نسرین مدنی
کدام کودکی، کدام رشد ِ سالم ِ ذهن و اندیشه، قلب و احساس؟ کدام...
انگار با هوای ِ شفاف، تازه و پاک عواطف ِ اینجا آنچه سال به سال همه سال در من تلنبار شده است، در من نشست کرده برانگیخته می شود.
گویا تا روز نباشد شب خودی نشان نمی دهد.
تابستان در اینجا، در خیابان دو طرفه ترافیک شد، ماشین پشت ماشین و راه بندان، چند راننده بیرون آمدند برای کمک به چه؟ به که؟
به یک سگ که ترسیده طول خیابان را می دوید و پریشانی ِ این مردمان مو بور و چشم آبی...
به آن روزها فکر می کنم، نه کم.
تمام تنِ ذهن ام دو چشم بزرگ می شود نظاره گرِ آن روزها!
در چه فضای آلوده ی خشونت زایی کودکی من نفس کشید و جان گرفت.
در و دیوار مرگ می باراند بر سر این و آن: « مرگ بر ضد انقلاب» «مرگ بر منافق» «مرگ بر امریکا» «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و...
تلویزیون صدای آوینی، آواز آهنگران بود و تصاویر بی دست ها بی پاها، بی سر ها، نوجوان های بی ریش؛ تفنگ به دست های مسخ شده.
فیلم ها پر بود از قاچاقچیان و آن سرکرده شان آریای ِ کچل، فیلم های طاغوتی های خائن، فیلم زنگ ها. آن صحنه های کابوس دیدن سلطان در سریال سلطان و شبان. سر به داران. فیلم جنگ ،تانک، چهره های ریشوهای نورانی و همیشه سبیلوهای درنده، کراواتی های وصل به امریکا و اسرائیل که همیشه در نهایت به فلاکت بار ترین شیوه کشته می شدند.
تفریح پسرهای خیلی از محله ها- نه یک محله دو محله ، نه محله ی ما تنها، محله ی خاله، محله ی همسایه ی دو کوچه آن ور تر- داشتن تفنگ ساچمه ای بود و شکار گنجشک های روی درخت. زدن سگ ِ مفلوک پیر ِ نیمه جان بود با چوب با سنگ. دویدن دنبال ِ گدای ِ لال ِ نیمه دیوانه ی خیابان بود.
کتک کاری تو صف گوشت ِ کوپنی، تخم مرغ کوپنی!
دست به یقه شدن و فحش های خواهر مادری به جان هم کشیدن سرِ کرایه ی تاکسی.
بر پشت بام دانه پخش کردن برای کبوترها و کشیدن آبکشی که یک سر نخ به آن گره می خورد و یک سرش در دست کودکی ما بود و هوار شدن آبکش بر سر دو سه کبوتر ِ لرزان.
وقتی معلم دوران ابتدایی یادمان می داد چطور دوست خود را هُو کنیم، برای مشقی که ننوشته. وقتی همیشه خوب ها داشتیم روی تخته ی سیاه و همیشه بدها.وقتی خط کش بود و با حرص زدن معلم روی کف دست با آن پوست نازک ِ بچگانه.
وقتی کشیدن از صف بود در میان آن چند صد نفر شاگرد به خاطر جورابی سفید، وقتی فریاد زدن عصبی ِ ناظم بود اسم شاگردی را در بلندگو و پاره شدن بند دل ِ کودکی او، پریدگی رنگ و آن همه چشم آن همه نگاه به نقطه ی واحد و صورت شرم زده ی او و شب طولانی و کشیده ی گریه ها و نفرین برای رفتن ناظم زیر ماشین.
وقتی چاقو کشی بود برای خاطر یک متلک، یک چشمک. وقتی گرفتن ویدئو بود از دست جوانی و فیلم های کرایه ای زیر پیراهن اش و کتک های گشتی ها، تراشیدن سرش، فرستادنش به خدمت سربازی. وقتی خوردن مشت و لگد به خاطرپوشیدن آستین کوتاه بود.
وقتی از وسط سر، چیدنِ چپه ای از موی پسران ِ نوجوان ِ مدرسه ها بود...
چه چشم داشتی به ولع نداشتن برای دیدن ِ صحنه ی به دار کشیدن یک آدم! مگر من ِ مادر من ِ پدر همان نیستم با کودکی ِ تباه شده؟
از همین است که کشتن گاو هیئت سر کوچه آن همه دیدن دارد، آن حلقه ی انبوه از جوان ها از پیرها از زن ها برای دیدن آن دشنه و آن خون ِ جاری ِ سرخ روی آسفالت!
از همین است می نشینم به تماشای ذبح گوسفند!
از همین است که خاوران شد چکه خونی تو قلب مادران و آب از آب تکان نخورد.
دلم می خواهد این چشم بزرگ نظاره گر کور بود بر گذشته ام، بر روزگار کودکی های دهه ی شصت.
یادت هست در تهران بارها دیده بودی سکه های پخش بر زمین را بر روی آسفالتِ اتوبان بر روی آن جسدهای له شده ی جوان های موتوری و ماشینی هایی که مغزشان را متلاشی کرده و در رفته بود؟!
یادت هست؟
کدام کودکی ِ شکل گرفته ی سرشار از عشق از محبت وقتی نفرت این همه در ما نفس می کشید این همه در ما زنده بود؟ کدام؟
انگار با هوای ِ شفاف، تازه و پاک عواطف ِ اینجا آنچه سال به سال همه سال در من تلنبار شده است، در من نشست کرده برانگیخته می شود.
گویا تا روز نباشد شب خودی نشان نمی دهد.
تابستان در اینجا، در خیابان دو طرفه ترافیک شد، ماشین پشت ماشین و راه بندان، چند راننده بیرون آمدند برای کمک به چه؟ به که؟
به یک سگ که ترسیده طول خیابان را می دوید و پریشانی ِ این مردمان مو بور و چشم آبی...
به آن روزها فکر می کنم، نه کم.
تمام تنِ ذهن ام دو چشم بزرگ می شود نظاره گرِ آن روزها!
در چه فضای آلوده ی خشونت زایی کودکی من نفس کشید و جان گرفت.
در و دیوار مرگ می باراند بر سر این و آن: « مرگ بر ضد انقلاب» «مرگ بر منافق» «مرگ بر امریکا» «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و...
تلویزیون صدای آوینی، آواز آهنگران بود و تصاویر بی دست ها بی پاها، بی سر ها، نوجوان های بی ریش؛ تفنگ به دست های مسخ شده.
فیلم ها پر بود از قاچاقچیان و آن سرکرده شان آریای ِ کچل، فیلم های طاغوتی های خائن، فیلم زنگ ها. آن صحنه های کابوس دیدن سلطان در سریال سلطان و شبان. سر به داران. فیلم جنگ ،تانک، چهره های ریشوهای نورانی و همیشه سبیلوهای درنده، کراواتی های وصل به امریکا و اسرائیل که همیشه در نهایت به فلاکت بار ترین شیوه کشته می شدند.
تفریح پسرهای خیلی از محله ها- نه یک محله دو محله ، نه محله ی ما تنها، محله ی خاله، محله ی همسایه ی دو کوچه آن ور تر- داشتن تفنگ ساچمه ای بود و شکار گنجشک های روی درخت. زدن سگ ِ مفلوک پیر ِ نیمه جان بود با چوب با سنگ. دویدن دنبال ِ گدای ِ لال ِ نیمه دیوانه ی خیابان بود.
کتک کاری تو صف گوشت ِ کوپنی، تخم مرغ کوپنی!
دست به یقه شدن و فحش های خواهر مادری به جان هم کشیدن سرِ کرایه ی تاکسی.
بر پشت بام دانه پخش کردن برای کبوترها و کشیدن آبکشی که یک سر نخ به آن گره می خورد و یک سرش در دست کودکی ما بود و هوار شدن آبکش بر سر دو سه کبوتر ِ لرزان.
وقتی معلم دوران ابتدایی یادمان می داد چطور دوست خود را هُو کنیم، برای مشقی که ننوشته. وقتی همیشه خوب ها داشتیم روی تخته ی سیاه و همیشه بدها.وقتی خط کش بود و با حرص زدن معلم روی کف دست با آن پوست نازک ِ بچگانه.
وقتی کشیدن از صف بود در میان آن چند صد نفر شاگرد به خاطر جورابی سفید، وقتی فریاد زدن عصبی ِ ناظم بود اسم شاگردی را در بلندگو و پاره شدن بند دل ِ کودکی او، پریدگی رنگ و آن همه چشم آن همه نگاه به نقطه ی واحد و صورت شرم زده ی او و شب طولانی و کشیده ی گریه ها و نفرین برای رفتن ناظم زیر ماشین.
وقتی چاقو کشی بود برای خاطر یک متلک، یک چشمک. وقتی گرفتن ویدئو بود از دست جوانی و فیلم های کرایه ای زیر پیراهن اش و کتک های گشتی ها، تراشیدن سرش، فرستادنش به خدمت سربازی. وقتی خوردن مشت و لگد به خاطرپوشیدن آستین کوتاه بود.
وقتی از وسط سر، چیدنِ چپه ای از موی پسران ِ نوجوان ِ مدرسه ها بود...
چه چشم داشتی به ولع نداشتن برای دیدن ِ صحنه ی به دار کشیدن یک آدم! مگر من ِ مادر من ِ پدر همان نیستم با کودکی ِ تباه شده؟
از همین است که کشتن گاو هیئت سر کوچه آن همه دیدن دارد، آن حلقه ی انبوه از جوان ها از پیرها از زن ها برای دیدن آن دشنه و آن خون ِ جاری ِ سرخ روی آسفالت!
از همین است می نشینم به تماشای ذبح گوسفند!
از همین است که خاوران شد چکه خونی تو قلب مادران و آب از آب تکان نخورد.
دلم می خواهد این چشم بزرگ نظاره گر کور بود بر گذشته ام، بر روزگار کودکی های دهه ی شصت.
یادت هست در تهران بارها دیده بودی سکه های پخش بر زمین را بر روی آسفالتِ اتوبان بر روی آن جسدهای له شده ی جوان های موتوری و ماشینی هایی که مغزشان را متلاشی کرده و در رفته بود؟!
یادت هست؟
کدام کودکی ِ شکل گرفته ی سرشار از عشق از محبت وقتی نفرت این همه در ما نفس می کشید این همه در ما زنده بود؟ کدام؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر