هشدار: محتویِ تصاویر برهنه
چهار روز و سه شب، در یک کمپ Clothes Optional و بین لختیها (nudists, naturists) زندگی کردم. پیر و جوان، زشت و زیبا، زن و مرد و بچه، آسیایی، اروپایی، امریکایی و حتا ایرانی! با همهی انواعِ سرگرمیها و تفریحاتِ اینجور آدمها. گِلبازی، نقاشی روی بدن، نقاشی از بدن، رقصهای ریتمیک با سازهای کوبهای، ماساژ و … صد البته همهی اینها بدون هیچ نوع بروزهای جنسی/سکسی.
پیش از همه اینکه بهطور مختصر هدفِ لختیها، یا کسانی که معتقدند آدمها میباید آزادانه لخت زندگی کنند، این است که معتقدند ایجادِ وسوسهی جنسی، یکی از اهدافِ پوشش در انسان است و اینکه یکی از مهمترین مولفههای لباس و دنیای مُد این است که با پوشاندن زشتی بدن آدمها و نمایش زیباییهای آن، هنرمندانه جذابیت جنسی خلق کنند. لباس همینطور نشان دهندهی شان اجتماعی و ثروت آدمها هم هست. گاهی هم نشانهای از تخصص و حرفه آنهاست و حتا بعضی باورهای دینی را میتوان از نوع لباس آدمها فهمید. و خلاصه اینکه لباس خلق شده تا آدمها بهوسیلهی آن با هم فرق کنند و از هم دورشوند و متفاوت بمانند (اینها را «آناتول فرانس» خیلی بهتر از من در رمان «جزیرهی پنگوئنها»یش (+) گفته). این وسط لختیها معتقدند برای دورانداختن این تفرعنها و نزدیکی بیشتر به آن جوهرهی مشترک بین آدمها، باید لباس را دور انداخت و لخت زندگی کرد. اینطوری راحتتر میشود دیگران را بدون موانع ثروت، شان اجتماعی، دین و … دید و با آنها فقط برمبنای آدم بودنشان رابطه برقرار کرد

اما خب… صادقانه اینکه هیچ کدام اینها دلیل اصلی و واقعی من برای بودن بین این جمع نبود. اصلیترین دلیلم روبهرو شدن با آن گرهی کور و متورم بدنِ زن در فرهنگ ایرانی/اسلامی بود. اینکه بدنهای مختلف را در معمولیترین حالتهایش ببینم، آویزان، سفت، لرزان، عضلانی، شل با چربیهای اضافه، انحناهای کشیده یا از فرم افتادهاش. همان چیزی که همیشه یک خط قرمز پررنگ دورش کشیده شده بود، حرف زدن دربارهاش ممنوع بود، اشارهها همه به کنایه بود، آدمها بهخاطر آن قتل ناموسی میکردند و با اینحال همیشه و همهجا حاضر بود، توی نگاهها، حرفها، جوکها، فحشها، کوچه و خیابان… همه جا. رفتم تا ببینم «این» لامصبی را که همهی عمر قایمش میکردند و ما هی دنبال راهی میگشتیم تا باز طرفش برویم

راستش اولش خیلی سخت بود. تا مدتی فقط بهتزده به دوروبرم نگاه میکردم و چیزی را که میدیدم باور نمیکردم. دهها نفر زن و مرد و بچه، کنار ساحل یا توی آب به انواع و اقسام تفریحات و خوشگذرانیها مشغول بودند، در حالیکه خیلی از آنها هیچ لباسی به تن نداشتند. یکجا عدهای توی حوضچهای از گِل دراز کشیده بودند، تعدادی روی بدن همدیگر نقاشی میکردند، یکطرف دیگر بعضیها چند جور ساز کوبهای آورده بودند و رویش میکوبیدند و میرقصیدند، بعضیها شنا میکردند، تعدادی حمام آفتاب میگرفتند و انگار نه انگار که لختند. هرچند میدانستم نیشترزدن به اینجور عقدهها با شوک همراه هستند و برای همین قبلا تا جایی که میشد خودم را ذهنا آماده کرده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟! پیش از همه اینکه اصلا مگر میشد این نگاهِ وقزدهی ندیدبدید را مهار کرد، هی لیز میخورد و میرفت پایین! هرچه تلاش میکردم وانمود کنم من هم مثل بقیه هستم و چشمم به این چیزها عادت دارد، نمیشد که نمیشد. و این فقط یک سر قضیه بود!

سر دیگر قضیه این بود که روی حسابِ همخویشتن پنداریِ کافر، آدم خیال میکند بقیه هم همینجوری بهش زلزدهاند و خریدارانه تماشایش میکنند. مثل اسیری توی بازار بردهفروشها که میخواهند خوب نمایشش بدهند بلکه بیشتر بخرندش. انگار که همهی میکروسکوپهای عالم زوم کردهاند روی اندازهی ابعاد بدنِ آدم و وراندازش میکنند. اما اصلیترین قسمت قضیه و بدترین ترس من هیچ کدامِ اینها نبود. از این میترسیدم مبادا بروزهای طبیعی و بیولوژیک این هیجان، عَلَم رسواییام را بلند کند و انگشتنمای خاص و عامم کند! آنوقت دیگر نور علی نور، انگاری همه چیز را ریخته باشم روی داریه و با صدای بلند همهجا همهچیز را جاربزنم. اصلا یک چیزی میگویم، یک چیزی میشنوید. باز خدا پدر آن اضطراب بازار بردهفروشها را بیامرزد که بهداد رسید و نگذاشت هیجانات غلبه کنند. وضعی بود! هرچه اینجا بگویم، تا تویش نباشید متوجه نمیشوید

کمی که گذشت، اوضاع بهتر شد. چشم شروع به عادت کرد و نگاه کمی پُرشد. خانوادهها را میدیدم که با هم لخت میشوند. مادرهایی که با بچههای قد و نیمقدشان توی آب میروند. پدرهایی که با بقیهی اعضای خانواده آفتاب میگرفتند. آشناهایی که تصادفا همدیگر را میدیدند و خوشوبش میکردند. کموبیش همان لبِ ساحل معمولیای که همهجا هست. غذا میخوردند، گپ میزدند، کتاب میخواندند، میخندیدند، میرقصیدند و … اصلا اوضاع برای آنها خیلی معمولیتر از آن چیزی بود که واقعا بود. همه از آب و آفتابشان لذت میبردند و اساسا کسی توجه چندانی به برهنگی بقیه نداشت. بهزودی همین اتفاق برای من هم افتاد و دستِ بر قضا، خیلی هم زودتر از آنچه فکرش را میکردم پیشآمد. یکوقت به خودم آمدم و دیدم که بیآنکه بفهمم کِی، همهی آن حساسیت تمام شده و نشستهام توی جمعشان و شدهام یکی از آنها. توضیحش کار راحتی نیست؛ اما جوری که انگار یکهو چیزی را از سر دلِ آدم بردارند و آدم ببیند چقدر راحت و سبک شده… یا انگاری که تا بالای سربالایی هنهنکنان رکاب بزند و بعد سرازیری را خیلی زودتر از آنچه فکر میکرده یهکله سربخورد و پایین بیاید…، همهی آنهمه بگیر و ببند و خون و مجازاتی که سالها از بچگی بهطور سیستماتیک توی کلهمان فروکرده بودند، خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم دود شد و رفت هوا.

بعد شروع کردم لذت بردن. گمان نمیکنم کسی در آن جمع توانسته بوده باشد مثل من لذت ببرد. نه به این خاطر که میشد زد و رقصید، گفت و خندید، و از هوا و آب لذت برد؛ بلکه به خاطر تجربهی قوی حس خوب و تازهای که خیلی غریب بود. نیمه شب، وقتی لابهلای آدمهای جورواجور، با صدای ده بیستتا طبل و تومبا و ترومبون و ترومپت، مست و شلنگتختهزنان دستوپا میزدیم و همه با هم داد و هوار راه میانداختیم، میشد که بعضا دست بکشم و حواسم را جمعوجور کنم و از بیرون نگاهی به خودم و دوروبرم بندازم و حس گیجکنندهای که دوروربر مرا و خودِ مرا گرفته را مزمزه کنم.

فردای آنروز دوباره همهی این سیکلی که گفتم تکرار شد. این دفعه اما خیلی سریعتر از دیروز عادت کردم و همه چیز زودتر تهنشین شد. وقتگذراندن توی کارگاهها و فعالیتهای جنبی هم برای تجربهی بیشتر بیفایده نبود. از نقاشی آناتومی تا خندهدرمانی و از گِلمالی تا گارگاه آموزشی ماساژ. بساط رقص و پایکوبی هم که همیشه بهراه بود و ملت از صبح تا شب و از شب تا صبح روی پا بند نبودند. عینِ چهار روز همینطور گذشت و هربار و هرروز قضیه معمولی و معمولیتر شد. آخرش هم انگار نه انگار که اصلا خبری هست. جمعی بودیم از آدمها، تعدادی لخت و بعضیها نیمه لخت، که بهدور از هر جور پیشداوریای دربارهی هم، تلاش میکردیم با هم ارتباط برقرار کنیم، دوست باشیم، شادی کنیم، حرف بزنیم، بگوبخند کنیم، از هم یاد بگیریم و به هم یاد بدهیم و انگار نه انگار که لختیم
القصه… آدم وقتی گرسنهاش هست و نمیتواند شکمش را سیرکند، فلسفه و دلیل زیاد میبافد تا یکجوری گرسنگیاش را برای خودش موجه کند. دستش وقتی به انگور نمیرسد چارهای نیست جز اینکه انگور ترش باشد و اصلا ارزشش را نداشته باشد؛ وَاِلا آدم دردش میگیرد. زورش میآید، بهش بَرمیخورد و غرورش جریحهدار میشود. اما همینکه شکمش سیر شد و مزهی انگور زیر زبانش رفت، انگار نه انگار… همهی آنهمه شرح و تفسیر و توجیه و تعبیر، بیفایده و مسخره میشوند و باید دورشان ریخت. اصلا طبیعتِ عقده اینطوری هست که تا وقتی هست آزار میدهد، اما وقتی رفع شد هیچ اتفاق بهخصوصی نمیافتد، تازه میشوی یک آدم معمولی. تو بگو انگار زیر صفر مانده بودهای و با جانکندن و تقلا که خودت را بالا آوردی و به صفر که رسیدی، تازه آنوقت میبینی که خب… تازه رسیدی به صفر!
ق.ظ
پینوشت: نوشتن این پست کار راحتی نبود. از یکطرف میخواستم حرفم را دقیق و واضح بزنم، از طرف دیگر همهی عبارات و کلماتی که بهدرد میخوردند، پیشتر در هرزهنگاری بهکار رفته بودند و بهکار من نمیآمدند. به طنز و مسخرگی کشاندن، یا به ایما و اشاره حرفزدن هم راههای دیگری هست که ما ایرانیها اینجور مواقع بهکار میبندیم تا جَو را کمی سبکتر کنیم. این پست نتیجهی تلاش من بود برای پیداکردن زبانی بینابین همهی این راهها.