رود زنان از ک.مازِللا
موسیقی از گروه کورال زنان استرالیا
عشق و عدالت
ماه در پشت ابرها پنهان گشته است
و واپسین فروغ خورشید ناپدید می شود
در تاریکی حلبی آباد ها و در کوچه و خیابان
زنان و مردان و کودکان فریاد بر می آورند
ما بیکاریم و بیکاری یعنی نداری و مردن از گرسنگی
مادر ، من دوباره کودکی بدنیا آورده ام
و احساس می کنم که میمیرم
و احساس می کنم که میمیرم
زنان زیبا و دلیر من
قلم ، قلم سلاح شماست
بگذار نام خود را هزاران بار
بر روی لوح آزادی بنویسیم
که دستیابی بدان چه دشوار مینماید
بگذار نام خود را هزاران بار
بر روی لوح آزادی بنویسیم
که دستیابی بدان چه دشوار مینماید
نگذاریم که ترس و خشم
با دست سترگ خشونت برما حکم براند
با دست سترگ خشونت برما حکم براند
هنگامی که ما سکوت خویش را بشکنیم
ماه رخشان دوباره در آسمان جلوه خواهد کرد
ماه رخشان دوباره در آسمان جلوه خواهد کرد
همنوایان
عشق و عدالت پرچم من است
هر آنچه باشیم من با حقیقت خواهم زیست
هر آنچه باشیم من با حقیقت خواهم زیست
سوگند یاد می کنم که تا رسیدن به برابری
لحظه ای از پا نخواهم نشست
لحظه ای از پا نخواهم نشست
بگذار که عشق و عدالت پرچم من باشد
من با حقیقت خواهم زیست هر آنچه بر سر راه من پیش آید
و اگر گذراز هزاران رودخانه گذرگاه من باشد
من با حقیقت خواهم زیست هر آنچه بر سر راه من پیش آید
و اگر گذراز هزاران رودخانه گذرگاه من باشد
هان انان که زمین خسته را می کاوید
اندکی فراتر از خویشتن را نظر کنید
اندکی فراتر از خویشتن را نظر کنید
زنان گوهر راستین و گنجینه همگانند
چرا که در برابر هر نام شهرهِ ای
هزاران زن بی نام وبی نشان
زنده به آنند که با عشق و عدالت
جهان بهتری بپا سازند
چرا که در برابر هر نام شهرهِ ای
هزاران زن بی نام وبی نشان
زنده به آنند که با عشق و عدالت
جهان بهتری بپا سازند
هان ای دختر ای خواهر ای مادر ای همسر
زمانی که تو بر خیزی
دیگران نیز قد علم خواهند کرد
زمانی که تو بر خیزی
دیگران نیز قد علم خواهند کرد
سعادت بر فرزند و پدر و همسر و برادر
لبخند خواهد زد
لبخند خواهد زد
در خانه و در کوچه و خیابان ، در شهر و روستا
بگذار تبسم ما در بیفشاند
آه چه رؤیای غریبی داشتم
که درنیمه شبی پرستاره به سراغ من آمد
که درنیمه شبی پرستاره به سراغ من آمد
زنان و مردان دست در دست ، صلح و عشق و دوستی داشتند
دل های شکسته ، زنگار غم برشسته بودند
و تنهای فرو کوفته جانی دوباره یافته بودند
دل های شکسته ، زنگار غم برشسته بودند
و تنهای فرو کوفته جانی دوباره یافته بودند
کوه و رود و صخره وسنگ
بشادی در آمدند و
و ناقوس آزادی طنین خویش را بنواخت
بشادی در آمدند و
و ناقوس آزادی طنین خویش را بنواخت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر