که نصيبشان شد جاودان و ماندگار نشد، در دلها ننشست و بزودی فراموش گشت. اغلب اين موسيقی معترض و نوگرا است که عليرغم تحريم متحجرين و مستبدان ، عليرغم فشارها و تهديدها بر دلها می نشيند و ورد زبان ها می شود و ماندگار.
موسيقی جان لنون و گروه بيتل ها در سال 1965 به بهانه جلوگيری از فساد اخلاقی جوانان در اسرائيل ممنوع شد. سال 1966 جان لنون در مصاحبه ای با به يک روزنامه بريتانيايی گفت: « که گروه بيتل ها پرطرفدارتر از عيسی مسيح است و نمی داند از ميان ميسيحيت يا راک اند رول کدام يک زودتر از يادها می روند ».
بلافاصله واتيکان و کليساها او را لعن و موسيقی اش را تحريم کردند. بنيادگرايان دنيا چه شبيه همديگرند و چه شبيه هم عمل می کنند. متعصبين و متحجرين در آمريکا بعداز اين اظهارنظر جان لنون به مراکز فروش موسيقی بيتل ها حمله کرده و صفحات موسيقی را به آتش کشيدند و راديوها پخش موسيقی آنها را ممنوع اعلام کردند و کنسرت های آنها لغو شد.
البته "فساد جوانان" و اظهار نظر در مورد مذهب همه اش دستاويزی بيش نبودند. آنچه که دولتها و کليسا و قشريون را به مخالفت و تحريم کارهای جان لنون واداشت نظرات صلح دوستاته ، انساندوستانه ، آزاديخواهانه و دمکراتيک وی و همچنين شورشگری او عليه وضعيت ناعادلانه موجود بود.
رابين بلاکبورن و طارق علی روزنامه نگار پاکستانی الاصل مقيم انگلستان در سال 1971 مصاحبه ای با جان لنون انجام داده بودند که اينجا فقط عباراتی کوتاه شده از آن را که منعکس کننده نظرات جان لنون ميباشند را می نويسم تا علت مخالفت قشريون، سرمايه داران و دولت ها با او را بهتر بدانيم:
جان لنون:
طارق علی: فکر می کنی علت موفقيت نوع موسيقی تو چه بود؟
به گذشته نگاه مى كنم مى بينم كه اين هم مثل همان معامله حقه بازانه ای بود كه با سياهان کردند. درست مثل همان بود که سياهان اجازه يافتند دونده يا بوكسور بشوند و يا برای مردم برنامه تفريحی جور کنند. اين انتخابی است که در برابر شما می گذارند: حالا به تو مجال می دهند ستاره پاپ بشوى و اين واقعا همان چيزى است كه من در آهنگ «قهرمان طبقه كارگر» مى گويم. همانطور كه در مصاحبه با رولينگ استو هم گفتم هنوز هم اين همان عده هستند كه قدرت را در دست دارند. سيستم طبقاتى يک ذره هم تغيير نكرده است.
البته خوب حالا يك عده زيادى از مزد بگيران و تعدادی از بچه های اهل مد طبقات متوسط که لباس تر و تميز دارند با موهای بلند ميگردند. اما هيچ چيز عوض نشده به جز اين که ما کمی لباس مان را تغيير داده ايم و همان لعنتى ها را به حال خود واگذاشته ايم كه بر همه چيز حکومت کنند
من هميشه ذهنيت سياسی داشته ام و عليه وضع موجود بوده ام
من از بچگی به سيستم نيش زدم
ما چند بار به آمريكا رفتيم و اپشتاين ( نام مدير توليد) هميشه سعى مى كرد به ما حقنه كند كه چيزى در باره جنگ ويتنام نگوييم. زمانى رسيد كه من و جرج با خود گفتيم كه خوب اين بار كه از ما سوال كنند خواهيم گفت ما با اين جنگ مخالفيم و به نظر ما آنها بايد بى تاخير آنجا را ترك كنند. و ما همين كار را هم كرديم
اولين کاری که ما کرديم اين بود که شهرستانی ,اهل ليورپول, بودن خود را به همه ی جهان نشان داديم. قبل از آن هرکس از ليور پول می آمد بايد لهجه خود را عوض می کرد تا به بی بی سی راه می يافت. اما ما حاضرنشديم به اين بازی تن در بدهيم. بعد از بيتل ها همه سعی می کردند لهجه ليورپولی داشته باشند
زمانى هم بود كه من به شدت قاطى مذهب شده بودم. دوره افتاده بودم ، اما همچنانكه روانکاوم مى گويد: مذهب جنون قانونی است. به کمک تراپی بود که از همه اين چيزها خلاص شدم و توانستم دردهای خودم را حس کنم.
قاعده ناگفته اى حكم مى كرد كه ما از پاسخ دادن به سوالات "حساس" خوددارى كنيم.هرچند من هميشه روزنامه می خواندم، ميدانيد تکه های سياسی را. اطلاع دايمی از اين که چه در اطراف ما می گذرد مرا به خاطر اين که چيزی نمی گفتم شرمنده می کرد. من منفجر شدم چون ديگر نمی توانستم به اين بازی ادامه دهم. از حد تحمل من گذشته بود.
کاری که تلاش می کنم انجام بدهم اين است که تا آن جا که می توانم روی مردم تاثير بگذارم. روی همه آن ها که هنوز رويايی دارند و در ذهن شان يک علامت سوال هست.
اساسا دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد دارند چون به توانايی خودشان در خلق کردن واقف اند، و مردمی که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان توانايی خلق چيزی را ندارند و بايد دستور بگيرند. نظم حاکم هميشه مردمی را دوست دارد که مسووليت برعهده نمی گيرند و به خودشان احترام نميگذارند.
بله آن ها (سرمايه داران) صاحب همه روزنامه ها هستند و توزيع و همينطور پرداخت پول هم در دست آن هاست. در آخرين ضبط آن ها جملات (يک ) آهنگ را که روی صفحه چاپ شده بود سانسور کردند. نهايت حماقت و مسخرگی. آن ها به من اجازه می دهند آن را بخوانم ولی جرات ندارند بگذارند شما آن رابخوانيد. جنون. هر چه بيشتر با واقعيت ها روبرو می شويم، بيشتر متوجه مى شويم كه دستور کار روز آن ها نشان ندادن واقعيت است. هرچه واقعی تر می شويم، بدرفتاری با ما بيشتر می شود. اين به نوعی ما را راديکال تر می کند.
وقتی مساله به جای حساس می رسد آن ها نمی گذارند مردم قدرت بگيرند. آن ها به شما اجازه می دهند برای شان برقصيد و نمايش بدهيد، ولی قدرت واقعی را به شما نمی دهند.
زنان خيلى مهم اند. ما نمى توانيم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشيم. برتری مردان به شيوه بسيار زيرکانه ای آموزش داده شده است. هميشه علاقمندم بدانم رفتار كسانى كه ادعاى راديكاليسم مى كنند با زنان چگونه است. به واقع مضحك است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون اين كه دركى از اين داشته باشى كه مردم شامل هر دو جنس است.
نه لعن کردنهای پاپ ها و نه تحريم و بايکوت کردنهای رسانه های دولتی و نيمه دولتی و نه آتش زدن های صفحات موسيقی جان لنون باعث فراموشی موسيقی او و پيامی را که آن موسيقی برای نسلهای جوان داشت نشد. برعکس هنوز هم جوانان در سراسر دنيا به آن گوش می دهند و صفحاتش مزين کلکسيون ميليونها و ميليونها انسان در سراسر گيتی است.
تحريم کنندگان، لعن کنندگان ، قشريون و بنيادگرايان رنگاريگ از همه نوع می آيند و می روند و اغلب توشه سفر آخرشان چيزی جز بدنامی و کينه ميليونها نيست. آنچه ماند و هميشه ماندگار خواهد ماند آوای انسان دوستی و آزادگی است که در جايی از گلوی جان لنون و در جای ديگر از سينه ی خسرو گلسرخی برمی خيزد
.
گيلانک

نظر شما - Comments

متن ترانه «تصور کن» از جان لنون که در سال 1971 سروده بود

Imagine
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
...Living for today
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
...Living life in peace
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
...Sharing all the world
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

http://www.shomaliha.com/

تکثیراز جهانگیر محبی

ارسال به: اعضای گروه یاهو،گوگل،شخصیتهای سیاسی-اجتماعی-اقتصادی-فرهنگی

هنری،سازمانها،احزاب،نشریات،رادیوها،تلویزیونها،انجمنهای

زنان-دانشجویان-دانش آموزان-معلمان-روزنامه نگاران

وبلاگ نویسان-نویسندگان،سندیکاهای کارگری

و سایت ها در داخل و خارج از کشور

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

يه دوراني در زموناي نه چندان دور


يه دوراني در زموناي نه چندان دور... هنوز مردم تو خونه هاشون تلفون نداشتن يا بعضي ها داشتن بعضي ها نداشتن. يادمه اون زمونا ما بچه بوديم و خاله مون تو يه شهر ديگه زندگي ميكرد كه زيادم دور نبود ولي هر هفته مادرمون ما رو ميبرد شركت مخابرات كه خيليم نزديك نبود كه يه تلگراف بزنه به خاله مون كه فلان روز ميخواد بهش زنگ بزنه كه خاله مون هم مي بايست همون روز و همون ساعت ميرفت شركت مخابرات مي نشست تا بالاخره بعد از يك تلاش هفته ده روزه ما مي تونستيم با خاله مون ارتباطي برقرار كنيم

نامه نوشتن هم خودش يه مشكلي بود چون به سادگي ايمل نوشتن نبود مي بايست همه چيز رعايت مي شد از سلام و احوالپرسي گرفته تا يكي يكي همه چيزهايي كه پيش آمده و بايد در موردش مي نوشتي. تازه بايد يه نفر و پيدا مي كردي كه هم سواد داشته باشه هم انشا و املاش خوب باشه. خلاصه اينها همه براي كسي كه همش ممكن بود دو سه ماه نبينيش و شايدم كمتر

اصلا نامه نوشتن و تلگراف زدن و كارت فرستادن با اعمال شاقه ميسر بود ولي همه با جون و دل اين كارو ميكردن ولي اي عجب كه حالا با اين همه امكانات زورمون مياد يه ايمل به كساني كه مثلا نزديكانمون هستند بزنيم و بپرسيم از حالشون. با وجود اينكه جمعا يك دقيقه هم بيشتر وقتمونو نمي گيره. حالا تلفون زدن و يا نامه نوشتن و كارت فرستادن بخوره تو سرمون

اي واي بر ما... واي بر ما و خيلي بيشتر واي به فردا و... بچه هامون كه ديگه بايد دنبال ردپاي خانوادگيشون تو اداره هاي ثبت احوال بگردن

كورش

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

متن کامل دفاعیه جعفر پناهی در دادگاه

ریاست محترم دادگاه، اجازه می خواهم لایحه ی دفاع از خود را در دو بخش تقدیم كنم

بخش نخست: آن چه می گویند
در چند روز گذشته فیلم های مورد علاقه ام را که قبلاً بارها دیده بودم، دوباره دیدم؛ البته امكان دسترسی به بسیاری از فیلم‌های ارزشمند تاریخ سینما را نداشتم، چرا که در شب دهم اسفند 88، وقتی به اتفاق آقای محمد رسول اف مشغول ساختن فیلمی از جنس سینمای اجتماعی و هنری بودیم، نیروهایی که خود را ماموران وزارت اطلاعات معرفی می کردند، بدون نشان دادن مجوز، ضمن دستگیری ما و دیگر همکاران مان، آن فیلم ها را هم با خود بردند و هرگز پس ندادند. تنها حرفی که بعدها درباره ی آن فیلم ها شنیدم از بازپرس پرونده ام بود که گفت: این فیلم های مستهجن چیست که نگه داشته ای؟
من سینما را از همان فیلم های ارزشمند سینما یاد گرفتم که بازپرس آن ها را مستهجن می نامید. باور کنید نمی دانم چگونه می شود آن ها را مستهجن نامید. همان طور که نمی توانم بفهمم آن چه که اکنون به اتهام آن مرا محاکمه می کنید را چگونه می شود جرم نامید؟ آیا این مصداق بارز قصاص قبل از جنایت نیست؟ مرا به جرم ساختن فیلمی محاکمه می کنید که موقع دستگیری در سر صحنه حتی سی درصد آن هم فیلمبرداری نشده بود. حتماً این مثال را شنیده اید که اگر "لا الله الا الله" را که شهادت به یگانگی خداوند می دهد، فقط پنجاه درصداش را بگویی کفر محسوب می شود. چگونه می شود تنها با استناد به سی درصد از فیلمی که هنوز تدوین و صداگذاری نشده و مراحل فنی آن به پایان نرسیده، كسي را متهم کرد. اجازه دهید بقیه ی این فیلم را بسازیم، تدوین و صداگذاری كنيم و مراحل فنی آن را به پايان برسانیم، آن گاه درباره‌اش قضاوت كنيد؛ فيلمي از سینمای اجتماعي ایران بر محور تلاش یک خانواده برای بازیابی امید و دوباره گرد آمدن کنار یکدیگر.
من نه از آن مستهجن بودن فیلم های تاریخ سینما سر در می آورم، نه از این اتهام. اگر چنین است شما نه تنها ما را، بلکه سینمای اجتماعی، انسانی و هنری ایران را محاکمه می کنید. سینمایی که در آن انسان خوب مطلق یا بد مطلق وجود ندارد. سینمایی که در خدمت زر و زور نیست. سینمایی که به طرف‌داری یا محکوم کردن کسی رأی نمی دهد، بلکه تلاش می کند صادقانه تصویرگر واقعیت ها از نگاه فيلمساز باشد. سینمایی که از مشکلات حاد اجتماعی الهام می گیرد و در نهایت به انسان می‌رسد. این سینما، سینمای انسانی، دور از سطحی نگری و همراهی با سیاست یا منابع قدرت است.
در اتهامات ما گفته شده ما می خواستیم با این فیلم، شیوه های اغتشاش و اعتراض را ترویج كنیم. در طول همه ی سال های فیلم سازی ام بارها گفته ام و اکنون هم می گویم: من فیلمساز اجتماعی ام، نه فیلمساز سیاسی. دغدغه های اجتماعی دارم، به همین دلیل فیلم هایم اجتماعی است تا سیاسی. چرا که سینمای سیاسی را فاقد ارزش هنری می دانم. سینمای سیاسی یعنی سینمای حزبی و شعاري. سینمای حزبی به تماشاگر حكم مي‌كند که چه باید کرد یا چه نباید کرد. اما در سینمای اجتماعی هرگز برای تماشاگر نسخه پیچیده نمی شود. این نوع برخورد توهین به شعور تماشاگر است و دور از اصول سینمای اجتماعی است كه به آن اعتقاد دارم. من سینمای اجتماعی را برگزیده ام و این گونه فیلم هایم را ساخته ام. حتی روزی که از دانشکده فارغ التحصیل می شدم، همچون پزشکان که قسم نامه ی بقراط را می خوانند، به پاسداری از این نوع سینما قسم خورده‌ام؛ که هنوز بر آن پای‌بندم. این پای‌بندی تا کنون دردسرهایی را هم همراه داشته، و منجر به توقیف فیلم‌های فیلمسازانی همچون من شده است. اما هرگز در سینمای ایران سابقه نداشته فیلمسازی را به جرم ساختن فیلم دستگیر و روانه زندان کنند. یا خانواده‌اش را زماني که در زندان بوده با هجوم بر خانه و کاشانه‌اش مورد تهدید و ارعاب قرار دهند. این بدعتی است در تایخ سینمای ایران، که همواره از آن سخن خواهند گفت.
مرا متهم به حضور در اجتماعات کرده‌اند. در سینمای اجتماعی، فیلمسار ناظر است. ناظر بر وقایع اجتماعی اش. پس با این نگرش، من باید بر اتفاقاتی که بر کشورم می گذشت، ناظر می بودم. هر چند فیلمساز با دوربین اش نظاره می کند، اما اجازه ی استفاده از دوربین را به هیچ فیلمساز ایرانی ندادند. هنرمند می بیند تا شاید روزی روزگاری برای به وجود آوردن اثر هنری الهام بگیرد. من ناظر بودم و این حق من بود که ببینم. هیچ کس اجازه ندارد هنرمند را وادار به ندیدن کند. چرا باید این حق را از هنرمند سلب کرد و او را به جرمی واهی محاکمه کرد.
گفته شده که ما فیلم بدون مجوز می ساختیم. قبل از هر چیز باید بگویم هیج قانونی نیست که مجلس تصویب و به وزارت ارشاد در این باره ابلاغ کرده باشد. تنها آيین‌نامه‌های داخلی وجود دارد که با تعویض معاونت‌هاي سینمائی، دست‌خوش تغییر می‌شوند.
گفته شده ما به بازیگرهای فیلم، فیلمنامه نداده ایم. اصولاً سینما را در شکل کلی به دو دسته تقسیم می کنند. سینمای تجاری و سینمای هنری. سینمای تجاری با بازیگران حرفه ای شناخته شده شکل می گیرد. آن ها کار خود را بلدند و با خواندن فیلمنامه و راهنمایی کارگردان از پس اجرای نقش برمی آیند. اما در سینمای هنری، بخصوص سینمای اجتماعی هرچند در بعضی از آنها بازیگران حرفه‌ای حضور دارند، اما اکثرا بازیگران غیرحرفه‌ای هستند. در این صورت، کارگردان لزومی به دادن فیلمنامه به آن ها نمی بیند، چرا که این امر تأثیر منفی در بازی آن ها مي‌گذارد. اگر قرار است ما را به این جرم محاکمه کنید، خیل عظیم فیلمسازانی را که به این شیوه کار می کنند را محاکمه می­ کنید. اين يك شيوة فيلم‌سازي است كه در قوانين قضايي و جزايي جايي براي آن تعيين نكرده‌اند و چنين اتهامي در اين پرونده بيش‌تر به يك شوخي مي‌ماند.
مرا متهم به امضای بیانیه کرده اند. من یک بیانیه امضا کرده ام، آن هم بیانیه ی موسوم به 37 فیلمساز ایرانی. آن روزها که هر قشر و گروهی نظر خود را نسبت به وقایع و اتفاقاتی که در کشور در جریان بود با صدور اطلاعیه اعلام می کردند، 37 نفر از معتبرترین فیلمسازان کشورمان نگرانی خود را از آینده کشور با توجه به اتفاقات جاری اعلام کردند که من هم یکی از آن ها بودم. متاسفانه به جای آن­که به نگرانی های این هنرمندان عاشق کشورشان توجه شود، قسمت هایی از این بیانیه گزینش شده و آن را مدرک جرم ساخته اند. کدام نوشته ای را سراغ دارید که با گزینش جملات و کلماتی کوتاه از آن نتوانید معنایی متفاوت از کلیت اش به دست آورید؟ آیا این 37 سینماگر حق نداشتند نظر خود را نسبت به وضعيت کشورشان بیان کنند؟ آیا بیان این نظر جرم است و باید این 37 نفر محاکمه شوند؟ آیا هنرمندان باید نسبت به سرنوشت کشورشان بی تفاوت باشند؟ این 37 نفر اکثراً همان هایی هستندکه به هر بی‌عدالتی در سراسر جهان عکس العمل نشان داده و اعلامیه نوشتند. حال چگونه می توان از آن ها انتظار داشت نسبت به سرنوشت کشورشان بی تفاوت باشند؟ یادآوری می‌کنم در جايي که به‌راحتی به هر کس انگ خائن و وطن‌فروش یا جاسوس زده می‌شود، حتی یک مورد را هم نمی‌توانید بیابید که موفق شده باشند چنین برچسبی را به فیلمسازان بزنند.
گفته شده كه من سازماندهی تظاهرات در خارج از کشور را هنگام برپایی افتتاحیه ی جشنواره ی مونترال کانادا به عهده داشته ام. آخر هر اتهامی باید کمی واقعیت و انصاف را هم پشتوانه داشته باشد. من در مونترال ریاست هیأت داوران را به عهده داشتم و تنها چند ساعت قبل از مراسم به آن جا رسیده بودم. منی که آن جا هیچ کس را نمی شناختم، چگونه می توانستم چنین کنم؟ آیا واقعاً یادمان رفته آن روزها هر جای دنیا که مراسمی بود، هموطنان مان در خارج از کشور گرد هم می آمدند و خواسته های خود را مطرح می کردند؟ حتی در مسابقات ورزشی هم چنین بود. آیا اکنون باید بازیکنان، حتی فوتبالیست‌هائی که مچ‌بند سبز بسته بودند یا سرمربی تیم ملی متهم به سازمان دهی رفتار تماشاگران شوند؟
گفته شده كه من با رسانه های فارسی زبان خارج از ایران مصاحبه کرده ام. در کجای قانون ما را از مصاحبه منع کرده اند؟ تنها موردی که به من تذکر جدی داده شد، در مهرماه سال گذشته و در دفتر پی گیری وزارت اطلاعات بود
بخش دوم: آن چه می گویم
تاریخ گواهي می دهد كه ذهن هنرمند، ذهن تحلیل گر جامعه اش است. با اندوخته ی تاریخ و فرهنگ و دانش، ناظر بر وقایع جاری جامعه‌اش است. آن را می بیند، تحلیل می کند و در قالب اثر هنری به معرض دید، شناخت و قضاوت جامعه می گذارد که حتی راه‌گشای اهل سیاست نیز هست. آیا آن چه در ذهن هنرمند می گذرد دلیل مجرم بودن اوست؟ آیا بازداشت من، همکاران و خانواده ام به جرم واهی ساختن فیلمی بدون مجوز، نشانه ای است برای همه ی اهل فرهنگ و هنر این کشور که: "هر آن که مستقل باشد و حاضر به تن دادن به فاحشه‌گی هنری نباشد ، جایش در زندان است؟"
در نطفه کشتن عقیده و عقیم کردن هنرمندان دلسوز جامعه تنها یک نتیجه می دهد و آن خشکاندن ریشه های اندیشه و بی ثمر کردن درخت خلاقیت و هنر است. به گمان من، بازداشت من و همکارانم در حین فیلمبرداری فیلمی ناتمام، هجوم صاحبان قدرت بر همه ی اهل فرهنگ و هنر و سینماگران کشور است. و قدرت نمایی برای اینکه: هر که از ما نیست و مثل ما فکر نمی کند، محکوم است.
من یک سینماگرم. دور از سیاست و جنجال های قدرت. تمامی دوران فیلمسازیم را در این کشور فیلم ساخته ام. با بازداشت و محاکمه ی من، نه‌تنها منِ فیلمساز، که سینما را به عنصری سیاسی تبدیل کرده اید. این تنها محکمه ی من نیست. محکمه ی هنر و هنرمندان این کشور است. گواه تاریخ هر کشوری، آثار هنری و برخورد با هنرمندان آن سرزمین است. پس هر حکمی که در این دادگاه داده شود، حکمی است برای همه ی هنرمندان، بخصوص همه ی سینماگران این سرزمین. و حتی حکمی است برای جامعه ی ایران که سال هاست مخاطب این سینما هستند. نهال من و همه ی هنرمندان ایران در خاک این کشور ریشه دوانده و میوه ی درخت هنر ما، حاصل زیبایی ها و زشتی های این سرزمين است. پس هر حکمی که به من و اندیشه ی من می دهید، حکمی است که به مردم این کشور داده می شود.
تاریخ هرچه را که فراموش کند، مطمئن باشید برخورد با هنرمندان را هرگز از حافظه ی خود پاک نمی کند. شما هر رأیی که بدهید به من نمی دهید به سینمای مستقل ایران می‌دهید. سینمای ایران در این سی سال آبروی ایران و هنر این سرزمین بوده، شما به این آبرومندی رأی می‌دهد. رأی شما در صورت در نظر نداشتن جوانب آن، محدود به این چاردیواری نخواهد شد. باور کنید در آینده هرگز از این دادگاه به عنوان محکمة جعفر پناهی نام نخواهند برد. بلکه از آن به عنوان "محکمة سینما و هنر ایران" یاد خواهند کرد. پس یادآوری می کنم تا یادمان نرود.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست 9 سال پیش وقتی از جعفر پناهی برای شرکت در جشنواره ای در آمریکا دعوت کردند، اعلام کرد اگر بخواهید در بدو ورود به خاک آمریکا از من انگشت نگاری کنید، نخواهم آمد؛ و نرفت. اما چندی بعد وقتی دعوت جشنواره هایی را در آرژانتین و اروگوئه پذیرفت و راهی آن کشورها شد، هنگام تعویض هواپیما در فرودگاه نیویورک، ماموران فرودگاه به خاطر ایرانی بودن او و به دلیل قانون مبارزه با تروریست او را برای مراحل تحقيرآميز انگشت نگاری فراخواندند. اما جعفر پناهی به دليل مقاومت به غل و زنجیر کشیده شد و 16 ساعت در بازداشت ماند و فردای آن روز بدون تن دادن به انگشت نگاری، فرودگاه را به مقصد وطن ترک کرد. از آن پس اعتراض خود نسبت به رفتار غیرفرهنگی و غیرانسانی با هنرمند ایرانی را به گوش جهانیان رساند که حمایت های گسترده ی شخصیت های فرهنگی، هنری و سینمایی جهان را در پی داشت. چرا که هنرمند مستقل، مخالف بی‌عدالتی در تمامی این کره خاکی است. و چون به هیچ قدرتی وابسته نیست در هر مکان و هر زمان نظر خود را دور از سیاست‌بازیها اعلام می‌دارد. آن زمان جعفر پناهی نمی­دانست روزی در کشور خودش هم بازداشت می شود و دست بند به دست، راهی زندان اوین خواهد شد تا در سلول انفرادی جای گیرد.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی 5 سال است امکان فیلم ساختن در کشورش را نداشته، دو سال پیش مجوز ساختن فیلم "بازگشت" را که درباره ی جنگ بود به او ندادند و فيلم‌هايش، بامجوز و بي‌مجوز، امكان نمايش نداشته‌اند؟
آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی مهرماه سال گذشته، پس از توقیف پاسپورت در فرودگاه و اعلام ممنوع‌الخروجی همراه دو سینماگر ممنوع الخروج دیگر در یادداشتی اعلام کرد: "ما سینماگریم. در تمام طول فعالیت فرهنگی مان می توانستیم پاسپورت دیگری داشته باشیم؛ اما خواست و اراده ی ما بر ایرانی بودن و ایرانی ماندن بوده است..."؟ آن زمان جعفر پناهی نمی دانست که ماندن در کشورش، بازداشت، ماندن در سلول انفرادی، تفتيش عقاید و غیره را نیز به همراه دارد.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست غرفه ی جوایز جعفر پناهی در موزه ی سینما، بسیار بزرگ تر از سلول انفرادی اش در ایام بازداشت­ اش بود؟ تمامی جوایز این غرفه گنجینه ای است ارزشمند برای تاریخ سینمای ایران . جوایزی همچون: شیر طلای ونیز، خرس نقره ای برلین، دوربین طلای کن، پلنگ طلای لوکارنو، لاله طلای استانبول، هوگوی طلایی شیکاگو، خوشه ی طلایی والادولید اسپانیا، پلاک طلایی سائوپولوي برزیل، پرمدئوس طلایی گرجستان، پودئوي طلائی آرژانتین، جایزه‌ي بزرگ توکیو، جایزه‌ي بزرگ منتقدین جهان، جایزه ی بزرگ اروگوئه و ده ها جایزه ی بزرگ و کوچک دیگر از پنج قاره که حاصل بیش از دویست بار حضور در بیش از صد جشنواره از پنجاه دو کشور جهان است... در مقابل، سلولی کوچک به ابعاد...، بگذریم.
چه یادمان باشد، چه یادمان نباشد، اکنون من، جعفر پناهی با وجود همه ی این بی مهری ها باز هم اعلام می کنم که ایرانی ام و در ایران باقی خواهم ماند. من کشورم را دوست دارم و بهای این دوست داشتن را هم پرداخته‌ام و اگر لازم باشد باز خواهم پرداخت. و چون به گواه فیلم هایم، فهم و احترام متقابل و تحمل کردن را یک اصل از اصول مدنی می دانم، پس تأکید می کنم که از هیچ کس کینه و نفرتی به دل ندارم، حتی از بازجوهایم. چرا که ما در برابر نسل آینده مسئول ایم. مسئول ایم این سرزمین را بدون کوچکترین گزند تحویل نسل بعد دهیم.
تاریخ صبور است. هر دورانی را چه دیر و چه زود از سر می‌گذراند. اما من نگرانم. نگرانم و از شما می‌خواهم وجدانتان را قاضی کنید. نگرانی من از تفرقه، چنددسته گی و از مخاطراتی است که در آینده بروز مي‌كند و ريشه در نفرت و کینه دارد. می خواستم و همچنان می­ خواهم که آرامش، پرهیز از خشونت، تحمل، رواداری و احترام متقابل، اصل روابط اجتماعی و انسانی ما باشد. نسل آينده، انسانیت، آزاده­ گی، برابری و برادری از ما می آموزد و ما موظفیم دور از هر گونه برتری‌جويی طبقاتی، قومی و ملیتی، احترام به عقاید يكديگر بگذاريم و از کینه‌توزی میان آنها بکاهیم. اگر چنین نکنیم، با توجه به رويدادها و وضعيت کشورهای همسایه، ایران ما آسيب‌پذير و مستعد هرج ومرج و ناامنی خواهد شد. پرهيز از چنان شرايطي، تنها زمانی میسر می شود که کینه های‌مان را دور بريزيم و مهر و عشق و تحمل عقاید را جایگزین اش کنیم. این راهی است که ماندگاری و شرافت این سرزمین را تضمین می کند.

"راهی است راه عشق، که هیچش کرانه نیست..."
پناهی دفاعیه خود را چنین امضا کرده است:
فیلمساز ایرانی، جعفر پناهی

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است


از زنده ياد پرويز شاهپور

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است


پرويز شاپور


پرویز شاپورنویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش نوشته‌های
کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند-
در سال ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک ‌تر بود
ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱
پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به اواشاره کرده، و
شاپورنیز از«کامی» ب عنوان نام مستعار وی استفاده میکرده‌ است. رابطه زناشویی
این دو به خاطر دخالت‌های نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید
پس از جدایی از فروغ ، شاپور هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخرعمرهمراه با
کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد وی در ۶ تیر
۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و درساعت ۶ صبح ۱۵ مرداد
درگذشت.آرامگاه پرویز شاپوردر قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است.
مادر «شاپور» می‌گفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش
نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و
جنگ های هنری و ادبی سر در می‌آورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این
مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق
کرده. در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم
*
*
*
*
جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند-
برای مردن عمری فرصت دارم-
اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم
ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند-
با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند-
سایۀ چهار نژاد یک رنگ است-
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد-
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست-
به نگاهم خوش آمدی-
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است-
هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد-
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم-
روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است-
برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم-
زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود-
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است-
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد-
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد-
قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد-
فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند-
در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد-
بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند-
رد پای ماهی نقش بر آب است-
گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند-
با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم-
وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند-
با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید-
دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند-
پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند-
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم-
آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید-

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

مولانا جلال الدين رومي .... به‌خودآ




نه مرادم نه مریدم


نه پیامم نه کلامم


نه سلامم نه علیکم


نه سپیدم نه سیاهم


نه چنانم که تو گویی


نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی


نه سمائم


نه زمینم


نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم


نه سرابم


نه برای دل تنهایی تو جام شرابم


نه گرفتار و اسیرم


نه حقیرم


نه فرستاده پیرم


نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم


نه جهنم، نه بهشتم


چنین است سرشتم


این سخن را من از امروز نه‌ گفتم


نه‌ نوشتم


بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم


حقیقت نه به رنگ است و نه بو


نه به های است و نه هو


نه به این است و نه او


نه به جام است و سبو


گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم


تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را


آنچه گفتند و سرودند تو آنی


خود تو جان جهانی


گر نهانی و عیانی


تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی


که خود آن نقطه عشقی


تو اسرار نهانی


همه جا تو


نه یک جای


نه یک پای


همه‌ای


با همه‌ای


همهمه‌ای


تو سکوتی


تو خود باغ بهشتی


تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی


به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و


نترسیدی و بیدار شدی


در همه افلاک بزرگی


نه که جزئی


نه چون آب در اندام سبوئی


خود اوئی


به‌خود آی


تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی


و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود


هیچ نبینی


و گل وصل بچینی


به‌خودآ

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

هشدار خیلی مهم در مورد حیله جدید هک در فیس بوک

by: زندانیان سیاسی
هشدار خیلی مهم در مورد حیله جدید هک در فیس بوک


به تازگی دیده شده که درخواستهایی برای افراد فرستاده می شود که نام دوست شما می آید به همراه تمام مشخصات (اعم از نام تاریخ تولد محل زندگی و حتی عکس) و مدعی می شود که پروفایل قبلی پاک شده و پروفایل جدید را دوباره به جمع دوستان اضافه کنید. اما این درخواست ها از طرف هکر هاست. به نظر می رسد که افرادی که کاملا مشخصه از ایران هستند پروفایل افراد آشنای شما رو کپی می کنند و تغییر کوچکی در نام آنها می دهند با توجه به اینکه نامهای فارسی در انگلیسی به شکلهای مختلفی نوشته می شوند و با توجه به اینکه تمام عکس ها و مشخصات آنها با دوست شما یکی است به راحتی باعث فریب خوردن می شود. با توجه به اینکه دوستان قبلی شما هم ممکن است این فرد هکر رو اضافه کرده اند بنابراین به نظر می رسد که دارای تعداد زیاد ی دوست مشترک هم هستید ( این نکته ای است که باعث می شود فریب کامل شود) خیلی باید مواظب این حیله باشید چون با اضافه کردن یک دوست، او به تمام اطلاعات شما دست خواهد داشت. و تمام گذشته و مطالبی رو گذاشتین رو می بینید.
راه حل
دو کار باید بکنید. اگر به حیله مبتلا شده اید پروفایل جدید این فرد رو هر چه سریعتر پاک کنید. دوباره لیست تمام دوستانتون رو بازبینی کنید و افراد مشکوک رو از لیست حذف کنین.
دوم. حتما در پروفایل اتون در قسمت دسترسی همه چیز رو محدود به دوستانتون کنید. حتی عکسهای عادی تون رو. چون به این وسیله می تونن از شما به عنوان طعمه این حیله استفاده کنند. به نظر من دسترسی برای دیدن صفحه اول پروفایل رو هم به دوستان محدود کنید. چون در صفحه اول عکس پروفایل؛ محل زندگی معمولا دیده می شود.. تاریخ تولدتون رو یا غیر فعال کنید یا اینکه باز محدود به دوستان کنید. اگر حتی اسم غیر واقعی که به تازگی بعضی ها استفاده می کنند (مثلا کامبیز ایرانی) گذاشته این با استفاده از تاریخ تولد و ارتباطاتتون با دیگران به راحتی قابل پیگیری خواهید بود.
توجه کنید: حتی اگر زیاد از فیس بوک استفاده نمی کنید یا پست مهمی روی آن نمی گذارین خیلی مهم است که تغییرات دسترسی در فیس بوک را انجام دهید چون ممکن است که از پروفایل شما به عنوان طعمه استفاده شود.
by: زندانیان سیاسی

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

کیفر خواست خداوند موسوم به بخشنده مهربان

کیفر خواست خداوند موسوم به بخشنده مهربان

مرجع رسیدگی: شعبه 17
دادگاه انقلاب اسلامی

اطلاعات متهم

نام خانوادگی: بخشنده مهربان

نام: خدا

مشهور به: باریتعالی

فاقد سابقه کیفری

نام پدر: ندارد

متولد: ازل

صادره: کاینات

اتهام :

حسب کیفرخواست صادره در پرونده کلاسه ۵۸/۱۸۲/ط شعبه سوم بازپرسی
دادسرای انقلاب، و پس از طی تشریفات قانونی، دادگاه ختم رسیدگی را اعلام و به شرح آتی انشای رای می نماید
:

متهم، آقای بخشنده مهربان، با توجه به عدم صلاحیت اظهار نظر در مسایل مذهبی، بدون هرگونه تحصیلات دینی و حوزوی، صرفا به علت تسلط بر زبان عربی، در امور مربوط به روحانیت دخالت کرده و خودسرانه اقدام به صدور احکام موهن به نام شرع مقدس اسلام نموده است.

نامبرده با فریب مردی اُمی، اقدام به نشر یک جلد کتاب و تکثیر آن در تیراژ وسیع نموده که طی آن مریدانش را به جهاد علیه ظلم تشویق نموده که مصداق افترا و نشر اکاذیب به قصد اضرار به غیر است.

در کتاب مذکور الذکر، نامبرده با طرح مساله خرافی خاتمیت پیامبر هیچ اشاره ای به حضرت امام زمان و علی الخصوص نایب برحق اش ننموده، که مصداق عدم التزام عملی به ولایت فقیه است.

متهم با تهدید کسانی که در دام وی افتادند به شکنجه در مکانی موسوم به دوزخ، که توسط نیروی انتظامی کشف و پلمپ شده، قصد عملی کردن مطامع شوم خود و تشویش اذهان عمومی را داشته.

وی با تشکیل شرکت هرمی و به واسطه معاونت 124000 تن از سرشاخه های خود، قصد عضوگیری و گسترش عدالت را داشته که مصداق تبانی به قصد اخلال درنظم عمومی است.
این توطئه توسط علمای اسلام کشف و در نطفه خفه شد.

متهم با استفاده از نماد سبز در آفرینش طبیعت، به ترویج جریان فتنه مبادرت داشته.

مشارالیه طی مطالبی موهن، وعده داده است که حکومت را به دست کسانی خواهد سپرد که در زمین مستضعف بوده اند. طرح چنین عقاید ضاله مارکسیستی مصداق بارز
براندازی نظام است.

به شرح مندرج در پرونده، نامبرده هرساله مقارن با ماه ذی الحجه اقدام به برپایی تجمع غیر قانونی کرده با تهییج مردم به سنگ زدن به شیطان، اقدام به توهین به
مقدسات می نماید.

متهم با بدعت و خلق آیین به نام نماز همه روزه صدها مرتبه از مریدانش مطالبه شعار انحرافی الله اکبر نموده که همراهی با استکبار جهانی و در جهت انقلاب مخملین است.

متهم با برنامه ریزی و مدیرت عملیات های تروریستی نظیر سیل و زلزله به کشتن هزاران زن و مرد و کودک به منظور ارعاب و ایجاد فضای رعب و وحشت مبادرت کرده که اقدام علیه امنیت ملی است.

مشارالیه با استفاده از دستگاه های شنود قصد استراق سمع مکالمات محرمانه را داشته که با یاری نیروهای گمنام امامزمان، این توطئه ناکام می ماند. علی ای حال اسناد به دست آمده و اقاریر متهم حاکی از قصد وی جهت جاسوسی برای بیگانگان است.

نامبرده با در اختیار گرفتن زمام مرگ و زندگی انسان ها اقدام به دخالت در اختیارات ولی فقیه نموده و با مدیریت ناکارآمد خود قصد تخریب وجهه ایشان را داشته است.

متهم طی عملیات مسلحانه به نام غزوه و جهاد مبلغ اقدامات خشونت بار است که منجر به اغتشاش و تخریب اموال مردم و دولت می شود و مصداق محاربه است.

نام برده با جعل اسامی نظیر رحمان، حمید، عزیز و … که بنا بر استهشاد محلی بالغ بر 99 نام است، ارتکاب به فریب مردم و تشکیل خانه های تیمی موسوم به مساجد نموده که مصداق تبلیغ علیه ارکان نظام است.

نام برده با طرح وعده هایی نظیر بهبودی بیماران، همسریابی، رتبه بالای کنکور، اقدام به مطالبه مبالغی بدون ارائه رسید و به نام خمس و زکات می نماید.

متهم بدون استرداد هرگونه سند، ادعای مالکیت جهان هستی و جان و مال بندگان را نموده که تعدی به ملک خصوصی مقام معظم محسوب می شود.

متهم در باغی ظاهرا در حوالی کرج موسوم به بهشت اقدام به راه اندازی باند فسادی کرده که از طریق فریب ملایک ساده دل، آن ها را برای مطامع کثیف مشتی مومن، به منظور التذاد جنسی در اختیار آن ها قرار می دهدکه مصداق فساد فی الارض و ترویج فرهنگ اباحه گری است. پیرو گزارش ضابطین قضایی متهم در این محافل فساد اقدام به توزیع مشروبات الکلی می کرده است.

علیهذا ریاست دادگاه با ملاحظه پرونده آقای باریتعالی و با عنایت به مطالب مطروحه فوق و با استناد به مفاد شرت خود، ضمن غیرضروری دانستن دفاعیات متهم، کلیه اتهامات را وارد دانسته و حکم بر ابطال سند مالکیت جهان هستی و ضبط آن به نفع سهم امام و محکومیت متهم به تحمل حبس ابد در حوزه علمیه و تحمل 8^10*6 بطری تعزیری و سه ملیارد سال (به زمان اخروی) محرومیت از فعالیت سیاسی می نماید. رای صادره ظرف سه سوت پس از ابلاغ قابل تجدید می باشد. 1 2 3 وقتت تمام شد.

رییس شعبه 17
دادگاه انقلاب اسلامی ودادرس علی البدل محاکم عمومی

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

بهترین لحظات زندگی از نظر چارلز اسپنسر چاپلین - چارلی چاپلین



بهترین لحظات زندگی از نظر چارلز اسپنسر چاپلین - چارلی چاپلین


- عاشق بشی
- آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
- بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
- برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
- به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
- به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
- از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
- آخرین امتحانت رو پاس کنی
- کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
- توی شلواری که سال گذشته ازش استفاده
می کردی پول پیدا کنی
- برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی
- تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
- بدون دلیل بخندی
- بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
- از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی
- آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می آره
- عضو یک تیم باشی
- از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
- دوستای جدید پیدا کنی
- وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین
- لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
- کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
- یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
- عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
- یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
- یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
باز هم بخندی.....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
قدرشون رو بدونیم
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه

یک هدیه است که باید ازش لذت برد
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن بهش نشون بده

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

فتوای عجیب

دیوونه کم داشتیم اینم اضافه شد

زن می تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد و بدین ترتیب آنها با هم محرم و حضورشان در یک اتاق ، شرعی می شود

عصرایران - در پی فتوای رئیس بخش حدیث دانشگاه الازهر مصر ، درباره روش جدید محرم شدن مرد و زن در محیط های اداری ، پارلمان مصر صحنه انتقادات تند نمایندگان فراکسیون "اخوان المسلمین" به الازهر شد . به گزارش عصرایران ( asriran.com ) به نقل از العربیه، دکتر عزت عطیه ، رئیس بخش حدیث الازهر ، فتوا داده است اگر دو همکار (یک زن و یک مرد) در یک اتاق که درب آن توسط فردی جز آنها باز نمی شود ، کار می کنند ،بخواهند بین آنها محرمیت ایجاد شود ، زن می تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد و بدین ترتیب آنها با هم محرم و حضورشان در یک اتاق ، شرعی می شود . براساس این فتوای عجیب ، در صورتی که این عمل انجام شود ، زن می تواند چهره و موهای خود را به مردی که شیرش را خورده است ، بنمایاند . وی البته این را هم گفته است که چنین محرمیتی باید به صورت رسمی و کتبی ثبت شود. بر اساس این فتوا ، کسانی که با این روش محرم می شوند ، می توانند با یکدیگر ازدواج کنند ولی تا قبل از عقد متعارف شرعی ، حق داشتن روابط زناشویی را نخواهند داشت . در واکنش به این فتوا ، اعضای فراکسیون اخوان المسلمین در پارلمان مصر ، با اعلام نگرانی خود از طرح این موضوع ، خواستار اصلاح فتوا از سوی الازهر شدند . تعدادی از این نمایندگان فتوای الازهر را باعث رواج فساد در جامعه خواندند و اعلام داشتند که چنین فتوایی مخالف اجماع علمای اسلام است و باید پس گرفته شود .

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

مذهب

يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است

در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند....

"دنيس ديروت"

وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،

کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.

"رابرت گرين اينگر سول"

دين بهترين وسيله

براي ساکت نگه داشتن عوام است.

"ناپلئون بناپارت"

وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،

در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.

پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.

" جومو کيانتا"

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،

اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.

"سوزان ارتس"

قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،

قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.

"مارک تواين"

به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي

تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.

"نيچه"

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردي نامرئي در آسمانها زندگي مي كند

كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.

و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،

و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،

او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن

و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،

رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني

ولي او تو را دوست دارد… !

" جورج كارلين"

يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه

اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است.

" آرتور سي كلارك"

آنجا كه علم پايان مي يابد،

مذهب آغاز ميگردد .

" بنجامين ديزرائيلي"

دين،

افساري است که به گردن تان مي اندازند،

تا خوب سواري دهيد،

و هرگز پياده نمي شوند،

باشد که رستگار شويد...

"کائوچيو"

اولين روحاني جهان

اولين شيادي بود

که به اولين ابله رسيد.

"ولتر"

خزعبلات آخوندی

خزعبلات آخوندی

بررسي رياضي و هندسی يك حديث

در کتاب معاد نوشته ايت اله دستغيب شيرازي ايشان از پيامبر اسلام نقل قول مي کنندکه رسول خدا فرمود:هر مومن که شهيد مي شود در بهشت قصري انتظارش را مي کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره داراي 70 تخت است و بر هر تختي 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشي 70 حوري نشسته و انتظار ان شهيد کشته شده در راه اسلام را مي کشد .با بررسي اين سخن و با يک ضرب ساده رياضي مي توان به اين نتيجه رسيد که بر طبق سخني که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوري يعني رقمي معادل 24,010,000(حدود 24 ميليون ) حوري بهشتي فقط در انتظار يک شهيد اسلامي است .

با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2,058,000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2,469,600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زير بناي 200 متر در 200 مترو 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي.

با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از دو هزار و هفتصد و چهل سال سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

شب، شعر و شکنجه / نامه ای از فرزاد کمانگر




شب، شعر و شکنجه / نامه ای از فرزاد کمانگر









شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است


زمستان 85 در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم میکنم


شب، شعر، شکنجه
"دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."
شب بود، نه از آن شب ها که "گلاویژ" خود را در آیینه "سراب نیلوفر" به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.
شب بود، نه از آن شب ها که "پرتو" بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از "سرتپه و سید فاطمه" آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.
نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار "اسماعیل مسقطی" هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.
از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز "گل ونوشه باغان، لرنژاد" را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.
شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.
تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. "در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد"
تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،
...چشمبند بزن
دستها جلو، دستبند! ... راه بیفت
از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک... دو .... سه ...چهار... پنج.... شش ....
آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، "خدایا من کجای زمین ایستاده ام..."
و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت ... چقدر می ترسیدم .... نه از درد شلاق، از اینکه در قرن 21 در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.
چقدر میلرزدم...نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.
چقدر وحشت برم میداشت... نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا ... این جا .. وای ... وای
با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".
فردا شب باز صدای درد و باز ..
یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.
حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، "به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه"
فرزاد کمانگر
زندان اوین – دیماه 1388
1- گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه
2- سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه
3- پرتو : نام شاعری در کرمانشاه
4- سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه
5- ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند
6- شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است
منبع خبر : خبرگزاری هرانا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

در اعدام فرزاد کمانگر و 4 تن دیگر و آن دیگران : علیرضا عسگری



عقوبت
در اعدام فرزاد کمانگر

و 4 تن دیگر و آن دیگران


بر می خیزند
بر نوک ِ پنجه ها
هشتاد کودک نحیف
در صبحگاه مدرسه
پیچیده در لباس کردی.
سرک می کشند
با وحشت و خشم
و معلم به بالا کشیده می شود
بر میله ی پرچم
و سرود ملی بر گوش کودکان سیلی می شود .
می لرزند از وحشت
هشتاد دمپایی کوچک
پاره پاره
با انگشتانی بیرون افتاده
زخمی / ترک خورده / خاکی
بر می خیزند
روی پنجه های پا
بالا کشیده می شود
سهام بورس /معلم / شاخص امنیت ملی
و به نمایش گذاشته می شود
اعلامیه ی جهانی حقوق بشر / و یک معلم بر میله ی پرچم
و در باد به اهتزاز در می آید
دست و پا زدن یک دست لباس کردی
وهشتاد محصل مدرسه
حک شده یک چهره در قلب ها یشان
بر می خیزند
تا
فرو بریزد
گلوله و خشم
از آسمان شاهو / دالاهو
و اتش بگیرد
تهران ، نیویورک ، پاریس
و فرو بریزد
کفش
کتاب
تقسیم
غذا
آزادی
در کابل ، سنندج ، افریقا
قد می کشند
بر پنجه بر می خیزند
و پرتاب میشود
هشتاد ستاره
و درمی گیرد از شهاب های سرخ
آتش بارانی در آسمان
آری
آری
بر می خیزند


علیرضا عسگری – 19 اردیبهشت 89


+ نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت توسط شهریور 17 نظر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

شیرکو بی کس - برای فرزاد و یارانش


برای فرزاد و یارانش
شیرکو بی کس
07:34:11/05/2010
ترجمه از: شهاب الدین شیخی



متن سخنرانی شیرکو بی کس در مراسم بزرگداشت شهیدان 19 اردیبهشت



ترور و اعدام ... دو مدال و دو نشانه ی آشکار و تعریف شده ی امروز
روشنفکران و جوانان کوردستان هستند.
همان نشان و مدالی که دیکتاتورها برای آخرین بار بر سینه ی قربانی های
شان می زنند... آن ها در این خیال باطل اند که شاید ما را به سکوت وادار
کنند و مارا بترسانند و ما را گامی به عقب برگردانند..
ما هم برای این که این این نشان را از آن طرف و از روی زیبایش بر گردنمان
بیاویزیم با قلم نور تاریکی های آن ها را خاموش کنیم و بنویسیم:
نزد ما از این گونه مرگ ها زندگی دوباره آغاز می شود و بر بالای این
دارهای اعدام که شما افراشته اید، سر ما بلندتر و درخشنده تر می شود....
از این سو تروریست های «سوران مامه حمه» و « سردشت عثمان*»..... از آن سو
نیز تبرهای جمهوری اسلامی....
هر دوی آن ها در دوراهی مرگ و تاریکی به یکدیگر می رسند.....
در حقیقت ما خود زندگی هستیم و جوانان مان آینده ای بی پایان اند...
خوب به من بگویید: از شرق تا به غرب.. از بالا تا پایین این سرزمین ها
از قدیم الایام تا به امروز.. طناب های دار چه چیزی را توانسته اند در ما بکشند!؟
چه کار توانسته اند با فریاد بلند مبارزه و آزادی مان بکنند...
طناب های دار توانسته اند «شاهو» را بترسانند..؟
توانستند دریاچه ی « وان» و «ارومیه» را خاموش کنند..؟
توانستند « پیر مگرون» را به زانو درآورند ؟
آن چه تا به امروز طناب دار توانسته انجام بدهد
نتایج معکوس خواسته های عاملان آن بوده است : کاروان مان طولانی تر ...و
صدایمان زلال تر و نیروها و ازدحام مان بزرگ تر شده است..!
طناب های دار ترسید ه اند..... از کورد ترسیده اند..
طناب های دار بازنده های همیشگی اند و ما هنوز هستیم..
جمهوری اعدام اسلامی ایران
پیر ِ پیر شده است و
اما نیرو و جان ما هنوز گرم و آماده است
جمهوری اعدام اسلامی ایران
در سراشیبی خواری است و
اما، ما تازه داریم از قله های بلند
دست به سوی آفتاب دراز می کنیم و به مهمانی زمین اش می آوریم...
از همین امروز صبح.... بزرگترین خیابان سنندج
به فرزاد کمانگر تغییر نام داد...
از همین امروز صبح .... بزرگترین پارک مهاباد به شیرین علم هولی تغییر نام داد
از سپیده ی امروز.... همه ی کودکانی که به دنیا آمدند
نامشان را « فرهاد وکیلی» گذاشتند...
از اولین اشعه ی دم دمای بامداد امروز مهدی اسلامیان چون دریاچه ی وان
نام اش جاوید شد
از سپیده ی امروز...
علی حیدریان
تاق بستان کرمانشاه است....
بفرمایید سنندج را اعدام کنید؟!
سر مهاباد را ببرید...
بفرمایید نگذارید کودکان ما به دنیا بیایند؟!
بفرمایید
مگذارید باران ببارد و مگذارید گیاه بروید و
مگذارید زمین زندگی کند!
من دیگر از امروز عاشق چشم های شیرین علم هولی هستم
از امروز تمام شعرهایم را
گل ترانه و آوازی خواهم ساخت برای قامت شیرین علم هولی....
از امروز من تاری از گیسوان او هستم....
از هیمن امروز
من ناخن انگشتان او هستم...
از حالا به بعد من دیگر همان جفت کفشی هستم
که او برای آخرین بار پوشید و با آن ها از طناب دار بالا رفت و
از حالا به بعد من النگوهای به جا مانده ی دست ِ
شیرین علم هولی هستم.....
جمهوری اعدام اسلامی
چه چیزی را به طناب دار نسپرد و اعدام نکرد،
از رویا تا شعر و
از شعر تا زن و از زن تا نان و
تا آب و تا گل و تا چشمه
جمهوری اعدام اسلامی
آن چه را هرگز هرگز نتوانست اعدام کند
آینده و آزادی است




شیرکو بی کس
9/5/2010
سلیمانی
* این دو نفر نام دو روزنامه نگاری است که در این یکی دو سال توسط
تروریست ها در کوردستان عراق ، متاسفانه ترور شده اند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

سهراب سپهري - اهل كاشانم






.اهل كاشانم. روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.



دوستاني، بهتر از آب روان. و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده ي من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ي سرو. من نمازم را، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم، پي قد قامت موج. كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر. حجر الاسود من روشني باغچه است.
اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است:



گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود. چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم پرده ام بي جان است. خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم. نسبم شايد برسد به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك سيلك. نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد. پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي، پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود، مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد. پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال ازمن پرسيد:



چند من خربزه مي خواهي ؟ من ازاو پرسيدم:

دل خوش سيري چند ؟

پدرم نقاشي مي كرد. تار هم مي ساخت، تار هم مي زد. خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود. باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه، باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود. باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود. ميوه ي كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب. آب بي فلسفه مي خوردم. توت بي دانش مي چيدم. تا اناري تركي بر مي داشت، دست فواره ي خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.



گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد. شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت. فكر، بازي مي كرد زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار. زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود. يك بغل آزادي بود. زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.

طفل پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه ي سنجاقكها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر. من به مهماني دنيا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغاني دانش رفتم. رفتم از پله ي مذهب بالا. تا ته كوچه ي شك، تا هواي خنك استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سكوت خواهش، تا صداي پر تنهايي. چيزها ديدم در روي زمين: كودكي ديدم. ماه را بو مي كرد. قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد. نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت. من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد. ظهر در سفره ي آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه ي داغ محبت بود. من گدايي ديدم، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد. من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد. در چرا گاه نصيحت گاوي ديدم سير. شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور. كاغذي ديدم، از جنس بهار. موزه اي ديدم، دور از سبزه، مسجدي دور از آب. سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال. قاطري ديدم بارش انشا اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال. عارفي ديدم بارش تنناها ياهو.
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد. من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت. من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت) من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد. و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه ي آن پيدا بود: كاكل پوپك، خالهاي پر پروانه، عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه ي تنهايي. خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد. و بلوغ خورشيد. و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح. پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت. پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت. پله هايي كه به بام اشراق پله هايي به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره ي شط مي شست. شهر پيدا بود: رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. سقف بي كفتر صدها اتوبوس. گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج. در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست. پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد. كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد. و بزي از ? خزر ? نقشه ي جغرافي، آب مي خورد. بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب. چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابيدن گاري چي، مرد گاري چي در حسرت مرگ. عشق پيدا بود، موج پيدا بود. برف پيدا بود، دوستي پيدا بود. كلمه پيدا بود. آب پيدا بود، عكس اشيا در آب. سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون. سمت مرطوب حيات. شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه ي زن. بوي تنهايي در كوچه ي فصل. دست تابستان يك بادبزن پيدا بود. سفر دانه به گل. سفر پيچك اين خانه به آن خانه. سفر ماه به حوض. فوران گل حسرت از خاك. ريزش تاك جوان از ديوار. بارش شبنم روي پل خواب. پرش شادي از خندق مرگ. گذر حادثه از پشت كلام. جنگ يك روزنه با خواهش نور. جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد. جنگ تنهايي با يك آواز. جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل. جنگ خونين انار و دندان. جنگ نازي ها با ساقه ي ناز. جنگ طوطي و فصاحت با هم. جنگ پيشاني با سردي مهر. حمله ي كاشي مسجد به سجود. حمله ي باد به معراج حباب صابون. حمله ي لشگر پروانه به برنامه ي دفع آفات. حمله ي دسته ي سنجاقك، به صف كارگر لوله كشي. حمله ي هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله ي واژه به فك شاعر. فتح يك قرن به دست يك شعر. فتح يك باغ به دست يك سار. فتح يك كوچه به دست دو سلام. فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي. فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ. قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر. قتل يك قصه سر كوچه ي خواب. قتل يك غصه به دستور سرود. قتل مهتاب به فرمان نئون. قتل يك بيد به دست دولت. قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ. همه ي روي زمين پيدا بود: نظم در كوچه ي يونان مي رفت. جغد در باغ معلق مي خواند. باد در گردنه ي خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند. روي درياچه ي آرام نگين، قايقي گل مي برد. در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود. مردمان را ديدم. شهرها را ديدم. دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاك را ديدم. نور و ظلمت را ديدم. و گياهان را در نور، و گياهان را درظلمت ديدم. جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم. و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم. اهل كاشانم، اما شهرمن كاشان نيست. شهر من گم شده است. من با تاب، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام. من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم. من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد. و صداي، سرفه ي روشني از پشت درخت، عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي. و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي، پاي قانوني خون را در رگ. ضربان سحر چاه كبوترها، تپش قلب شب آدينه، جريان گل ميخك در فكر، شيهه ي پاك حقيقت از دور. من صداي وزش ماده را مي شنوم من صداي، كفش ايمان را در كوچه ي شوق. و صداي باران را، روي پلك تر عشق، روي موسيقي غمناك بلوغ، روي آواز انارستان ها. و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب، پاره پاره شدن كاغذ زيبايي، پرو خالي شدن كاسه ي غربت از باد. من به آغاز زمين نزديكم. نبض گل ها را مي گيرم. آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است. روح من كم سال است. روح من گاهي از شوق، سرفه اش ميگيرد. روح من بيكار است: قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد. من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن. من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين. رايگان مي بخشد، نارون شاخه ي خود را به كلاغ. هر كجا برگي هست، شوق من مي شكفد. بوته ي خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن. مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم. مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن. مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم. مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم. مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي. تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير. من به سيبي خوشنودم و به بوييدن يك بوته ي بابونه. من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم. من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند. من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم، رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را. خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد، سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد، ماه در خواب بيابان چيست، مرگ در ساقه ي خواهش و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي. زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه ي عشق. زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي ماه، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. زندگي شستن يك بشقاب است. زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي مجذور آينه است.
زندگي گل به توان ابديت، زندگي ضرب زمين د رضربان دل ما، زندگي هندسه ي ساده و يكسان نفس هاست. هر كجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خوابيد. زير باران بايد بازي كرد. زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد. نيلوفر كاشت. زندگي تر شدن پي درپي، زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است. رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است. روشني را بچشيم. شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را. گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم. روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم. و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد. و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ. و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز. صبح ها نان و پنيرك بخوريم. و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام. و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت. و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون. و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده ي پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشه ي درياها. و نپرسيم كجاييم، بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را.
و نپرسيم كه فواره ي اقبال كجاست. و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي. چه شبي داشته اند. پشت سرنيست فضايي زنده. پشت سر مرغ نمي خواند. پشت سر باد نمي آيد. پشت سرپنجره ي سبز صنوبر بسته است. پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سرخستگي تاريخ است. پشت سرخاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد. لب دريا برويم، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب. ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم. بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ( ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابرشده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس) و نترسيم از مرگ ( مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه ي يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت، پراكسيژن مرگ است) در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم: بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند. چيز بنويسد. به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم. آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي. ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر، ازچنار، از پشه، از تابستان. روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

هادی خرسندی - ندا


مثل آن باباهئی که از بالای ساختمان پلاسکو افتاد پائین و مردم جمع شدند که چه شده؟ و برخاست گفت نمیدانم من هم تازه رسیده ام!، بعد از یکی دو هفته که سر زدم به اینترنت من هم بدجوری
دیدم تازه رسیده‌ام و نمیدانم چه شده. از اینجا وارد شدم که برخوردم به مصاحبه با سردبیر رادیو و مسئول سایت بی.بی.سی، در بخش اخبار بی.بی.سی، راجع به نامزد ندا آقاسلطان!

من این جوان سردبیر رادیو و سایت را میشناسم آدم معقول و فاضلی است. پس فهمیدم قضیه بیخ دارد و خیلی اهمیت پیدا کرده. یک چیزهائی شبش از محمد سِفریان (به کسر سین) شنیده بودم در باره‌ی ماجرای کاسپین ماکان. (نویسنده و گزارشگر روزآنلاین است این با کسر ِ سین. و دوست جوان من است و مشاور اینترنتی من است این سِفریان. افتخاری!)

چی شده چی نشده؟ گفت من باهاش مصاحبه کردم اما به «روز» گفتم با قید احتیاط بگذارد و به اسم من نگذارد چونکه ..... یک دلایلی گفت که یادم نیست. اما کل ماجرا را گفت برو در «بالاترین» ببین. که رفتم و اجمالی دیدم. دیدم چه الم شنگه‌ای بوده چند روز ما نبودیم! خلاصه‌اش اینکه کاسپین ماکان نامزد ندا آقاسلطان رفته اسرائیل با رئیس‌جمهورشان ملاقات کرده و قیل برآمده و قال درآمده که این نماینده‌ی جنبش سبز نیست و اصلاً نامزد ندا نبوده و مقاله و مصاحبه و تکذیبیه و فحش و فضیحت!

ای بابا! حالا ندا کی بوده که نامزد او بودن، تیتر و عنوان و اعتبار شده؟ ندا نازنین دختری ایرانی بود که سمبل جنایات رژیم شد. نام ندا و یاد ندا، یادآور دست‌های آلوده به خون خامنه‌ای و احمدی‌نژاد و رفسنجانی و باقی آنهاست. ندا قهرمان ملی یا ژاندارک ایران نیست. این را چندماه پیش هم به آقای هوشنگ معین‌زاده نویسنده‌ی کتاب‌های خواندنی (مثل: آیا خدا مرده است؟) عرض کردم وقتی پیرمرد (همسن و سال من میزند) با چشمان پر اشک گفت میخواهم کتاب بعدی را به ندا تقدیم کنم. که گفتم بکنید. ما ندا را نباید فراموش کنیم اما یادمان باشد که مثل ندا خیلی‌ها شدند. خیلی‌ها بیگناه گلوله خوردند و به خاک افتادند. به ناصر محمدی معاون سردبیر کیهان لندن گفتم و تأئید کرد که ندای نازنین که در خیابان فرعی تیر خورد، به اندازه‌ی همه‌ی جوانان نازنین ما که کشته شدند، بیگناه بود اما در ردیف شهدای معترض و مبارز و مقاوم که در زندان‌های رژیم جان باختند قرار ندارد.
من از ندابازی و ندانویسی پرهیز کردم. میدیدم: "کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد."

خوب وقتی ما شلوغش میکنیم و بین همه‌ی کشته‌شده‌ها یکی را به شهرت میرسانیم و مجسمه‌اش را میسازیم و سرود برایش میخوانیم و ترانه برایش میسرائیم و دکان برایش باز میکنیم، پس به جوانی هم که قرار بوده شریک زندگیش باشد، اجازه بدهیم از شهرت نامزد از دست رفته‌اش استفاده کند. بخل که نداریم؟
میماند که چرا خودش را نماینده‌ی جنبش سبز معرفی کرده؟ خوب. اگر کرده باشد مگر نمیگفتند در این جنبش هر فرد یک رسانه است و هر شخصی یک رهبر است؟ آنهائی که اعتراض میکنند مگر خودشان سخنگوی جنبش سبز هستند؟ مگر جنبش سبز سرو ته دارد که کی چکاره هست و کی چکاره نیست و کی باید بگوید؟
فرض کنیم این جوان کاسپین ماکان خودش را به شیمون پرز نماینده‌ی جنبش سبز معرفی کرده باشد. یعنی رئیس‌جمهور اسرائیل با آنهمه دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی نمیفهمد که این طرف خالی‌بنداست؟ و آیا کاسپین نمیداند که نمیشود خالی‌بست؟

چرارفته به اسرائیل؟ دلش خواسته. حسین درخشان هم رفت، مگر نامزد ندا بود؟ به ما چه مربوط؟ البته کاسپین نماینده‌ی من و شما نیست و این تکذیبش دوکلمه است. چکار دارید که چقدر با ندا نزدیک بوده؟ چقدر با همدیگر تنها بوده‌اند؟ بابا قباحت دارد. این که نشد خبرنگاری و نویسندگی!
پسرک شاید افسردگی دارد، بسا که دیپرشن گرفته. هیچ فکر کردید فیلمی که دیدنش همه‌تان را لرزاند و بغض به گلو و اشک به چشمتان آورد، با کاسپین چه کرد که چشمان نامزدش را در آن حالت .....

به کاسپین چکار دارید؟ بروید از شیمون پرز بپرسید که چرا وقت خصوصی به او داده و عکس هم با هم گرفته‌اند؟ چرا تلویزیون اسرائیل تا دم در هواپیما به استقبال او رفته؟ و بروید ببینید در همین حالیکه آقای شیمون پرز با ماکان نشسته، شهرک‌های اسرائیلی چگونه در ساحل شرقی مثل قارچ میزند بیرون و بر فلسطینی آواره و زیر شکنجه چه میگذرد. حتی باراک اوباما پریروز اینها را با خفت و خواری بیرون‌شان کرد از کاخ سفید.

شمائی که رژیم اسلامی دشمن فلسطینتان کرده و به آنجا رسانده‌تان که مرگ بر غزه و لبنان بگوئید و بی‌توجه، به نفع اسرائیل شعار بدهید، چکار دارید که یک جوان سرگشته و دردمند ایرانی به دیدار رئیس‌جمهور اسرائیل رفته باشد و به طرز خنده‌داری به بی.بی.سی بگوید چون احتمال حمله‌ی نظامی اسرائیل به ایران زیاد است من رفتم جلوی حمله را بگیرم! این جوان شاید مشنگ است و بیکار. شما چرا؟
یاد ندا آقاسلطان گرامی باد. ما به خونخواهی او و دیگر کشتگان، مبارزه را ادامه میدهیم!

هادی خرسندی

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

فریدون مشیری - بهارم دخترم



بهارم دخترم .

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***
بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***
بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

***
بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***
بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

***
بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو !

فریدون مشیری

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

بخشی از نکات داهیانه‌ی سخنرانی های تاریخی خمینی


بخشی از نکات داهیانه‌ی سخنرانی های تاریخی خمینی



رياضي



"شما ياوه گويان با زندگاني معنوي و سعادت اجتماعي يك گروه انبوه صدها هزار
ميليون نفري بازي ميكنيد."

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 74)


صد هزار ميليون ميشود صد ميليارد نفر، صدها هزار ميليون را خودتون حساب كنيد.
جمعيت جهان چند نفره؟


ميليونها ميليون سلاطين و بزرگان و فلاسفه در عالم آمدند.

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 176)


"اسلام ميليونها حكم دارد."

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 55)


فلسفه


"فيثاغورث حكيم در زمان سليمان بود و حكمت را از او اخذ كرد."

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 32)


فيثاغورث در قرن پنجم پيش از ميلاد در يونان زندگي ميكرد و حضرت سليمان در قرن
10 قبل از ميلاد در اورشليم زندگي ميكرد. بين اين دو نفر پنج قرن اختلاف هست.


"انبذقلس فيلسوف بزرگ در زمان داوود نبي بود و حكمت را از او و از لقمان حكيم
اتخاذ كرد." (كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 33)


انبذقلس - Empedocles - فيلسوف بزرگ يوناني در قرن پنجم پيش از ميلاد و حضرت
داوود در قرن دهم پيش از ميلاد زندگي ميكردند.


"از حكما و فلاسفه بزرگ ديگر اسكندر است"

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 35)


انصافاً اين يكي درست بود. اسكندر مقدوني از فيلسوفان و حكيمان بزرگ تاريخه.
اگه شك دارين برين تاريخ بخونين. !!


تاريخ


"اين موضوع مربوط به امروز و ديروز نيست. دو هزار سال است كه آمريكا ما را
استعمار كرده است"

(ديدار با دانشجويان خط امام پس از گروگانگيري اعضاي سفارت آمريكا، جماران، 19
آبان 1358)


پزشكي


"امروز بر دكترهاي كشور ثابت شده كه براي علاج ناخوشيهايي مثل تيفوس و تيفوئيد
(حصبه) چاره اي جز عمل كردن به طبق دستورات يوناني نيست و علاجهاي اروپايي
نميتوانند كاري به اينگونه مرضها بكنند"

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 280)


هنر


اوريانا فالاچي در مصاحبه با امام خميني (متن كامل سخنراني در كتاب مصاحبه با
تاريخ نوشته فالاچي- البته اگه كتاب رو تو دست دوم فروشي ها پيدا كردين)


سوال: شما موسيقي را عامل فساد و شهوتراني دانسته ايد. ولي آيا آثار موسيقي
كساني چون باخ و موتسارت و بتهون و وردي را نيز با اين همه معنويت آنها عامل
فساد ميدانيد؟


امام خميني: من اينهايي را كه اسم برديد نميشناسم ولي اگر مارش جنگي ساخته
باشند كارشان خوب است. در غير اينصورت كارشان قابل قبول نيست.


سياست


"اسلام به كاخ كرملين هم كشيده شده، به كاخ سفيد هم كشيده شده. به آمريكاي
لاتين هم رفته. به افريقا هم رفته، به مصر هم رفته. ملزم كرده است همه آنها را
كه از اسلام اطاعت كنند."

(ديدار با رئيس جمهور و مقامات كشور، جماران، 18 مرداد 1363)


يكي از بركات جمهوري اسلامي اين بود كه مصريهاي كافر بالاخره مسلمان شدند. بقيه
جاها هم مسلمان شدند......


و از اين تاريخ بود كه در قانون اساسي امريكا و شوروي و بقيه دنيا نوشته شد كه
بايد قوانين بر اساس شريعت اسلام باشد.


"يكي از راههاي ايجاد اختلاف در يك ملت وجود احزاب است... اساساً احزاب از اول
براي اين درست شده اند كه مردم با هم متجمع نشوند. چون دولتها از اجتماع توده
ها ميترسند احزاب سياسي را درست كرده اند."


درستش هم همين است: هزاران سال دولتها ميخواستند حزب درست كنند و مردم
نميگذاشتند تا اينكه دولتها بر عليه ملتهايشان انقلابهاي "مشروطه يا جمهوري" بر
پا كردند و اين حزب ها را درست كردند..


اسلام سياسي يا غير سياسي؟


"روحاني نبايد كار ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي و پخش و تعليم
قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد"

(كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 208)


"اين را بدانيد كه تنها روحانيت ميتواند در اين مملكت كارها را از پيش ببرد.
فكر نكنيد كه بخواهيد كنار بگذاريد روحانيت را"

(ديدار با نمايندگان مجلس، جماران 6 خرداد 1360)


دانشگاه كجاست؟


"ريشه تمام مصيبتهايي كه تاكنون براي بشر پيش آمده از دانشگاهها بوده است...
همه مصيبتهايي كه در دنيا پيدا شده از متفكرين و متخصصين دانشگاهي است... اگر
به اسلام علاقه داريد بدانيد كه خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه اي بالاتر است"

(ديدار با اعضاي دفتر تحكيم وحدت حوزه و دانشگاه، 27 آذر 1359)


"ما هرچه ميكشيم از اين طبقه اي است كه ادعا ميكند دانشگاه رفته ايم و
روشنفكريم و حقوقدانيم. هرچه ميكشيم از اينها است.."

(قم، 1 مرداد 1358)


فرار مغزها


"منافقين هي ميگويند مغزها دارند فرار ميكنند . به جهنم كه فرار ميكنند.....
اين دانشگاه رفته ها، اينها كه همه اش دم از علم و تمدن غرب ميزنند بگذاريد
بروند. ما اين علم و دانش غرب را نميخواهيم.. اگر شما هم ميدانيد كه اينجا
جايتان نيست فرار كنيد.راهتان باز است."


(جماران، 8 آبان 1358)


صادرات انقلاب


"ما بايد به هر قيمت شده باشد انقلاب خودمان را به تمام ممالك اسلامي و تمام
جهان صادر كنيم."

(پيام به ملت، 22 بهمن 1358)


"بايد در صدور انقلابمان به تمام جهان كوشش كنيم"


(پيام نوروزي به ملت، اول فروردين 1359)


كشورهاي جهان اعتراض كردند


"ما قصد صدور انقلاب اسلامي را نداريم. اينها حرفهاي دشمنان اسلام است"

(ديدار با مسئولان صدا و سيما، 16 مرداد 1361)


جاسوسي


"هيچكس حق ندارد براي كشف جرم و گناه جاسوسي ديگران را بكند زيرا اين خلاف
مقررات اسلام است."


(ماده6 از فرمان8 ماده اي امام خميني به ملت، جماران، 1 مرداد 1361)


"دانش آموزان بايد با كمال دقت اعمال و كردار دبيران و معلمين خود را زير نظر
بگيرند و اگر خداي نكرده در يكي از آنها انحرافي ببينند بلافاصله به مقامات
مسئول گزارش نمايند... اين كار را به صورت مخفي انجام دهند"


(پيام به دانشجويان، دانش آموزان، استادان و دبيران، بازگشايي مدارس در سال
تحصيلي 61-62 ، 1 مهر 1361)


حكم مواد مخدر


"تعجب ميكنم كه اين دولت(شاه) چگونه فكر ميكند...در نظر دارند قاچاقچيان هروئين
را اعدام كنند.. اين موضوع نه تنهاخلاف اسلام است. خلاف انسانيت هم هست"

(كتاب ولايت فقيه نوشته امام خميني، نجف 1355)


"اينهايي كه مواد مخدر ميفروشند شرعاً مستوجب اعدامند و بايد بدون هيچ تاخيري
اعدام شوند. هيچ ترحمي هم در مورد آنها جايز نيست"

(30 ارديبهشت 1359)


بني صدر كي بود؟


"جناب آقاي بني صدر را همين مردم كوچه و بازار از پاريس آوردند اينجا و رئيس
جمهور كردند، براي اينكه مردي مسلمان است، مومن است، خدمتگزار است"

(ديدار با استانداهاي كشور، جماران، 18 آذر 1359)


"اين آدم از اول ادعا ميكرد كه مسلمان است و براي اسلام كار ميكند و كذا. من هم
از اول فهميدم دروغ ميگويد"


(ديدار با افسران و درجه داران، جماران، 3 شهريور)


------------------------------------------


مطالب زیر در ادامه مطالب بالا به این پست اضافه میگردد:سخنراني امام خميني در
نوفل لوشاتو



در ايران اسلامي علما خودشان حكومت نخواهند كرد و فقط ناظر و هادي امور خواهند
بود. خود من نيز هيچ مقام رهبري نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدريس خود
در قم برخواهم گشت.

مصاحبه با خبرگزاري رويتر، نوفل لوشاتو، 5 آبان 1357


در جمهوري اسلامي كمونيستها هم در بيان عقايد خود آزاد خواهند بود.

مصاحبه با سازمان عفو بين الملل، نوفل لوشاتو، 10 نوامبر 1978


در حكومت اسلامي راديو، تلوزيون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق
نظارت بر آنها را نخواهد داشت......

مصاحبه با روزنامه پيزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978


در جمهوري اسلامي زنان در همه چيز حقوقي كاملاً مساوي با مردان خواهند بود.

مصاحبه با روزنامه گاردين، نوفل لوشاتو، 1 آبان 1357


براي همه اقليتهاي مذهبي آزادي بطور كامل خواهد بود و هر كس خواهد توانست اظهار
عقيده خودش را بكند.

كنفرانس مطبوعاتي، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978


نه رغبت شخصي من و نه نه وضع مزاجي من اجازه نميدهند كه بعد از سقوط رژيم فعلي
شخصاً نقشي در اداره امور مملكت داشته باشنم.

مصاحبه با خبرگذاري اسوشيتد پرس، نوفل لوشاتو، 17 نوامبر 1975

دولت اسلامي ما يك دولت دموكراتيك به معني واقعي خواهد بود. من در داخل اين
حكومت هيچ فعاليتي براي خودم نخواهم داشت.

مصاحبه با تلوزيون NBC ، نوفل لوشاتو، 11 نوامبر 1978


پس از رفتن شاه من نه رئيس جمهور خواهم شد، نه هيچ مقام رهبري ديگري را به عهده
خواهم گرفت.

مصاحبه با روزنامه لموند، نوفل لوشاتو، 9 ژانويه

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

برتولت برشت - اگر کوسه‌ها آدم بودند

اگر کوسه‌ها آدم بودند
برتولت برشت
شاعر و نمایش‌نامه‌نویس ِ آلمانی‌ی


دوره‌ی ِ جنگ ِ دوم ِ جهانی
دختر كوچولوی صاحب‌خانه از آقاي ” كي " پرسيد
اگر كوسه‌ها آدم بودند با ماهي‌هاي كوچولو مهربان‌تر مي‌شدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه‌ها آدم بودند

توی دريا براي ماهي‌ها جعبه های محكمي مي‌ساختند
همه جور خوراكي توی آن مي‌گذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پرآب باشد

هوای بهداشت ماهی‌های كوچولو را هم داشتند
برای آن كه هيچ وقت دل ماهی‌كوچولوها نگيرد

گاه‌گاه مهماني‌های بزرگ بر پا مي‌كردند
چون كه گوشت ماهي‌ی ِ شاد از ماهي‌ی ِ دلگير لذيذتر است

برای ماهی‌ها مدرسه مي‌ساختند
وبه آن‌ها ياد مي‌دادند
كه چه جوری به طرف دهان ِ كوسه شناكنند

درس اصلي ماهي‌ها اخلاق بود
به آن‌ها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولوها ياد مي‌دادند كه چه طور به كوسه‌ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده‌ی ِ زيبا مهيا كنند
آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست مي‌آييد

اگر كوسه‌ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته ِ دريا نمايشنامه‌ای به روی صحنه مي‌آوردند كه در آن ماهي كوچولوهای قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه‌ها شيرجه مي‌رفتند
همراه نمايش، آهنگ‌هاي مسحوركننده‌ای هم مي‌نواختند كه بي اختيار
ماهي‌های كوچولو را به طرف دهان كوسه‌ها مي‌كشاند

در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجودداشت
كه به ماهي‌ها می‌آموخت
“زندگي‌ی ِ واقعي در شكم ِ كوسه‌ها آغاز مي‌شود”.»