
يه دوراني در زموناي نه چندان دور... هنوز مردم تو خونه هاشون تلفون نداشتن يا بعضي ها داشتن بعضي ها نداشتن. يادمه اون زمونا ما بچه بوديم و خاله مون تو يه شهر ديگه زندگي ميكرد كه زيادم دور نبود ولي هر هفته مادرمون ما رو ميبرد شركت مخابرات كه خيليم نزديك نبود كه يه تلگراف بزنه به خاله مون كه فلان روز ميخواد بهش زنگ بزنه كه خاله مون هم مي بايست همون روز و همون ساعت ميرفت شركت مخابرات مي نشست تا بالاخره بعد از يك تلاش هفته ده روزه ما مي تونستيم با خاله مون ارتباطي برقرار كنيم
نامه نوشتن هم خودش يه مشكلي بود چون به سادگي ايمل نوشتن نبود مي بايست همه چيز رعايت مي شد از سلام و احوالپرسي گرفته تا يكي يكي همه چيزهايي كه پيش آمده و بايد در موردش مي نوشتي. تازه بايد يه نفر و پيدا مي كردي كه هم سواد داشته باشه هم انشا و املاش خوب باشه. خلاصه اينها همه براي كسي كه همش ممكن بود دو سه ماه نبينيش و شايدم كمتر
اصلا نامه نوشتن و تلگراف زدن و كارت فرستادن با اعمال شاقه ميسر بود ولي همه با جون و دل اين كارو ميكردن ولي اي عجب كه حالا با اين همه امكانات زورمون مياد يه ايمل به كساني كه مثلا نزديكانمون هستند بزنيم و بپرسيم از حالشون. با وجود اينكه جمعا يك دقيقه هم بيشتر وقتمونو نمي گيره. حالا تلفون زدن و يا نامه نوشتن و كارت فرستادن بخوره تو سرمون
اي واي بر ما... واي بر ما و خيلي بيشتر واي به فردا و... بچه هامون كه ديگه بايد دنبال ردپاي خانوادگيشون تو اداره هاي ثبت احوال بگردن
كورش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر