صفحات

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

من بامدادم سرانجام - شاملو


من بامدادم سرانجام

خسته

بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی از اين فرساينده تر نيست،

که پيش از آن که باره برانگيزی

آگاهی

که سايه ی عظيم کرکسی گشوده بال

بر سراسر ميدان گذشته است:

تقدير از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است

و تو را

از شکست و مرگ

گريز

نيست.

من بامدادم

شهروندی با اندام و هوشی متوسط.

نسبم با يک حلقه به آوارگان کابل می پيوندد.

نام کوچک ام عربی ست

نام قبيله يی ام ترکی

کنيت ام پارسی.

نام قبيله يی ام شرمسار تاريخ است

و نام کوچک ام را دوست نمی دارم

تنها هنگامی که توام آواز می دهی

اين نام زيباترين کلام جهان است

و آن صدا غمناک ترين آواز استمداد.

در شب سنگين برفی بی امان

بدين رباط فرودآمدم

هم از نخست پيرانه خسته.

در خانه يی دل گير انتظار مرا می کشيدند

کنار سقاخانه ی آينه

نزديک خانقاه درويشان

بدين سبب است شايد

که سايه ی ابليس را

هم از اول

همواره در کمين خود يافته ام.

در پنج سالگي هنوز از ضربه ی ناباور ميلاد خويش پريشان بودم

و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی باليدم

بی ريشه

بر خاکی شور

در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرين رشته ی نخل هابرحاشيه ی آخرين خشک رود.

در پنج سالگي

باديه بر کف

در ريگ زار عريان به دنبال نقش سراب می دويدم

پيشاپيش خواهرم که هنوز

با جذبه ی کهربايی مرد

بيگانه بود.

نخستين بار که در برابر چشمانم هابيل مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله بودم.

و تشريفات سخت درخور بود:

صف سربازان بود با آرايش خاموش پيادگان سرد شطرنج،

و شکوه پرچم رنگين رقص

و داردار شيپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل

تا هابيل از شنيدن زاری خويش زردرويی نبرد.

بامدادم من

خسته از باخويش جنگيدن

خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب

خسته ی کوير و تازيانه و تحميل

خسته ی خجلت ازخود بردن هابيل.

ديری است تا دم برنياورده ام اما اکنون

هنگام آن است که از جگر فريادی برآرم

که سرانجام اينک شيطان که بر من دست می گشايد.

صف پيادگان سرد آراسته است

و پرچم

با هيبت رنگين

برافراشته.

تشريفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی

راست درخور انسانی که برآن اند

تا هم چون فتيله ی پردود شمعی بی بها

به مقراضش بچينند.

در برابر صف سردم واداشته اند

و دهان بند زردوز آماده است

بر سينی حلبی

کنار دسته ای ريحان و پيازی مشت کوب.

آنک نشمه ی نايب که پيش می آيد عريان

با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

وينک رپ رپه ی طبل:

تشريفات آغازمی شود.

هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پايان تف کنم.

من بامداد نخستين و آخرينم

هابيلم من

بر سکوی تحقير

شرف کيهانم من

تازيانه خورده ی خويش

که آتش سياه اندوهم

دوزخ را از بضاعت ناچيزش شرمسار می کند.

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

رابطه ایمان با مو چیست؟

  • روی خاك ايستاده‌ام
    با تنم كه مثل ساقه گياه
    باد و آفتاب و آب را
    مي‌مكد كه زندگی كند

    فروغ

    حال انتخاب و قضاوت با شماست.

    محمد رستگار

    به جرات میتوان گفت که بدون تردید مسئله «حجاب» یکی از اساسی ترین مسائل برای جمهوری اسلامی بوده و حکومت همواره سعی کرده که با نیروی قهریه و نیروهای نظامی به سرکوب دختران و بانوان ایرانی که اندکی از موی آنها قابل دیدن باشد بپردازد که شروع این کار با حمله طرفداران حکومت به بانوان ایرانی در سی وپنج سال پیش کلید خورد و در اسفند سال ۱۳۵۷ و یک روز پیش از هشتم مارس (روز جهانی زن) در حالی که بانوان ایرانی درحال تدارک برگزاری اولین مراسم روز جهانی زن در ایران بودند، انتشار روزنامه کیهان با تیتر «زنان باید با حجاب به ادارات بروند» به نقل ازآقای خمینی باعث تغییر فضای آن روز شد و در واکنش به این گفته خمینی روز جهانی زن با اعتراض بانوان ایرانی به تظاهرات در مخالفت با حجاب اجباری بدل گردید.

    در واقع بانوان ایرانی پیشرو مقاومت در برابر تفکر تندروانه خمینی و اطرافیانش که سیاست هایش را تبلیغ و او را امام ! مینامیدند همانند رفسنجانی، خامنه ای، خاتمی و حسن روحانی شدند. در این راهپیمایی اعتراضی، گروه‌های مختلف زنان از دانش‌آموز و دانشجو گرفته تا کارمند و فعال سیاسی و اجتماعی شرکت کردند و ۱۵هزار زن که در دانشکده فنی دانشگاه تهران جلسه سخنرانی داشتند به دنبال یک رای‌گیری تصمیم گرفتند دست به راهپیمایی بزنند و به طرف نخست وزیری حرکت کردند و سرود ” ای ایران ” را خواندند و شعار میدادند که: ” مرگ بر ارتجاع”،” با استبداد مخالفیم”،” لحظه به لحظه گفتم، زیر شکنجه گفتم، یا مرگ یا آزادی ”،” حجاب اجباری نمی خواهیم” و در مقابل مردان لباس شخصی طرفدار خمینی با سنگ و چوپ به بانوان ایرانی حمله کردند و شعار میدادند که ” یا روسری یا توسری ” و بدین سان مبارزه بانوان ایرانی در دفاع از حقوق به حقشان همراه با نافرمانی مدنی شروع شد که تا به امروز ادامه دارد و سوال اینجاست که به راستی علت این همه خشونت حکومت در مقابل بانوان ایرانی چیست؟ چرا خانواده حکومتی ها و طرفداران خمینی معروف به خط امامی ها و چپ های اسلامی و اصلاح طلبان حکومتی امروزی پس از سالها و حتی زمانی که به خارج از کشور میروند و همانند غربی ها لباس میپوشند اما از دیده شدن موی آنها وحشت دارند؟ مگر معیارهای خدا با معیارهای حکومتی ها یکی است که دختران و بانوان را با چادر و روسری بیشتر بپسندد؟! مگر ما همیشه در محضر خدا نیستیم؟! چرا دختران و بانوان باید موهای خود را بپوشانند؟!

    رابطه ایمان با مو چیست؟ شنیده ایم که گفته اند از دری که فقر بیاید ایمان هم میرود اما نشنیده ایم که بگویند از دری که مو دیده شود ایمان هم میرود! مگر میزان ارج و قرب در نزد پروردگار مو است؟! آیا هدف از دیده نشدن موی دختران و بانوان حفظ حریم خانواده است؟ پس چرا تندروهای مذهبی داشتن رابطه یک مرد را با چهار زن و همزمان داشتن رابطه با کنیزکان و زنان صیغه ای را نشانه یک مرد مذهبی وفادار و موفق میدانند! و به تازگی در جمهوری اسلامی با تصویب قانون بی شرمانه و قرون وسطایی امکان ازدواج با فرزندخوانده و امکان استثمار کودکان و اذیت و آزار جنسی دختران ایرانی تحت سرپرست را فراهم نموده اند؟! آیا هدف از حجاب اجباری حفظ کرامت و احترام به شخصیت زن است؟ پس چرا پس از سی و پنج سال از عمر این نظام شاهد سنگسار زنان ! قطع عضو، عدم حمایت از زنان و دختران در مقابل خشونت خانوادگی، نصف بودن دیه زنان، محرومیت از داشتن حق برابر در طلاق، دان سهم تحقیر آمیز یک سوم در ارث به زنان و دختران به عنوان فرزند، دادن حق ارث تحقیر آمیز یک هشتم به همسر مرد متوفی که یک عمر در کنار او زندگی کرده است، محرومیت ازحق حضانت فرزند، محرومیت ازحق خروج ازکشور که تنها با اجازه شوهر و ولی ممکن است، محرومیت در تحصیل در برخی رشته ها به علت اجرای طرح تفکیک جنسیتی، قتل غیر عمد محسوب شدن کشته شدن دختر توسط پدر و جد پدری، تحت فشار گذاشتن فعالان مدافع حقوق زنان و محدودیت برای اعضا کمپین های خواستار رفع تبعیض جنسیتی هستیم؟!

    حتی حقوق و پاداش بانوان ملی پوش ما در عرصه ورزشی بسیار کمتر از آقایان و بسیار حقیرانه است. عجبا که در نظام ولایی جمهوری اسلامی ورود زنان به استادیوم ورزشی برای برگزاری جشن های ملی ورزشی ممنوع اما برای دیدن اعدام آزاد است؟! چرا باید دختران و بانوان ایرانی حق نداشته باشند که کاندید ریاست جمهوری باشند و آقای یزدی یکی از ۱۲ نفری که به جای هفتاد میلیون ایرانی تصمیم میگیرند و منصوب خامنه ای هستند با لحن سخیفی راجع به بانوان ایرانی که قصد دارند برای ریاست جمهوری کاندید شوند بگوید: {در این باره مثل معروفی هست که میگه یارو را به ده راه نمی‌دادند سراغ کدخدا را میگرفت}! آخرچگونه است که حضور بانوان و دختران ایرانی تنها در لحظه های سختی وغم جایز است ونه در لحظه های شادی؟! نمیشود که دختران و بانوان را تنها هر چهار سال یک بار پای صندوق ها بخواهند و رای آنها زینت مجلسشان شود و به حقوق بانوان و دختران ایرانی در آزادی اندیشه، حقوق شهروندی و مدنی وآزادی بیان و عقیده و فرصت برابر اجتماعی، آموزشی، شغلی و عدم تفکیک جنسیتی اهمیت ندهند و در دولت امید! و اعتدال! حتی یک وزیر زن از جمعیت بزرگ و تحصیلکرده بانوان نداشته باشیم. یادمان نرفته پاسدار رادان در صحبت با فرزاد حسنی گفت اگه لازم باشه خانوم هایی که حجابشان خوب نباشه را با لگد سوار ون میکنند! چه استعدادها و توانایی هایی که میتوانستند در خدمت پیشرفت و آبادانی کشور باشند و درمصاحبه های گزینش هرکدام را به یک بهانه و از جمله اصطلاح خود ساخته بد حجاب رد کردند!

    چه توهین هایی که توسط گشت های به اصطلاح ارشاد! به خانوم های هموطن ما در حضور خانواده شان شده است. صحبت ما و بسیاری از آزادی خواهان ایران حق آزادی انتخاب برای هموطنانمان است، آیا این خواسته و مطالبه زیادی است؟! کدام حکومتی مثل جمهوری اسلامی اینطور شدید با بانوان هموطن خودش رفتار میکند؟! اگر حکومت ادعای احترام به رای مردم در انتخابات را دارد پس چرا به رای و نظر مردم در انتخاب نوع پوشش، آزادی بیان، آزادی رسانه های جمعی مانند رادیو و تلویزیون ( در میان تمام کشورهای همسایه ما تنها کشوری هستیم که هیچ شبکه تلویزیونی و رادیویی خصوصی نداریم) و مطبوعات آزاد، عدم رفتارهای تبعیض آمیز جنسیتی، قومی، مذهبی، عقیدتی، داشتن حق اعتراض و تجمعات مسالمت آمیزاحترام نمیگذارد؟! و مردم را تحت نظر و کنترل گشت ارشاد، سپاه، لباس شخصی ها، بسیج و نیروهای امنیتی و انتظامی قرار داده؟!

    آیا رای مردم تنها زینت مجلس آقایان است و تنها هر چهار سال یک بار یادشان میافتد از مردم یادی کنند و آهنگ های ملی پخش نمایند؟! پس احترام به خواست و علاقه ملت و اجرای مطالبات مدنی و حقوق شهروندی مردم چه میشود؟! و با بررسی سخنان آخوندها و اصرار و تاکید آنها در استفاده دختران و بانوان از حجاب حتی در خانه و موقع نماز خواندن حتی اگر کسی در خانه نباشد پی خواهیم برد که آخوندها میخواهند با این کار، دختران و بانوان ایرانی، از خانه به تمرین خودسانسوری و حرف شنوی از آخوندها مشغول باشند و برای فرمانبرداری از آنها و عدم مقاومت در برابر یک جامعه مرد سالار مذهبی آماده شوند و در واکنش به سخنان آخوندها راجع به پوشش و سخنان تندروهای مذهبی که استفاده از چادر را برای دختران و بانوان نشانه عفت و پاکدامنی میدانند!

    آنهم چادرهایی که بنا به اعتراف خودشان و آمار دولتی بیشتر آنها توسط باند هیئت موتلفه از کشور کمونیستی چین! وارد ایران میشود گفت که: تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. البته شاید تعدادی از اصلاح طلبان ( سهم طلبان ) حکومتی بگویند که جوانان ما فرهنگ برخورد با دختران و بانوانی که نخواهند از حجاب اجباری استفاده کنند و یا بخواهند به ورزشگاه بروند را ندارند و جواب من این است که شما سی و پنج سال است که دارید فرهنگ سازی میکنید و در مدرسه ها معلم قرآن، معلم تعلیمات دینی و آموزش نهج البلاغه، و آموزش های مذهبی، معلم پرورشی، ده ها برنامه عقیدتی، مذهبی و سیاسی، بسیج دانش آموزی، انجمن های اسلامی، بسیج دانشجویی، ایجاد دفتر رهبری در تمام دانشگاه ها، آموزش اجباری واحدهای مذهبی و عقیدتی، حراست ها، کمیته های انظباتی کمیته های شهری سابق و گشت های ثار الله و امروزه گشت های ارشاد، دوسال تعطیلی کل دانشگاه های کشور و اخراج بسیاری از اساتید و دانشجویان آنهم به نام انقلاب فرهنگی!

    اردوهای مختلف عقیدتی و سیاسی و اردوهای راهیان نور!، مصاحبه و گزینش های سختگیرانه عقیدتی و مذهبی، اجرای طرح های مختلف امنیت اجتماعی! و تفکیک جنسیتی!، اجرای برنامه های گوناگون مذهبی در تنها تلویزیون کشور، استفاده از آقایون آخوند در مدارس، دانشگاه ها و اداره جات با عنوانهای مختلف، حتی بستن بسیاری از مهدکودک ها در همین اواخر به بهانه استفاده از موسیقی و آموزش رقص و اجرای طرح های آموزش کافی فرامین مذهبی به کودکان خردسال و … انجام دادید و بازهم میگویید باید فرهنگ سازی کرد؟!

    پس چرا سی و پنج سال پیش در زمان شاه که ادعای مذهبی وادعای حکومتی الهی و جانشین و نماینده خدا بودن را نداشت بانوان ایرانی و ورزشکاران خانم ایرانی دوشادوش آقایان با عزت و احترام در سالن ورشی و فعالیت های ورزشی شرکت میکردند ولی حالا بعد از سی و پنج سال از حکومت جمهوری اسلامی الان مردم فرهنگ حضور بانوان ایرانی در سالن ها و استادیوم های ورزشی را ندارند؟! هموطنان عزیزم، ما میتوانیم سکوت کنیم و به قول آقای خاتمی ”سطح مطالبات را پایین بیاوریم” و دلخوش به سخنان باندهای مختلف حکومتی مثل احمدی نژاد که گفت: ” آیا مشکل ما، موی جوانان است؟!” و بعدش عده ای احمدی نژاد مچکریم راه انداختند و یا به سخنان فردی که ۱۶ سال است که محرم راز و مشاور منصوب خامنه ای درامنیتی ترین نهاد کشور( شورای عالی امنیت ملی) بوده است یعنی حسن روحانی که گفت:” کاری می کنم که دختران در خیابان احساس امنیت کنند و نخواهم گذاشت مأموری بی‌نام و نشان از کسی سئوال کند.” و بعدش عده ای روحانی مچکریم راه انداختند باشیم و یا اینکه با پیگیری فعال مطالبات مدنی و شهروندی و پایین نیاوردن سطح مطالبات به حق خویش با اتحاد مردمی حکومت را مجبور به عقب نشینی بیشتری نماییم.

    حال انتخاب و قضاوت با شماست.

    محمد رستگار
    ۲۵ مهر ۱۳۹۲

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

کدام کودکی، کدام رشد ِ سالم ِ ذهن و اندیشه، قلب و احساس؟



۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

برای تو که می شناسمت...آنقدر خصوصی که وحشت کنی

 
 
شاهین نجفی
 
هی روانی......مجبور شدم قبلی را ببندم. گویا سرنوشت فیسپوکی من هم شبیه روزگار کودکی ام با مادر و خانه به دوشی مان است.از اینجا به آنجا. از این نام به آن نام. نام هایی که نمی شناسمشان و پس از چندی دوستانم می گویند چطوری جیمز؟ چه می کنی لئو جان؟ برگشتی از فلان جا ناصر؟ و من هم انگار باورم شده است. "ریکاردو ریش "ساراماگو را خوانده ای که؟ای کاش نمی شناختمت و تا حال ندیده بودمت و تو هم اسمی جعلی داشتی و تو هم خودت نبودی و ناگزیر میشدی تا پشت کسی و اسمی و چیزی پنهان شوی تا با هم برابر شویم لیلی.مثل همین الان که وقتی در خیابان هستم و کسی مرا می شناسد و قفل می شوم. اااا چطوری منو شناخت؟ خب احمق با چشم هایت چه می کنی؟با آن دماغ پک و پهن و آن خراش روی لب و آن گوش های بلبله ی به ارث رسیده از پدر و آن دو حاشیه ی غمگین کنار دهانت چه می کنی؟بگذار دوباره خودم را ببینم.دو روز قبل از ترامادول یک بسته از این چسب های ترک سیگار خریدم. با افتخار یک روز و اندی سیگار را تَرکیدم و تِرکیدم و دوستانم دوباره به من خندیدند.وسوسه می شدم که در فیسپوک هم بنویسم که بله من بلاخره سیگار را ترک کردم.بعد پیام های شادی آور مردم را می دیدم که همه خوشحال از سیگار نکشیدن من، مرا تشویق می کننند و جوانان معصومی که با عکس های سیگار به دستم سیگاری شده بودند،مصمم همراه با من سیگار کشیدن را ترک می کنند و همه خوشحال...استرس ترامادول لعنتی نگذاشت. تنها من ماندم و پیام پشت پیام از بچه ها که اقا چی شده؟ من می پرسیدم شما ایران هستید.نیست. گرفته اند. چی شده.شاهین چکار کنیم؟ شاهین ..شاهین...شاهین….قلبم تیر می کشد.شهریار داد می زند که ننشین و از عصبانیت چیز ننویس.امان بده تا ببینیم چه شده.چند چت و تلفن را نصفه گذاشتم. گفتم سایت را بگیرید آقا.سایت را حاجی… پیج فیسپوک پرید. خدا....سوت...خدااااا...سوت ممتد.صدای قطار فیلم هفت دیوید فینچر....صبح سردردم از من قوی تر است.صبحانه می خورم و دوباره می خوابم. دیگر جانی برای سیگار کشیدن ندارم.شاهین جان چقدر لاغر شدی... می دوم.وزنه هم ریز می زنم. غذا زیاد نمی خورم وغصه هم زیاد می خورم.مظلوم نمایی؟!!!گفتم من بدون استرس می میرم. احساس می کنم بیفایده هستم و وجودم بی معنی ست. مریض. بیا این هم استرس.دارند می برند مرا آه فاطمه…خواندم.موسیقی اش هم می دانم چه می شود.خود این کارها استرس است. وجودم استرس است.برای او بود که نوشتم با من اشتباه کن. بعد به در و دیوار زدم . یقه ی آمریکا را گرفتم. هو کن عمو سام را. تئوری توطئه. نه عزیز دلم ما هرچه می کشیم از خودمان می کشیم. از بدبختی و فلاکت و بی همه چیز بودن خودمان است.فلک زده که می گویم نه اینکه بدیم. نه.دقیقا فلک زده ایم. به اوسی گفتم تو اتاق را با خواهرت اجاره می دهی یعنی چه؟ گفت یعنی تابستان یکی از اتاق هایمان را با خواهر کوچکم به مسافر و مشتری اجاره می دهم. سوت قطار … صدای خدایی که نیست. هفده ساله بودم.بعد نوزده ساله شدم. فرزین بچه ی کجای اطراف قزوین بود. الموت؟ گفت ۴ سال است که سرباز است. پخش مواد پادگان با اوست. بعد فرمانده پادگان جلوی پانصد شش صد نفر آدم او را کشید بالای جایگاه و گفت این بی غیرت اگر غیرت داشت زنش را اجاره می داد و مواد مخدر بین جوان ها پخش نمی کرد. بعد محکم خواباند در گوشش.صورتش سرخ بود.حالا رنگ خون شد. این دیگر سرخ نبود. کبود بود. مثل زندگی فرزین. مثل اجاره رفتن خواهر اوسی. مثل فلک زدگی من ،تو،او،ما…نه الان "جز" آرمسترانگ جواب نمی دهد ،بلوز میلس دیویس بگذار.آلن گینزبرگ بخوان.یاد اسماعیلِ رضا براهنی افتادم. یاد فحش های رکیک بوکفسکی…گفت :حاجی یه لهجه ترکی غلیظی داشت. ما ایستاده بودیم دم مغازش و اول سر صبحی سیگاری می پیچیدیم. از این دم پایی های آخوندی می پوشید و یه عرق چین چرک هم رو سرش بود.اومد ما رو مثل مرغ کیش کیش کرد. اون موقع ها هنوز گاو و گوسفندای مردم تو کوچه ها ول می چرخیدن. ما که رفتیم اونورتر، یه ماده گاوی اومد راس نیشست جلوی مغازه ی حاجی. اومد بیرون که گاو رو مثل ما کیش کیش بده که بره. گاوه از ما گاو تر بود و محل سگ نمی ذاشت به حاجی. گف بیاین کمک ،اینو ردش کنیم.حالا فارسی - ترکی هم حرف می زد. ما هم تو لَک بودیم و محل نذاشتیم و بدتر عصبانی شد و یک لگد محکم زد به پشت گاو. گاو مثل فنر از زمین کنده شد و فرار کرد و حاجی هم دنبالش. گفتیم مگه نمی خواستی بره .رف خب! می دوید و داد می زد :بی پدر مادرا دمپاییم تو کسش جا موند!بنویس بنویس بنویس…از همان جایی شروع کن که کسی ننوشته است. تو خط سومی .بنویس.

ش.ن.ل.ع

کَمپِ لختی‌ها

 

 
 

هشدار: محتویِ تصاویر برهنه
 
چهار روز و سه شب، در یک کمپ Clothes Optional و بین لختی‌ها (nudists, naturists) زندگی کردم. پیر و جوان، زشت و زیبا، زن و مرد و بچه، آسیایی، اروپایی، امریکایی و حتا ایرانی! با همه‌ی انواعِ سرگرمی‌ها و تفریحاتِ این‌جور آدم‌ها. گِل‌بازی،‌ نقاشی روی بدن، نقاشی از بدن، رقص‌های ریتمیک با سازهای کوبه‌ای، ماساژ و … صد البته همه‌ی این‌ها بدون هیچ نوع بروزهای جنسی/سکسی.

پیش از همه این‌که به‌طور مختصر هدفِ لختی‌ها، یا کسانی که معتقدند آدم‌ها می‌باید آزادانه لخت زندگی کنند، این است که معتقدند ایجادِ وسوسه‌ی جنسی، یکی از اهدافِ پوشش در انسان است و این‌که یکی از مهم‌ترین مولفه‌های لباس و دنیای مُد این است که با پوشاندن زشتی بدن آدم‌ها و نمایش زیبایی‌های آن، هنرمندانه جذابیت جنسی خلق کنند. لباس همین‌طور نشان دهنده‌ی شان اجتماعی و ثروت آدم‌ها هم هست. گاهی هم نشانه‌ای از تخصص و حرفه آن‌هاست و حتا بعضی باورهای دینی را می‌توان از نوع لباس آدم‌ها فهمید. و خلاصه این‌که لباس خلق شده تا آدم‌ها به‌وسیله‌ی آن با هم فرق کنند و از هم دورشوند و متفاوت بمانند (این‌ها را «آناتول فرانس» خیلی به‌تر از من در رمان «جزیره‌ی پنگوئن‌ها»یش (+) گفته). این وسط لختی‌ها معتقدند برای دورانداختن این تفرعن‌ها و نزدیکی بیش‌تر به آن جوهره‌ی مشترک بین آدم‌ها، باید لباس را دور انداخت و لخت زندگی کرد. این‌طوری راحت‌تر می‌شود دیگران را بدون موانع ثروت، شان اجتماعی، دین و … دید و با آن‌ها فقط برمبنای آدم بودن‌شان رابطه برقرار کرد





 
 
اما خب… صادقانه این‌که هیچ کدام این‌ها دلیل اصلی و واقعی من برای بودن بین این جمع نبود. اصلی‌ترین دلیلم روبه‌رو شدن با آن گره‌ی کور و متورم بدنِ زن در فرهنگ ایرانی/اسلامی بود. این‌که بدن‌های مختلف را در معمولی‌ترین حالت‌هایش ببینم، آویزان، سفت، لرزان، عضلانی، شل با چربی‌های اضافه، انحناهای کشیده یا از فرم افتاده‌اش. همان چیزی که همیشه یک خط قرمز پررنگ دورش کشیده شده بود، حرف زدن درباره‌اش ممنوع بود، اشاره‌ها همه به کنایه بود، آدم‌ها به‌خاطر آن قتل ناموسی می‌کردند و با این‌حال همیشه و همه‌جا حاضر بود، توی نگاه‌ها، حرف‌ها، جوک‌ها، فحش‌ها، کوچه و خیابان… همه جا. رفتم تا ببینم «این» لامصبی را که همه‌ی عمر قایمش می‌کردند و ما هی دنبال راهی می‌گشتیم تا باز طرفش برویم
 

 

راستش اولش خیلی سخت بود. تا مدتی فقط بهت‌زده به دوروبرم نگاه می‌کردم و چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم. ده‌ها نفر زن و مرد و بچه، کنار ساحل یا توی آب به انواع و اقسام تفریحات و خوش‌گذرانی‌ها مشغول بودند، در حالی‌که خیلی از آن‌ها هیچ لباسی به تن نداشتند. یک‌جا عده‌ای توی حوض‌چه‌ای از گِل دراز کشیده بودند، تعدادی روی بدن هم‌دیگر نقاشی می‌کردند، یک‌طرف دیگر بعضی‌ها چند جور ساز کوبه‌ای آورده بودند و رویش می‌کوبیدند و می‌رقصیدند، بعضی‌ها شنا می‌کردند، تعدادی حمام آفتاب می‌گرفتند و انگار نه انگار که لختند. هرچند می‌دانستم نیشترزدن به این‌جور عقده‌ها با شوک هم‌راه هستند و برای همین قبلا تا جایی که می‌شد خودم را ذهنا آماده کرده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟! پیش از همه این‌که اصلا مگر می‌شد این نگاهِ وق‌زده‌ی ندیدبدید را مهار کرد، هی لیز می‌خورد و می‌رفت پایین! هرچه تلاش می‌کردم وانمود کنم من هم مثل بقیه هستم و چشمم به این چیزها عادت دارد، نمی‌شد که نمی‌شد. و این فقط یک سر قضیه بود!


 


 
سر دیگر قضیه این بود که روی حسابِ هم‌خویشتن پنداریِ کافر، آدم خیال می‌کند بقیه هم همین‌جوری بهش زل‌زده‌اند و خریدارانه تماشایش می‌کنند. مثل اسیری توی بازار برده‌فروش‌ها که می‌خواهند خوب نمایشش بدهند بلکه بیش‌تر بخرندش. انگار که همه‌ی میکروسکوپ‌های عالم زوم کرده‌اند روی اندازه‌ی ابعاد بدنِ آدم و وراندازش می‌کنند. اما اصلی‌ترین قسمت قضیه و بدترین ترس من هیچ کدامِ این‌ها نبود. از این می‌ترسیدم مبادا بروزهای طبیعی و بیولوژیک این هیجان، عَلَم رسوایی‌ام را بلند کند و انگشت‌نمای خاص و عامم کند! آن‌وقت دیگر نور علی نور، انگاری همه چیز را ریخته باشم روی داریه و با صدای بلند همه‌جا همه‌چیز را جاربزنم. اصلا یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. باز خدا پدر آن اضطراب بازار برده‌فروش‌ها را بیامرزد که به‌داد رسید و نگذاشت هیجانات غلبه کنند. وضعی بود! هرچه این‌جا بگویم، تا تویش نباشید متوجه نمی‌شوید
 
کمی که گذشت، اوضاع به‌تر شد. چشم شروع به عادت کرد و نگاه کمی پُرشد. خانواده‌ها را می‌دیدم که با هم لخت می‌شوند. مادرهایی که با بچه‌های قد و نیم‌قدشان توی آب می‌روند. پدرهایی که با بقیه‌ی اعضای خانواده آفتاب می‌گرفتند. آشناهایی که تصادفا هم‌دیگر را می‌دیدند و خوش‌وبش می‌کردند. کم‌وبیش همان لبِ ساحل معمولی‌ای که همه‌جا هست. غذا می‌خوردند، گپ‌ می‌زدند، کتاب می‌خواندند، می‌خندیدند، می‌رقصیدند و … اصلا اوضاع برای آن‌ها خیلی معمولی‌تر از آن چیزی بود که واقعا بود.  همه از آب و آفتاب‌شان لذت می‌بردند و اساسا کسی توجه چندانی به برهنگی بقیه نداشت. به‌زودی همین اتفاق برای من هم افتاد و دستِ بر قضا، خیلی هم زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم پیش‌آمد. یک‌وقت به خودم آمدم و دیدم که بی‌آن‌که بفهمم کِی، همه‌ی آن حساسیت تمام شده و نشسته‌ام توی جمع‌شان و شده‌ام یکی از آن‌ها. توضیحش کار راحتی نیست؛ اما جوری که انگار یک‌هو چیزی را از سر دلِ آدم بردارند و آدم ببیند چقدر راحت و سبک شده… یا انگاری که تا بالای سربالایی هن‌هن‌کنان رکاب بزند و بعد سرازیری را خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کرده یه‌کله سربخورد و پایین بیاید…، همه‌ی آن‌همه بگیر و ببند و خون و مجازاتی که سال‌ها از بچگی به‌طور سیستماتیک توی کله‌مان فروکرده بودند، خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم دود شد و رفت هوا.
 
بعد شروع کردم لذت بردن. گمان نمی‌کنم کسی در آن جمع توانسته بوده باشد مثل من لذت ببرد.  نه به این خاطر که می‌شد زد و رقصید، گفت و خندید، و از هوا و آب لذت برد؛ بلکه به خاطر تجربه‌ی قوی حس خوب و تازه‌ای که خیلی غریب بود. نیمه شب، وقتی لابه‌لای آدم‌های جورواجور، با صدای ده بیست‌تا طبل و تومبا و ترومبون و ترومپت، مست و شلنگ‌تخته‌زنان دست‌وپا می‌زدیم و همه با هم داد و هوار راه می‌انداختیم، می‌شد که بعضا دست بکشم و حواسم را جمع‌وجور کنم و از بیرون نگاهی به خودم و دوروبرم بندازم و حس گیج‌کننده‌ای که دوروربر مرا و خودِ مرا گرفته را مزمزه کنم.
 
فردای آن‌روز دوباره همه‌ی این سیکلی که گفتم تکرار شد. این دفعه اما خیلی سریع‌تر از دیروز عادت کردم و همه چیز زودتر ته‌نشین شد. وقت‌گذراندن توی کارگاه‌ها و فعالیت‌های جنبی هم برای تجربه‌ی بیش‌تر بی‌فایده نبود. از نقاشی آناتومی تا خنده‌درمانی و از گِل‌مالی تا گارگاه آموزشی ماساژ. بساط رقص و پای‌کوبی هم که همیشه به‌راه بود و ملت از صبح تا شب و از شب تا صبح روی پا بند نبودند. عینِ چهار روز همین‌طور گذشت و هربار و هرروز قضیه معمولی و معمولی‌تر شد. آخرش هم انگار نه انگار که اصلا خبری هست. جمعی بودیم از آدم‌ها، تعدادی لخت و بعضی‌ها نیمه لخت، که به‌دور از هر جور پیش‌داوری‌ای درباره‌ی هم، تلاش می‌کردیم با هم ارتباط برقرار کنیم، دوست باشیم، شادی کنیم، حرف بزنیم، بگوبخند کنیم، از هم یاد بگیریم و به هم یاد بدهیم و انگار نه انگار که لختیم
 




القصه… آدم وقتی گرسنه‌اش هست و نمی‌تواند شکمش را سیرکند، فلسفه و دلیل زیاد می‌بافد تا یک‌جوری گرسنگی‌اش را برای خودش موجه کند. دستش وقتی به انگور نمی‌رسد چاره‌ای نیست جز این‌که انگور ترش باشد و اصلا ارزشش را نداشته باشد؛ وَاِلا آدم دردش می‌گیرد. زورش می‌آید، بهش بَرمی‌خورد و ‌غرورش جریحه‌دار می‌شود. اما همین‌که شکمش سیر شد و مزه‌ی انگور زیر زبانش رفت، انگار نه انگار… همه‌ی آن‌همه شرح و تفسیر و توجیه و تعبیر، بی‌فایده و مسخره می‌شوند و باید دورشان ریخت. اصلا طبیعتِ عقده این‌طوری هست که تا وقتی هست آزار می‌دهد، اما وقتی رفع شد هیچ اتفاق به‌خصوصی نمی‌افتد، تازه می‌شوی یک آدم معمولی. تو بگو انگار زیر صفر مانده بوده‌ای و با جان‌کندن و تقلا که خودت را بالا آوردی و به صفر که رسیدی، تازه آن‌وقت می‌بینی که خب… تازه رسیدی به صفر!


ق.ظ


 پی‌نوشت: نوشتن این پست کار راحتی نبود. از یک‌طرف می‌خواستم حرفم را دقیق و واضح بزنم، از طرف دیگر همه‌ی عبارات و کلماتی که به‌درد می‌خوردند، پیش‌تر در هرزه‌نگاری به‌کار رفته بودند و به‌کار من نمی‌آمدند. به طنز و مسخرگی کشاندن، یا به ایما و اشاره حرف‌زدن هم راه‌های دیگری هست که ما ایرانی‌ها این‌جور مواقع به‌کار می‌بندیم تا جَو را کمی سبک‌تر کنیم. این پست نتیجه‌ی تلاش من بود برای پیداکردن زبانی بینابین همه‌ی این راه‌ها.