صفحات

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

شرحی بر« در برابر متافیزیک« - نادر خلیلی



دراین نوشتارتلاش کرده ام تاپرده از بعضی موضوعات متافیزیکی بردارم. پرده های سیاهی که در طول هزاران سال وهم اکنون نیز، از انسان و اجتماع جهانی انسانی، یک وسیله ساخته است.
متافیزیک از نظر من، قویترین ضربه ها رابر جوامع زده است. اما این ضربه هاو شکنجه ها، بدون در دست داشتن اهرمهایی ایده آلیستی ، وترویج وتکثیر همواره ی آن در میان افکار و اجتماع جهانی، نمی توانست ونمی تواندپیروز میدان باشد.
سیستمهای موجوددر کشورها، با همین وسایل موفق شده اند تا انسان واجتماعش را، تادره های سقوطی وحشتناک، بکشانند. به گونه ای که اجتماع فعلی جهانی، چیزی جزچهره ای حاکی از برده داری مدرن نیست. در این چهره ی غمزده وبیمار، اتفاقاتی تکراری روی میدهند که دقیقا پیش روی دیدگان هستند اما یکی از بیماریها ی موجود، درست ندیدن رویدادهاست.
درحدود 2500 سال پیش ،اولین نشانه های متافیزیک، خود را نمایاند وبا شیوه های رنگارنگ بسیار پیچیده ای، همواره بر حضور خویش، اصرار می ورزید. سقراط اولین کسی بود که رشنالیسم رابه صورت سیستمی گفتاری وشنیداری، در افکارآتنیان انتشار داد و افلاطون در نشر آن، بیشترین سهم را داشت. بعدا شاگرد او ارسطو وطبق همآن سیستم  عقلانی، کار را به انجامی درخورموضوع کشانید.  کسی که کارگر_ برزگر وملوانان دریایی را، از مفاهیم و نشانه های شهروندی، دورساخت وعنوان کرد که« زن » به هنگام حاملگی، تنها تودهه ای ماده را تحویل می دهد، توده ای بی معنا که« پدر » به آن توده ی ماده « صورت » می دهد. مفتضحانه ترین صورتی که اینگونه پدیدار« انسان »را تعریف می کرد.
عقلانیت راهی را آغازکرده بود، که به مرورزمان، همگی ملتها ومردم را به خاطرجذابیت های گنگ واوهامی که در آن نهفته بود، دنبال خود کشید. پس از ارسطو245 سال فلسفه به سکوتی اندوهناک کشیده شد واین در حالی بود که متفکرین تنها در تلاش از بین نرفتن کتابها و افکار بودند. واین تاریخی است که با "قدیس آگوستینوس" فیلسوف ومبلغ مسیحی مواجهیم. کسی که از مسیحیت چهره ای مهربانانه ارایه میداد. واین در حالی بود که مسلمانان به سرکردگی صلاح الدین ایوبی، درفکرتسخیر کشورهای مسیحی بود. دراین نقطه که آغاز جنگ های صلیبی است، تیغهای تیز شده ی زهرآگین را شاهدیم که ازنیام شمشیرهای متافیزیک، شهرها و روستاهای بسیار زیادی را ویران وساکنین این کشورها را از دم تیغ خود گذراند. واین عقلانیتی بود که چهره های بیمار خودرا یکی یکی نشان می داد.
قدیس "توماس آکویناس" به عنوان فیلسوفی مسیحی، سر بر آورد وسیستم متافیزیک را رونق بخشید. وپس از او" آنسلم قدیس " که بر همآن روش عقلانییه ت می تاخت. واین دوره ای است که ما امروز آنرا به اعصار تاریک می شناسیم. دوره ای که فلسفه غیر ازکلیسا، ممنوع ومتفکرین همواره در زیر گیوتین ایده آلیسم، قرار داشتند. پس از دوره ی رنسانس، شاهد بروز فیلسوفی به نام رنه دکارت هستیم که مشهور خاص و عام است. او گفت: من می اندیشم، پس هستم.
در اصل نوشتار توضیح داده ام که چگونه این عقلانیت دکارتی، که حاصل کار فکری پیشینیان بود در کمال خود، از نقصان فکر« انسان » ایندویدوال و« کمال » الهی صحبت می کرد.
دربرابر متافیزیک بخش دوم، روی موضوع متافیزیکی عقلانیت، خم شده ام. وبعضی از صورتهای آنرا پیش روی دیدگان خواننده قرار داده ونمودهای این عقلانیت را درساختارهای برجسته اش مانند، کمال_ نقصان_ عشق و عقلانیت_داوری وعقلانیت_ واقع وعقلانیت_رهبر وراه ورهرو_مطلق گرایی و رشنالیسم_ فرهنگ و عقلانیت وهمچنین در ساختار دیوانگی و عقلانیت، دسته بندی کرده واین ساختار متافیزیکی را، چنانکه هست، به روی کاغذ آورده ام.
سریعترین جمله ی ممکن در توضیح ضربه های متافیزیک ودر مفاهیم کاملا ایده آلیستی این است که، رشنالیسم در صورتهای رنگارنگ آن ودر قالب ایدئولوژیهای کاملا متافیزیکی، دقیق ودرست پیش روی چشم همگان است. وشکنجه های پدیدار انسان واجتماعش توسط" عقل " در طول هزاران سال وتا همین لحظه ادامه داشته وادامه دارد. از نظر من پشت کردن به این مفاهیم، وعدم شناخت ازاین چهره های ویرانگر، باعث ادامه یافتن این روند متافیزیکی است واز همین رو، ساختارانسان واجتماع جهانی، چیزی است که من صریحانه وصادقانه، آنرا یک پدیدارکاملا« برده داری » می نامم. اما نه اینکه جنگ میان« فکر » و متافیزیک واین ساختار فعلی اجتماع و انسان، به آخر رسیده باشد، نه. این رویارویی به قوت خود باقیست زیرا که هرآنجا که، قدرتی نمود پیدا کرده است، مسلم می دانم که فنومنی به نام« مقاومت » حضوردارد. درک این مفهوم در نمودهای موجود همین اجتماع ودرگذار تاریخ هم، کاملا هویداست.
اما نکته در این است که پشت کردن به این واقعیات در حال گذار، اتوماتیک وار سبب « ندیدن » آنها می شود. چیزی متناقض با آنچه پیشتر رفت. پس این چگونه است که با وصف حضور پدیده های متافیزیکی، هنوزبه شکلی افسون آمیز! از دیده ها پنهان می شوند؟! مگر می شود، هم پدیدارها را دید وهم ندید؟؟ وچرا این ندیدنها ادامه یافته است؟ اگر نقاط مقاومت به راستی« زنده » هستند( اپوزیسیونها) پس ادامه ی مفاهیم و اشکال و ساختارهای متافیزیکی، چه مفهومی را می رساند؟ پاسخ با شما.

هنگامی که به ساختار هنر در گذشته وامروز، نگاه می کنیم، مثلاساختار شعرها وترانه هارا، آنچه مثل رعدی رسا، افکارزنده وپویا را می لرزاند،  تنها در یک واژه خلاصه می شود، متافیزیک.
ایده آلیسم و افلاطون باوری وحشتناکی، که در بسیاری از اشکال وآراء، خود را نشان می دهند. بسیارانی فکر میکنند که « صورتهای ارسطویی » در هزاره های پیشین، دفن شده اند، نه. چنین نیست، این صورتهای متافیزیکی را به روشنی روز در ساختارهای ترور وطنابهای دار وزندان وامامزاده های سیار در خیابانها ی شهرهای پرجمعیت روشنفکر مآب ناظریم.  شهرهایی که درآنها دانشگاهها در زیر سقف آسمان سیاه وغبار آلودش، نفس می کشند.  وهنوز کسی علتهای ریشه ای این مصیبتها را، از روی فرهنگی حاکی از صراحت و شهامت، عنوان نکرده است. برای ایشان، اشاره به این مفاهیم، کشتن پدیدار زمان است‼ از اینرو« متافیزیک » با خیال آسوده، به جنایت های خود ادامه می دهد واین مدعیان دروغین آزادی، خود دست در دست« قدرت » ها، عکس رهبرانشان را در فیس بوک و رسانه های گروهی دیگر، به نمایشی بسیار مضحک می گذارند. گویا واقعا از نظر ایشان، شهر در خروپف خوابی بسیار سنگین فرو رفته است وگزمه ها، کوچه ها را طی کرده وبا صدایی از روی خوشی ومستی می سرایند: بیا بریم تا می خوریم_ شراب ملک ری خوریم_ حالا نخوریم، کی خوریم. واین درست در حالی است که مردم می شنوند و « دافعان دروغین آزادی » زیر لحاف، مشت ها را گره می کنند!
گویا این آزادی خواهان، ازدیدن سرهای آویخته بر دارها ی متافیزیک واز صدای گزمه ها در این کوچه های وحشت، بیزارند! برای همین تنها در زیر لحاف، مشتها را گره می کنند! این است که متافیزیک، همچنان بر طبل بدآهنگش  کوبیده وگردنهای کج شده، بر فرازخیابانها، در زیر پلها وگاه بر روی اتوبوسها، از این طنابهای فوق فیزیکی! آویزان می شوند. کارگران این سازنده ترینهای جوامع بشری، به عنوان طبقه ای فروپاشیده، سفره هاشان هر روزخالی ترو بر سرهایشان در خانواده ها، آوار« اخلاقیات » متافیزیکی ریخته می شود. اخلاقیاتی که بسیاری از روشنفکران  چپ وراست را نیز در غبار مسمومش،  به سرفه انداخته است. وعجیب اینکه داروهای سیستمها وقدرتهای موجود، را بدون هیچ اندیشه ای به مصرف می رسانند وهم ایشانند که صف سربازان دلیربورژوازی را تشکیل داده اند. دسته ای ازسربازانی که چرخ« سرمایه » را چرخانده وخود به کارگر زیر دستشان، ظلمها می کنند. ثروتمندان وچرخنده گانی که در هنگام فرمایش ، ورد زبانشان جمله ی« من یک کمونیستم » است. درست مثل« آنگولوس » درکتاب*« کاندید » اثر ولتر و در قصر بارون آلمان ، که تکرار میکرد « ما در محیطی سرشار از خوشبختی و خوبی زندگی می‌کنیم در این دنیا همه چیز برای خوشبختی وبه بهترین نحو ترتیب داده شده است».!
وتا زمانی که این صورت های ارسطویی و مفاهیم رشنالیسم دراشکال گوناگون متافیزیک،  حضور خود را حتی در انواع هنرها مشتبه می کند، برقراری این پدیدارضد واقعیت، تضمین شده می نماید.
*** پاورقی
« کاندید»نام کتابی ادبی است که توسط ولتر، نویسنده و فیلسوف اهل فرانسه نوشته شده‌است؛این کتاب اولین بار در سال 1759 منتشر شد و در دوران حیات نویسنده بیست بار تجدید چاپ شد و آن را در ردۀ موفق‌ترین آثار ادبی فرانسه قرار دارد. کاندید یکی از آثار ادبی برجستهٔ جهان است.
کاندید نام جوانی است که در قصر بارون آلمانی زندگی می کند. بارون شخصی به نام پانگلوس را که از بهترین معلمان است برای تربیت کاندید استخدام می‌کند. پانگلوس همواره به کاندید می‌آموزد که ما در محیطی سرشار از خوشبختی و خوبی زندگی می‌کنیم. بعد از مدتی بارون به کاندید شک می‌کند و به گمان اینکه به دخترش نظر دارد او را از کاخ بیرون می‌کند. کاندید نیز به اجبار به گروه سربازان بلغاری می‌پیوندد. کاندید در جریان این اتفاقات متوجه می‌شود که دنیا محلی سرشار از خوشبختی نیست. بعدها دوباره با معلم خود برخورد می‌کند و او را در حال گدایی می بیند. کاندید نظر معلمش را درباره اینکه دنیا محل خوشبختی است جویا می‌شود و پانگلوس می‌گوید که شرایط زندگی می‌توانست بدتر از این هم بشود و بعد از توضیح آنچه بر او گذشته بود و ماجراهایی که بر کاندید گذشت در انتها می‌گوید که معتقد است همه چیز در دنیا برای خوشبختی و به بهترین نحو ترتیب داده شده است.

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

آن کبوتر غمگین - نسرین مدنی

داستان کوتاه

خورشید مرده بود
و هیچکس نمی‌دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب‌ها گریخته، ایمان‌ست
                              فروغ


برای خودمان قانون وضع کرده بودیم. چند سال بود میان‌مان رسم شده بود یا از کی نمی‌دانم، مثل حساب کردن لقمه‌هایی است که از وقتی دندان در می‌آوردی گذاشته‌اند تو دهانت و بزرگ که شدی می‌گذاری تو دهانت و روزی که پیر می‌شوی و دوباره یک‌جوری بشوی کودک و بیفتی گوشه‌ی اتاق بیمارستانی دولتی روی تختی که صدای جیرجیرش کلافه‌ات کند و ملافه‌های بو ادراری آب از چشم‌هایت روان کند، می‌گذارند تو دهانت و قاشق را طوری فشار می‌دهند که تو بی‌هیچ حرف و حدیثی می‌فهمی ‌آرزوی مردنت را دارند و اگر روزی خبر بدهند حساب بانکی‌شان صدمیلیون‌تومان برده آنقدر خوشحال نمی‌شوند که ببینند چشم‌های تو مثل چاه بابل گود افتاده و نگاهت مثل عنکبوتی سمج چسبیده به سفیدی سقف و دهانت انگار که حریصانه منتظر نوشدارو باشد باز مانده.
خلاصه حساب خیلی چیزها مثل حساب بارهایی که زن و مردها کنار هم می‌خوابیدند از دست آدم در می‌رود. حساب کشتن آن‌همه آدم به دست ما، طبق قانون و دادگاه ما از دست‌مان در رفته بود.
چندتاشان پیر بودند؟ چندتا جوان؟ چه‌کاره بودند؟ کجایی بودند؟ نه می‌دانستیم نه مهم بود. آنها محاکمه می‌شدند بی وکیل، بی‌حق دفاع و بی‌حتی تجدید نظر.
حکم قرائت می‌شد توسط یکی از ما دوتا و بلافاصله اجرا می‌شد باز هم توسط ما دوتا. هم قاضی بودیم و هم مجری حکم.
بزرگی و کوچکی جرم گناه یا تقصیر مهم نبود، توافق طرفین یا حتی یک نفر کافی بود تا کسی به عقوبت ابدی دچار شود.
آن‌وقت ابزار کارمان را در می‌آوردیم.
من به چکش علاقه‌ی زیادی داشتم. چکش خوب می‌تواند سنگ‌های پوک را خُردخاک‌شیر کند مثل جمجمه‌ی آدم‌ها که مثل پوکه‌های خالی گلوله‌های سربی است.
او به چاقو خیلی علاقه داشت و خیلی دوست داشت فرو کند تو چشم گناه‌کارها. می‌گفت وقتی حدقه‌ی چشم یکی از آنها را در می‌آورم یاد کله‌پاچه می‌افتم که با انگشت چشم نرمش را از کاسه در می‌آوری و تمام مخلفاتش را می‌گذاری تو نان سنگک و نمک می‌پاشی به آن و فرو می‌کنی تو حلق.
من قیچی را هم دوست داشتم. قیچی جان می‌داد برای دراندن پوست و گوشت بعد که می‌رسید به روده‌ها و می‌دراندی و می‌دراندی تا می‌رسید به مقعد. چه خلقتی! دست مریزاد دارد. لوله ای از تو دهان شروع می‌شود هزارجور راه می‌پیماید تا می‌رسد به انتها. یک‌جور رود است منتها نه می‌رسد به اقیانوسی نه دریایی نه مردابی هر چه دارد چاه فاضلاب می‌بلعد. یا یک‌جور مار که بی‌دست‌وپا می‌خزد تا برسد به گنجی و بخوابد روی آن اما باز محتویاتش سرازیر می‌شود تو آن چاه بلعنده.
او اره را هم دوست داشت می‌گفت استخوان‌ها را خوب می‌تراشد و خوب فرو می‌رود.
ابزارهای دیگر هم بود که مقطعی خوش‌مان می‌آمد ازشان. مثلاً انبردست برای در آوردن دندان‌ها. چنگک که به کمک آن از سینه آویزان می‌کردیم‌شان یا طناب برای جر دادن یا ساطور برای قطع مچ دست مچ پا جایی که حد فاصل مفاصل بود و خیلی چیزهای دیگر.
ما هیچ‌وقت دستکش دست‌مان نمی‌کردیم دوست داشتیم دست‌مان گرمی‌ خون را بچشد جور عجیبی به گرمای آن حریص بودیم دست‌هامان دست‌های یخ‌زده‌ای بود که جز گرما و بخار خون روان و گرمی‌ دل و روده‌ی آدم گرمش نمی‌کرد.
این‌طور بود که من و فریبا هر مردی اگر از کنارمان رد می‌شد متلک می‌گفت چشمک می‌زد نیشگون می‌گرفت خشتکش را می‌خاراند یا آلتش را می‌چلاند یا زنی تو ماشین تو اتوبوس جامان را تنگ می‌کرد و تن بو گندویش را روی تن نحیف‌مان یله می‌داد انگار مبل راحتی و جان بدهیم برای تکیه دادن و تحمل سنگینی وزن یا تو مدرسه معلمی تنبیه‌مان می‌کرد ما پناه می‌بردیم به محاکمه‌ی ذهنی خودمان و تا تهِ مثله کردنش پیش می‌رفتیم.
فریبا همیشه ذهن ایده بده‌ای داشت. از اول فکر او بود. او دوست داشت هر روز یک‌نفر را به شیوه‌ی جدید محاکمه کند و آن‌قدر پیش می‌رفت که اگر به استفراغ هم می‌افتادم باز دست بر نمی‌داشت و در آخر می‌گفت:
 " بدبختی است که بعد از این همه قتل استفراغت می‌گیرد. این نشان می‌دهد تو هنوز یاد نگرفتی این درد فقط مال آنهاست. سهم ما نیست. یک رگه‌هایی از دل سوزی دارد. برای همین هیچ‌وقت ایده‌ی بکر نمی‌دهی".
گذر روزها و ماه‌ها و سال‌ها همراه‌ هم بودن تو مدرسه و دبیرستان و دانشگاه دوستی ما را مثل زخم ناسوری کهنه و کهنه‌تر کرد.
لامذهب چشم‌های قشنگی داشت خصوصاً وقتی خمارش می‌کرد و رنگ شیطانی آن طلسمی‌ بود که اگر گیرش می‌افتادی محال بود بتوانی بشکانی‌اش. چشم‌هایش را گاهی عمداً خمار می‌کرد می‌دانست حس زیباشناسی‌ام را تحریک می‌کند. چشم‌هایش افسونگری نوای فلوت زنی را داشت که مار را در سکر زیر و بم همهمه‌ی آن افسون می‌کرد. من با هر تکان مژه و تغییر زاویه‌ی نگاه او افسون می‌شدم.
فریبا با مردهای زیادی رابطه داشت. آنقدر یکی بودیم که‌همه‌اش را می‌دانستم خیلی اوقات مسخره‌شان می‌کرد. خیلی اوقات رابطه فقط به چند ساعت خلاصه می‌شد. فتوایش هم این بود:"این دمو عشقه".
اما من همیشه معتقد بودم آدمی‌که ‌همیشه دچار می‌کند دیگران را یک روز خودش دچار می‌شود و وقتی بی‌قراری‌اش را برای او دیدم و بالاتر از آن وقتی، حالت چشم‌هایش عوض شد و یک تاریکی مرده تو آن رنگ سیاه شیطانی ‌جا خوش کرد فهمیدم این‌بار با همه‌ی قبلی‌ها فرق دارد او برایش یک‌چیز دیگر بود.
روزی‌که بعد یک‌سال خواست همه‌ی آن را برایم تعریف کند سیگار پشت سیگار دود کرد کاری که ‌هرگز نمی‌کرد همیشه با بی‌قیدی از کارهاشان و کارهایی که کرده تعریف می‌کرد اما وقتی خواست مال او را بگوید خیلی عصبی بود و دستش را مشت کرد و زد به دیوار و با صدای لرزان گفت: می‌دونی چی می‌خواست؟
سعی کردم آرامش کنم دستی را که به دیوار کوبید گرفتم تو دست. دستش را با شدت از دستم کشید بیرون. حالا تنش هم می‌لرزید. دستش را به بازویش مالید وگفت: خون.
عادت شده بود برایم، همیشه اسم او بود. فریبا با وسواس دوست داشت همه‌ی کارهایی که تو خلوت به آنها می‌گذشت برایم تعریف کند. بعد گذشت یک‌سال‌ونیم می‌دانستم او کتکش می‌زند بعد از هربار هم‌خوابی. وقتی می‌گفتم مگر حیوان است بیا ولش کن با همان چشم‌ها که تاریکی مرده‌ای تویش دل‌دل می‌زد می‌گفت نمی‌دانی چقدر لذت دارد. می‌دانستم بعد از آن او خوابش می‌برد. می‌دانستم وقتی بیدار می‌شد دوباره تشنه‌ی تن فریبا می‌شد و نوازشش عاشقانه می‌شد از کتک‌هایش عذر می‌خواست و فریبا را دیوانه‌تر می‌کرد. می‌دانستم کی مسواک می‌زد کی دوش می‌گیرد کی دوباره می‌تپد تو رختخواب و با تن فریبا ور می‌رود.
دومین سال آشنایی آن دو بود که ‌همدیگر را دیدیم.
-این هم نوشین دوست گلستان و گرمابه.
سیا سیگارش را زمین انداخت دودش را فوت کرد تو صورت فریبا. دست که دادیم دستم را تو دستش کمی‌ بیشتر از معمول نگه داشت و نگاهش مکثی چند ثانیه‌ای کرد روی صورتم. سیگاری روشن کرد.
فریبا پوزخند زد و گفت می‌بینی چقدر ترسناکه دیدی حق داشتم؟
باورم نمی‌شد سیا او باشد باورم نمی‌شد تو آن ملافه‌های سفید آن قدر درنده باشد.
لاغر بود. باریک. کفش چرمی واکس‌زده وشلوار جین پیرهنی که دو دگمه‌بالایی‌اش باز بود و سینه‌ی استخوانی‌اش بازیگوشانه با آن موهای نازک سرک کشیده بود. صورتش استخوانی بود و ته ریش داشت. موی شلوغ چپ و راستش انگار که به عمد شانه نکنی روی پیشانی چه خوش نشسته بود. یک اصالت اصیل مخصوص خدایان رومی ‌که به گیجی فیلسوفانه‌ای تن داده باشد تو چهره و رفتار و وجناتش بود.
در نظرم سقراطی آمد که به جای شوکران نوشانوش دود سیگار می‌بلعید.
چشم درشتی نداشت. تنگی و کشیدگی چشم چینی‌ها را هم نداشت اما می‌شد تو رقص سایه‌روشن نور تنگ و گشاد شدن مردمک چشمش را ببینی. تو تمام‌رخ بینی قلمی‌ داشت اما تو نیم‌رخ قوزی با سراشیبی ملایمی‌ روی آن خودنمایی می‌کرد. لبش نازک و کمی‌ گشاد بود. تو آن دیدار و دیدارهای بعد اصلاً ندیدم قهقهه بزند. انگشت‌های کشیده و ظریفی داشت و لرزش نامحسوسی توی آنها لانه کرده بود.
حواس پرتی غریب شاعرانه‌ای داشت. آن‌طور که حواست به‌ همه چیز باشد و به ‌هیچ چیز نباشد و نگاهش به رنگ پوستش که گاهی سرخ می‌شد گاهی پریده گاهی گچی گاهی زرد گاهی سفید مثل کفن، ملودی عوض می‌کرد گاهی می‌شکافت گاهی نوازش می‌کرد گاهی حمله گاهی دفاع.
سیا همه چیز بود و هیچ نبود انگار. سهل و ممتنع بود یا شعری که فکر می‌کردی معنی‌اش را می‌دانی اما تو مصرع اولش می‌ماندی.
فریبا درحالی که لبش می‌خندید اما اخم به ابرو داشت گفت: واقعاً نوش نیست؟
انگار که بخواهی از تمیزی چیزی مطمئن شوی با انگشتش روی گونه‌ام کشید و گفت هر دو جنس رو از راه به در می‌کنه. بهت گفتم چند بار هوس کردم لبشو ببوسم.
سیا نگاه تیزی به او انداخت فریبا مثل بچه‌ی خطاکاری جویده جویده گفت: ام اما... این کار و... ن... نکردم.
برای آنکه جو را عوض کنم رو به او کردم و گفتم یه سیگار به ما تعارف نمی‌کنید؟
تا او سیگاری برایم روشن کند و من دودش را بدهم هوا فریبا سررشته را دوباره به دست گرفت "چشماش چشماش لامذهب تا حالا رنگشو نفهمیدم رنگش یک وقت‌هایی عسلی می‌شه یک وقتی لیمویی و گاهی هم چمنی. گاهی هم هر سه رنگ. بچه که بود مادرش مژه‌هاشو قیچی می‌کرد از بس بلند بود و چند تا دانه‌اش از بلندی خم می‌شد و مردمک چشمشو نوک می‌زد. این‌طور که می‌شد همیشه می‌گفت عین شاخه‌ی سوزنی درختای کاج تو کتاب علوم‌مون می‌زنه تو چشمم می‌خواد کورم کنه."چه می‌دونم شاید اگه کوتاه نمی‌شد می‌شد مثل موی سودابه. فقط یه پشت بام کم بود و یه معشوق.
هر چند وخت یه بار مادرش دست به دامن قیچی می‌شد. حالا هم گاهی خودش این کار رو می‌کنه. چه رنگیه به نظرت سیا؟"
سیا سرش را حتی تکان نداد یا تنش تغییر وضعیت نداد برای کمی نزدیک شدن اما فریبا نزدیک آمد نزدیک و نزدیک‌تر طوری که تصویر من تو انقباض مردمکش فرو می‌رفت و فروتر تا جایی که نقطه‌ای شد محو توی آن سیاهی گسترده و درنهایت همان نقطه ‌هم بلعیده شد.
سیا ببین چه کک‌های ریز و درشتی روی گونشه. موهای خرمایی‌اش دل می‌برد. بهت گفتم بهمن چقدر عاشقشه؟
فریبا رو به او کرد منتظر جواب ماند اما سیا با همان غرور خدایان باستانی مثل مجسمه سرد و عبث نگاه می‌کرد.
فریبا بی‌اعتنا به او گفت: بهمن می‌یاد پشت سرمون واسش شعر شاملو می‌خونه. چند وقت پیش استاد بهش گفت شنیدم شعر می‌گی؟ یکی ازشعراشو واسمون خوند تو آخرین بیتش اسم نوشین بود. نوشینم بیشتر سگ محلیش می‌کنه. اونم به خیال اینکه حسادت نوشین رو تحریک کنه با بیشتر دخترای دانشگاه یه دست رفته صفا. نمی‌دونی چه نقشه‌هایی تحویل می‌ده پروژه‌هاش همیشه بیسته اما نقشش واسه کار کردن روی پروژه‌ای به نام نوشین همیشه خراب از آب در می‌یاد.
اینها را که می‌گفت سر سیا پایین بود و فریبا که حرفش را تمام کرد سیا سرش را بالا گرفت و پنجره‌ی چشمش را رو به چشم‌های من باز کرد. گفت چشماش ترکیب اون رنگیه که چند وقت پیش باهاش... ادامه‌ی حرفش را جوید.
فریبا اخمی ‌کرد طوری که انگار داشت به مغزش فشار می‌آورد یک‌دفعه صورتش مثل گره‌ای که از ابروها گشود باز شد و گفت آره عیناً همون شده. رنگی که تو هیچ فرشی تو هیچ نقاشی‌ای ندیدم بهت نگفتم نوشین تنمو باهاش رنگ کرد اینقدر رنگش قشنگ و زلال بود دوست داشتم بخورمش. رنگ عسل.
سیا عصبی گفت آره عسل تلخ‌تر از زهر.
نگاه معناداری بین‌شان رد و بدل شد و بعد از آن حرف و حدیث‌ها از تک‌وتا افتاد و فریبا حرکات و رفتار عصبی از خود نشان داد.
آن‌روز گذشت و روزهای دیگر هم.
پیغام پسغام‌های بهمن کلافه‌ام کرده بود. از روزی که سیا را دیدم همیشه با هم مقایسه‌شان می‌کردم. سیا سیا سیا سیا سیا. من که کسی را به دام نینداخته بودم سزاوار بودم آن‌طور بسوزم؟ من که کسی را دچار نکرده بودم؟ هر چه بود از طرف آنها بود. بهمن ناخن کوچک سیا نمی‌شد. بهمن برای خودش شاخ بود تو دانشگاه. چپ و راست کشته مرده داشت. گاهی همکلاسی‌ها با من بد رفتاری می‌کردند فقط به این خاطر که معشوق او بودم. از حواشی‌های او هم که بگذریم دو سه دانشجوی ثابت شیفته‌اش بودند. گاهی عصبی یا گریان می‌آمدند سراغم و مثلاً یکی‌شان می‌گفت وقتی بغل منه نوشین صدام می‌کنه. دیگری می‌گفت اسم تو ورد زبونشه.
تو دانشکده‌های دیگر هم کشته فراوان داشت بیشتر دخترهایی را انتخاب می‌کرد که شباهتی در رنگ مو رنگ پوست قدوبالا با من داشتند.
دعوت‌های بی‌شمارش را برای بیرون رفتن رد می‌کردم اما او برای هر اردویی که اسم من تو لیست بود داوطلب می‌شد.
از طرف دانشگاه یک‌هفته به شیراز رفتیم. یادم نمی‌رود تو حافظیه دیوان حافظ را باز کرد و با آن صدای بم مردانه خواند: درد عشقی کشیده‌ام که مپرس/ زهر هجری چشیده‌ام که مپرس. غزل که تمام شد سر بلند نکرد. سکوتش ادامه داشت تا وقتی که ازجمع ما جدا شد و رفت به گوشه‌ای تکیه داده به دیوار و زل زده به من و فاتحه‌خوانی‌ام برای حافظ. آنجا بود که پاک کردن اشک‌هایش را دیدم و هر چقدر او سوته دل‌تر می‌شد زهر عشقش برای من تلخ‌تر. تو آن سفر کشش او برای بودن حتی یک لحظه با من در مقابل دلتنگیی که برای سیا داشتم هیچ بود.
سیا سیا سیا سیا سیا همه‌جا او بود و یاد او مرا کِز می‌کرد. مرا می‌برد تو دنیای درونی خودم که فقط او بود و من. عجیب بود تمام هیئت او را فراموش کرده بودم جز آن چشم‌ها و صورت. سیا در دنیای من تنها چشم‌ها بود و صورت. گاهی به ذهنم فشار می‌آوردم چاق بود لاغر بلند قد یا کوتاه. هیچ جز آن چشم‌ها آن حالت گیج و عبث آن بی‌خیالی یادم نمی‌آمد.
فریبا مثل همیشه می‌آمد همه چیزشان را می‌گفت و وقتی می‌خواست از او حرف بزند من انگار که در شب مه گرفته‌ی کوچه‌های لندن گیر کرده باشم تو دود انباشته‌ی سیگارهایی که او پشت سر هم دود می‌کرد گم می‌شدم. تنگی نفس‌ها مهم نبود فقط دوست داشتم از او بگوید. از ریز و درشتش از تمام خطوطش از تمام جای زخم‌هایی که از بچگی روی بدنش به جا مانده بود. از موی بدنش کجا انبوه‌تر و کجا متراکم‌تر. از انفعالات تنش.
دیگر از در حد آرزو بودن هم گذشته بود تو عطش می‌سوختم عطش آنکه کارهایی که فریبا با او می‌کرد من هم می‌کردم.
اگر زن پا به ماه توانست شکمش را پنهان کند عاشق هم می‌تواند عاشق شدنش را منکر شود. فریبا اولین نفر بود که فهمید. بهمن دومین. فریبا عالم به روحیات من. بهمن آگاه به احساس من.
سیا سیا سیا سیا سیا همه‌جا بود تو رختخوابم نفس می‌کشید تو خمیر مسواکم می‌رفت لای دندان‌ها. تو صبحانه‌ای که می‌خوردم تو نمازی که می‌خواندم تو درسی که می‌خواندم تو ترانه‌ای که می‌شنیدم تو خیابان‌هایی که می‌پیمودم تو پیاده‌روی‌های تک نفره زیر باران غمگین تو سوار شدن تو ماشین تو اتوبوس تو شب‌هایی که ‌هوا تاریک می‌شد و ترسان می‌رسیدم خانه. تو اس. ام. اس‌هایی که تو گوشی‌ام بود. تو کوله‌پشتی‌ام تو آب استخری که پشت می‌دادم به آن و صلیب‌وار دست‌هایم را باز می‌کردم. تو برنامه‌های تلویزیون که می‌دیدم تو وان حمام با آن همه کف. جایی نبود که او تصرفش نکرده باشد.
فریبا به عمد با لذت سادیسمی‌ از او می‌گفت گاهی دو سه ساعت شرح یک بوسه را کش می‌داد و روزی که بی‌هوا پرسید اگه تیکه‌تیکه‌اش کنیم کجا شو می‌خوای بزاری تو الکل هاج و واج ماندم.
نه واقعاً می‌گم. مثل جنینی که تو آزمایشگاه دبیرستونمون بود؟
ناراحت گفتم نه درباره‌ی اون این‌طور حرف نزن. اون مستحقش نیست. عصبی جا سیگاری را به طرفم پرت کرد و گفت اون اون مستحق نیست. هیشکی مثل تو نمی‌دونه اون چقدر تحقیرم کرده. اون مستحقش نیست؟
فریبا یک چاقوی ضامن‌دار داشت که ‌همیشه ‌همراهش بود حتی وقتی من و او بودیم از خود جدایش نمی‌کرد. چاقو را از جیب شلوار جینش در آورد و گفت اول می‌زنی تو پهلویش بعد دستتو با اون خون خوش رنگ می‌شوری. بعد شکمشو جر می‌دی سیرابی گوسفند و دیدی چطور می‌زنه بیرون اونم... تو رو خدا بس کن فریبا تو رو خدا. دارم دیونه می‌شم.
با تشنج به طرفم آمد مچ دو دستم را گرفت و داد زد دوسش داری؟
تو چشم‌هایم زل زد دانه اشکی از گوشه‌ی چشمم راهش را گرفت و رفت. رویم را بر گرداندم گفتم نه.
مچ دو دستم را رها کرد. قهقهه شیطانی زد. گفت باورم شد. باورم شد. می‌دونی کی بدترین کتک رو ازش خوردم. اون بارو یادته چشام کبود شده بود؟ می‌دونی چرا کتکم زد واسه این کتکم زد که گفتم یه‌روز می‌خوام با نوشین بخوابم. زیر مشت و لگد خوردم کرد. خمیرم کرد.
اولین بار بود که آنقدر از او ترسیدم. سگ لرزه گرفتم.
قهقهه‌های شیطانی‌اش دلنگ دلنگ ساعت شماته‌داری بود که با اعصاب متشنج ناتوانم بازی می‌کرد.
آره یه تو راس گفتی یه اون. شما همدیگرو دوست ندارید.
اما تو نوشین تو... همان قهقهه تو... یه روز... پهلوشو پار... پاره...
کیفم را از روی کاناپه برداشتم و زدم به چاک. چند سالی بود که خانه‌ی مجردی داشت. اولین‌بار بود که از او فرار می‌کردم. پله‌ها را یکی دو تا کردم یکی سه تا اما او از پایین پله‌ها کنار آسانسور ایستاده بود. آنجا بود که آمد جلو و با مشتش زد تو دهانم.
با لب خونین رفتم خانه لبم متورم شده بود و خون مرده.
دومین‌بار بود که او را دیدم. دستم را تو دستش گرفت سعی کرد به چشم فریبا نیاید سیا فکر کرد او ندیده اما من دیدم که زیر چشمی ما را می‌پایید. او دید و سیگارش را آتش زد.
یک‌سال از اولین دیدارمان می‌گذشت. من عاشق سیا بودم اما عذاب فریبا راحتم نمی‌گذاشت فریبا دوست جان‌جانی من سیا دوست فریبا داشتم چه می‌کردم؟ از آن‌روز که دانستم فریبا به عشق من آگاه است شب‌ها کابوس‌های بدی می‌آمد سراغم.
بهمن شاید چون عاشق بود حال مرا درک کرد شاید از حواس‌پرتی‌هایم فهمید. با وجودی که می‌رفتم دانشگاه سر کلاس حاضر نمی‌شدم می‌نشستم تو محوطه و درخت‌ها را نگاه می‌کردم گاهی دانشجوها گاهی نگاهم به چیزی خیره بود اما روحم پر می‌زد به طرف سیا.
بهمن همه چیزش با عاشق شدن من دگرگون شد. انگار وقتی معشوقی نداری عاشق همه جوره راحت است اما همین‌که عاشق می‌شوی عاشقت خانه خراب می‌شود. بهمن دیگر آن پسر خوش لباس ادکلن زده‌ی جذاب درس‌خوان نبود و وقتی این حالت دوام پیدا کرد دو سه دختر سینه‌چاک او پر زدند. حالا او می‌نشست یک گوشه سیگار می‌کشید با خودش حرف می‌زد گاهی ریش انبوهش را می‌خاراند و بی‌اعتنا به دست‌انداختن بچه‌ها رد می‌شد.
ماه‌ها بود که دیگر خال ِ برو بچه‌های معماری نبود. سایه بود وقتی هم سر کلاس بود بیش از غیبتش، حضور نداشت.
اولین‌بار بود که دعوتم می‌کرد. خلوتگاهش نیایشگاه پرتی بود تو دل قله‌ای صعب‌العبور تو روستایی در انحصار درخت‌های انبوه. اشیاء بی‌نظمی‌ خوشی داشتند. تارش افتاده گوشه‌ی اتاق. بوی تند رنگ‌های روغن، بوم نقاشی‌ها. آن کلبه آدم را یاد سمساری می‌انداخت که می‌توانستی همه‌چیز تویش پیدا کنی گاهی سفالی به جامانده از دوره‌ی هخامنش. ظرفی با طرح خورشید خانمی ‌با ابروهای به‌هم دست داده یادگار دوره‌ی قاجار.
بالش‌هایی با رویه‌های خاتم‌کاری شده سماور و دو سه استکان کمر‌باریک خوش نقش و نگار. قرآنی سر تاقچه کنار قابی با بیت خوش‌نویسی شده‌ی: روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
روی میزش قلم و دوات و برگه‌های اینجا و آنجا پخش پلای نیمه خوشنویسی شده رها شده بود.
تارش را به دست گرفت و نواخت. بعد آن سکوت بود که می‌نواخت و نگاه من گمشده‌ای بود که سرگردان روی اشیا پرسه می‌زد.
رفتم کنارش دستش را گذاشت روی دستم. دستش چه یخ بود و لرزان. برای بوسیدن لبم سرش را به طرف صورتم متمایل کرد سرش را نزدیک آورد نزدیک‌تر و چشمش را بست. لبش را نشاند روی لبم. چه یخ بود و خشک انگار شیئی فاقد روح. سرش را عقب کشید و من سرم را جلو بردم آماده اینکه لبم هم آغوش لبش شود اما خودش را عقب کشید و مثل فنر از جایش بلند شد و عصبی گفت نمی‌شه. نمی‌شه. اصلاً امکانش نیست.
به طرفم آمد دستم را گرفت و سوار ماشین شدیم و برگشتیم به شهر پردود تهران.
نمی‌دانم به من ردیابی چیزی وصل کرده بود این فریبا یا آنکه خودش بپای من شده بود از همه چیز خبر داشت همه‌ی آنچه تو حیطه‌ی من می‌گذشت.
این‌همه وخت من باهاش دوست بودم یه بار منو نبرد اونجا. اون وخ تو... از راه نرسیده. کلبشو می‌گم. فکر کردی آمارتو ندارم.
به یاد نداشتم یک‌بار اشکی گوشه‌ی چشمش دیده باشم و آن‌روز هم عصبانی بود مثل همیشه.
می‌دونم چند وخت آفتابی نشدی. وای چه فداکاریی. اگه اون می‌دید اون‌طور دهنتو خورد کردم حتمی می‌کشتم. یا اون منو می‌کشت یا بهمن.
صاف تو چشمم نگاه کرد اشک‌ها موجاموج تو طوفان چشمش خیز بر می‌داشتند و فرو که می‌نشستند ساحل گونه‌اش را تر می‌کردند.
اولین‌بار بود و چشم‌های پر اشکش اثر آتش داشت. آن‌وقت بود که با خودم عهد کردم. عهد کردم.
از او خواستم برویم قدم‌زنی. چشم‌هایش به گودی نشسته بود. باورش نمی‌شد آن‌قدر که چند بار دستش را فرو کرد تو موهای شانه نشده‌اش و گفت راس می‌گی؟ بامن؟ کی؟ راس می‌گی؟
دستم را کردم تو جیب بارانی‌اش لابد با خودش فکر می‌کرد جنون آنی یقه‌ام را گرفته. واهمه داشت یا باورش نمی‌شد یا فکر می‌کرد آن‌قدر دست نیافتنی بودم که آن‌همه خوشبختی بیش از حد او بود، نمی‌دانم. با تردید انگشتش را به طرف دستم آورد یکی دوبار به وصال دستم نرسیده وسط راه رها کرد در لحظه‌ای که قدم‌زنی ما تمام شد و خواستم دستم را از تو بارانی‌اش در آورم دستم را فشرد. آن‌قدر با هیجان که اشک امانش را برید. برای آرام گرفتنش وادارش کردم به دیوار تکیه دهد. حالش که جا آمد جدا شدیم.
باید دل می‌کندم. سیا سیا سیا سیا سیا با حضور بهمن حضور او بیشتر رنگ می‌گرفت. تجرد به من کمک می‌کرد سیا تنها تو دنیای خودم باشد اما حالا که مردی بود در کنارم حضور او پررنگ‌تر می‌شد مثل سیاهی دل شب غلیظ‌تر سنگین‌تر انبوه‌تر. کوچک‌ترین رفتار و حرکت بهمن مرا از سیا اشباع می‌کرد. اگر سیا دستم را می‌گرفت مثل بهمن اگر سیا لبم را می‌بوسید و می‌مکید مثل بهمن اگر سیا در ماشین را برایم باز می‌کرد اگر سیا برایم هدیه می‌خرید اگر سیا اگر سیا... همه جا سیا.
باید دل می‌کندم. سیا سیا سیا سیا سیا.
خودش را خیلی آلوده کرد دیگر سیگار آرامَش نمی‌کرد و تریاک جوابگو نبود دنبال قوی‌ترین مخدرها می‌گشت. مخدر و روان‌گردانی تو بازار نمی‌آمد که فریبا یک‌بار امتحانش نکرده باشد.
تکیده شده بود و دندان‌هایش زرد. صورتش حالت جوان بیست سه چهار ساله را از دست داده بود اما آن سیاهی محض چشم‌ها. چشم‌های او از روزی که به سیا عاشق شدم همیشه بهانه‌ای داشت برای محاکمه‌ام به سُلابه‌ام می‌کشید. از همان اول بدبختی این بود که من و سیا عشق‌مان را از قلب نبخشیدیم به کلام و تو خودمان می‌سوختیم عشق ممنوعه‌ای نه، انگار عشق حرامی ‌بود عشق پدری به دختر عشق برادر به خواهر عشق پسر به زن پدر.
فکرشو بکن هرچی بین تو و بهمن می‌گذره می‌زارم تو کف دست سیا. می‌دونستی؟
چرا این‌قدر داغونی بذار ببرمت کلینیک بخوابونمت؟
با تشنج فریاد زد: جواب منو بده.
خیله خوب آروم باش. نه نمی‌دونستم.
روی رانش را با دست مالید.
ای خدا مُردم از درد اما درد اون خوب نمی‌شه با قهقهه ادامه داد درد من خوب می‌شه بهم که برسه و آخ نعشگی و کرختیش چه حالی می‌ده اما درد سیا درد سیا درد بی‌درمونه. به اینجا که رسید بغضش ترکید. بغض من هم ترکید.
می‌دونی از کی رفتم سراغ اون گردا؟ از وقتی تو رفتی پیش بهمن. آره خودم خواستم اما از اون روز سیا یه طور دیگه شد دیگه بهم دستم نمی‌زنه حتی حتی کتکم نمی‌زنه اون روز التماسش کردم به پاش افتادم که بیا خوردم کن. بیا منو بکش. توروخدا نوشین بیا برو سراغش تو لونشه بیا برو پیشش.
در را که باز کرد بوی ماندگی بوی عرق بوی غذاهای شب مانده‌ی گندیده به استقبالم آمد. اتاق بی‌نظمی ‌خفه‌کننده‌ای داشت. نشستم روی زمین روبروی او که بعد از باز کردن در نشست روی رختخوابش. چقدر تشنه‌اش بودم و نگاهم را ساییدم به تمام صورت و تنش. نمی‌توانستم نمی‌توانستم... مثل بچه‌ای نشسته خودم را کشیدم به سمتش. کف دستش را بوسیدم و او تنگ به سینه‌اش فشردَم...
وقتی به خود آمد که روسری و مانتو و پیرهن و کُرستم در اطرافم بود. وقتش بود. شانه‌ام را صاف کردم منتظر بودم آن دو گیلاس همزاد را بچیند. صورتش به عرق نشسته بود هنوز دستش به استقبال لمس تنم نیامده بود که از جا پرید در را باز کرد و به شدت پشت سرش بست. بیشتر از یک ساعت در همان وضع نشستم. ناامید شدم اگر می‌آمد تا حالا باید می‌آمد. لباس‌هایم را پوشیدم و زدم بیرون پشت در حیاط نشسته بود. بغضم ترکید گفتم اگر منو نمی‌خوای کسی هست که منو بخواد.
بهمن منفعل نشسته بود. خودم همه کاره بودم هر چه را شنیده و خوانده بودم باید اجرا می‌کردم. مانتوم را در آوردم با چنان آرامش و بی دلهره‌ای انگار از قبل صدبار جلوی چشم مردها لخت شده بودم. انگار اولین هم‌خوابی نبود. زیپ شلوارم را که کشیدم پایین سینه‌ی بهمن را دیدم که تند و تند بالا و پایین می‌شد. طفلکی! تندی گرفت ضربان قلبش انگار کبوتری تو خون خودش دست و پای آخر را بزند و سرکنده بپرد این‌ور و آن‌ور. شورتم تنها تکه پوششی بود که درنیاوردم. بهمن هاج و واج و منگ روی تخت نشسته بود. نشستم روی پایش و دگمه‌ی پیرهنش را باز کردم با چنان آرامش و طمانینئه‌ای انگار تا ابد می‌خواستم کش پیدا کند. فقط نمی‌توانستم تو چشم‌هایش نگاه کنم. امشب اگر او درُو می‌کرد بکارتم را بکارت دیگری هم بود که نمی‌خواستم دریده شود چشم‌هایم... چشم‌هایی که خیلی‌ها در توصیف رنگش می‌ماندند. گوشه‌ی لب کوچکم را به دندان گزیدم. بهمن نم‌نم دست به کار شد و لبش گشتی زد تو موی انبوهم. تو گردنم گوش‌ها و پستان‌هایم و روی شکمم و تکه پوششی که گذاشتم او در آورد و در آورد. بوسه‌ها می‌رفت و می‌آمد و گم می‌شد میان کشاله‌ی رانم و روی شرمگاهم سرک می‌کشید روی ساق پایم روی تک‌تک انگشت‌های پایم کف پایم و پی‌در‌پی می‌شد و صدها ستاره‌ی ریز و درشت بوسه و نفس‌نفس زدن‌ها و به عرق نشستن تن‌هامان و فشاری که به کمر باریکم می‌آورد و تنم که به آب بقای او تر شده بود و دو گیلاس همزادی که او می‌چید و به دهان می‌گرفت و لبی که می‌مکید و بوسه‌هایی که از روی شکم تاب می‌خورد و مکثی می‌کرد روی ناف و می‌رفت پایین و پایین‌تر و آنجا درنگی ممتد و به دندان کشیدن‌هامان دستی که پرواز می‌کرد و زیر شکم آرام می‌گرفت و زلفی که رها افتاده بود روی آخرین مهره‌ی کمر و فشارهایی که روی باسنم می‌نشست و بخار داغی که‌ همراه قطره قطره عرق چکه‌چکه ذوبم می‌کرد و فشار پایی که برای گشودن پایم از هم دست و پا می‌زد و شکمی‌که روی شکمی ساییده شد و تاملی که تنی روی تنی داشت و چشمی‌ که بسته شد و دردی که مثل تاکی شاخه‌هایش را رقصان پیچ و تاب داد تو تنم و ثانیه‌هایی که انگار خودشان را کش و قوس می‌دادند و خمیازه می‌کشیدند تا درد جاخوش کند و ران‌هایی که چفت شده بود و مِهر گیاهی که نرینه و مادینه‌اش یکی بود و زمزمه‌ی او از دورها و کنده شدنش از تنم و ناله‌ی بی‌کس من که از گلو بیرون جهید و تو گوش او نشست.
بوسه‌هایی که می‌نشست روی پستانم و صدایی که می‌گفت: دردت اومد؟ آره؟ نوشین. نوشین.
و آن گل سرخ همان بود که سیا می‌خواست از فریبا و من که نمی‌خواستم دوباره زخمی‌ شوم و تو آماجش باشم خودم را جمع کردم جنین‌وار و انگار از مادر متولد شده باشم آن‌طور لخت آن‌طور در خون خود. عرق تن‌مان به خشکی می‌نشست و بهمن به پهلو خوابیده چسبیده به تنم نوازش دست‌هایش را نثار مویم کرد و گاهی نثار مهره‌ای از مهره‌های پشتم و من از درد ناله کردم.
ساعتی گذشت. دوست داشتم تو همان وضع باشم هر تکان کوچک دردم را دو چندان می‌کرد. بهمن از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد آمد همان‌طور لخت مادرزاد، بغلم کرد و بردم تو حمام و وان پر از آب کفی بود و آب که ‌هجوم آورد به رانم جیغ کشیدم تنم می‌سوخت انگار زیر شکمم از درون و تمام آن زهدان با چاقو ریش ریش شده بود. اشکم سرازیر شد و بهمن به آرامی تنم را شست و حوله را که دورم پیچید گفت فردا می‌ریم محضر. با تعجب گفتم چرا؟ پیش خودم فکر کردم مگر همین را نمی‌خواستی دیگر تمام شد. لبش را گذاشت روی لبم چه لب گُر گرفته‌ای گفت می‌خوام همه‌ی کارایی که کردیم همیشه تکرار بشه.
اما برای من همه چیز تمام شده بود همه چیز. تن به صیغه زناشویی دادن بی معنی بود.
که رفتی؟
راحتم بزار فریبا. تو نمی‌شه این‌قدر زاغ سیاه منو چوب نزنی؟
فریبا معتاد و بدبخت همه‌ی ما را به کام جنونش کشاند.
من... من فکر کردم دُرُس می‌شه نشد... دیگه راهی نیست. دیگه راهی نیس...
به خاطر خدا از اینجا برو.
دوروز از آخرین دیدارم با فریبا گذشت. موبایلم را خاموش کردم. برای من همه چیز تمام شده بود. از بیمارستان به خانه‌مان زنگ زدند. یادم نمی‌آید چطور رفتم بیمارستان پیاده با ماشین؟ افتاده بود روی تخت مثل جنازه. آخرین برخوردم با او بد بود اگر می‌مرد خودم را نمی‌بخشیدم. پرستار پیش از وارد شدن گفت که حالش وخیم است. آدم خود را از ساختمان پنج طبقه پرت کند پایین چه شکلی می‌شود. فریبا به ‌هرچه شبیه شده بود الا موجودی به نام آدم. له شده بود ورم کرده با آن همه لوله‌ای که به او وصل بود و سرمی‌ که قطره قطره راه پیدا کرده بود تو رگ او. بیشتر اعضایش گچ گرفته شده بود. اشکم جاری شد صدای ناله‌ی او آمد سر بلند کردم گفت آخر... او... مدی. گفتم منو ببخش فریبا. باید بیشتر بهت توجه می‌کردم. من خواستم خودمو بکِشم بیرون دیدی که حتی با بهمن با بهمن... خواست سرم را ببرم جلو. گوشم را نزدیک دهانش بردم. گفت یادته چه دوستای خوبی بودیم... از وق... وقتی سیا اومد. .همه چی به... به... هم... خورد. گفتم آره. آره. ولی تو همیشه دوست من باقی می‌مونی. می‌برم می‌خوابونمت. خوبت می‌کنم مثل روز اول.
فایـ...ده نداره... دیگه... نه... خیلی دیر شده... حالا اون کیفمو بده.
کیفش روی تنها صندلی اتاق بود. خواست بازش کنم به چاقوی ضامن‌دارش اشاره کرد. درش آوردم. تو چشم‌هایش نگاه کردم. چشمش ریز شده بود و اطرافش متورم و کبود بود اما می‌توانستم سیاهی‌اش را ببینم. آن سیاهی بی‌ترحمی‌ که انگار با کل دنیا سر جنگ داشت. خواست چاقو را باز کنم به سختی به دست گرفت و روی مچ دستش را پاره کرد شکافش زیاد نبود اما چاقو را بد فرو کرد و چاک عمق برداشت و به سرعت به خون نشست. سرم را بردم جلو گفت حالا... نوبته تو ... من می‌میرم می‌دونم اما بزار... واسه ‌همیشه با... هم پیوند ببندیم پیوند... دوستی... پیوند... خو... خونی... من هم چاقو را گرفتم. مچ دستم را بی‌هوا جر دادم چاکش بیشتر از چاک او شد و عمیق‌تر. خواست دستم را ببرم جلو و دستش را چسباند به مچ دستم و خون ما دو تا درهم عجین شد. و یک حالت سبکی به او دست داد که به توصیف نمی‌آمد و بعد گفت فقط... فقط... یه کار مونده.
بگو هر چی باشه انجام می‌دم... چاقو را داد دستم. گفت کار خودته... همون جور که قبلا... گفتم از پهلو... بز... بزن...
حیرت‌زده چاقو را پرت کردم گفتم نه... نه... با تمام قدرت صدایش را بلند کرد و گفت مگه‌ هزار بار این... کارو نکردی...
نه. نه اونا همش نقش بود ما نقش بازی می‌کردیم.
فریبا جیغ زد... به دست تو... و...
خندید چنان زنگ‌دار و ریز و شیطانی که حتی وقتی پرستار آمد تو اتاق و با عجله از اتاق خارج شد و چند ثانیه بعدش با دکتر و چند پرستار دیگر وارد شدند گوشم از صدای آن خنده‌ی زنگ‌دار پر بود. دکتر رو به من کرد متاسفم... و دیگر چیزی نشنیدم چاقو را از زمین برداشتم و رفتم. هنوز از مچ دستم خون می‌آمد.
تو رختخواب نشسته بود. من هم نشستم و آرام گرفتم. داشت روی کاغذ سفیدی خوشنویسی می‌کرد خواندم: "همیشه عاشق تنهاست". گفتم یاده یه رسمی‌ افتادم تو یه قبیله یه جایی خونده بودم تو دوره‌های زن‌سالاری هزاران سال قبل رئیس قبیله که زن بود تو یه شب خاص از بین پسرایی که عاشقش بودن خوشکل‌ترین پسر رو انتخاب می‌کرد و تو اون شب باهاش می‌خوابید. صبح که می‌شد پسر رو با یه آیین خاص می‌کشتن و خونشو پخش می‌کردن رو زمینا.
تو چشم‌هایم نگاه کرد پریشان‌تر از پیش بود و آگاه‌تر انگار. به مچ دستم که باندپیچی بود اشاره کرد گفت چی شده؟
گفتم اگه تو دنیا جسمیتم برای خیلیا وسوسه‌انگیز بود دوست داشتم تو تنها آدمی می‌بودی که شبا می‌یومدی سراغم. دوست داشتم فاحشه‌ی تو می‌شدم.
روی‌اش را برگرداند و گفت تو مستحق بهترین‌ها هستی. تو خیلی معصومی. فریبا همشو برام گفت. بهمن پسر خوبیه.
آن شب تنها یک مانتو تنم کرده بودم و جز مانتو هیچ نپوشیده بودم. مانتوم را از تن در آوردم به طرفش رفتم. تنم را رها کردم روی تنش گفت امکان نداره نوشین تو خیلی خوبی مثل من و فریبا نیستی. برو دنبال خوشبختیت.
این را که گفت فریادی کشید. خودم را عقب کشیدم. چاقویی که تو دست مشت شده‌ام پنهان شده بود تا دسته تو پهلویش بود. خندید و گفت می‌دونستم خوب شد به دست تو می‌میرم خودم می‌خواستم این... کارو بکنم... اما تو همه چیزو... حل کردی... دستش را گذاشته بود روی پهلویش بی‌حال که شد دوباره رفتم جلو و چاقو را با شدت از پهلویش کشیدم بیرون فریاد زد: آه خداااا.
و من چاقو را فرو کردم تو شکمش و خون عین جوب آب راه افتاد دستم را به خون آغشته کردم. سینه‌ام چسبیده به سینه‌اش بود زمزمه‌وار گفت چشمات قشنگی همیشه رو نداره. چشمات چه پرخونه...
چه کیفیتی در من ایجاد شده بود؟ چه بر سرم آمده بود؟ سر و صورتم و تنم پر از خون بود نه به خون خودم حلاج‌وار بلکه به خون او. آخرین‌بار به میزش اشاره کرد گفت نامه برای... تو... بخون... بخونش... و آخرین جمله‌ای که گفت این بود فریبا. منو... نم... می‌خواس...ستم... تو... هم...
ورقه‌ی تا شده را چپاندم تو کیفم.
رفتم حمام تنم را شستم. تا زمانی که او را تو صندوق عقب جاسازی نکردم مانتوم را نپوشیدم تمام این کارها را با خونسردی انجام دادم انگاری قاتل بالفطره.
حالا فقط باید جایی پیدا می‌کردم رهایش می‌کردم تا لاشه‌اش خوراک حیوان‌ها بشود. تو این فکر بودم که پلیس تو جاده خواست بزنم بغل. اول سرعت گرفتم دیدم بهتر است نگه دارم. کشیدم بغل و نگه داشتم. تصمیم گرفتم از ماشین پیاده نشوم تا اگر اتفاقی افتاد پایم را بگذارم روی پدال و در روم. آن دو پیاده شدند مدارکم را چک کردند و یکی‌شان به طرف صندوق‌عقب رفت و گفت سرکار بیا اینجا یه چیزی. دومی ‌به طرف عقب ماشین رفت از ماشین بیرون جستم میان آن دو قرار گرفتم. دگمه‌ی اول مانتو را باز کردم یکی‌شان گفت فکر نمی‌کنید این لباس برای این هوای سرد خوب نیست. لبم را به دندان گزیدم و گفتم آخه من خیلی گرممه و نزدیک شدم.
اولی کارش را کرد. تو آن بر ِ بیابان جز صدای پارس سگی ولگرد صدایی نمی‌آمد و ما هم از جاده خیلی فاصله گرفتیم. یکی‌شان هم که کشیک می‌داد. یکی‌شان کتش را با آن سرشانه‌های قبه‌دارش انداخت روی زمین و مرا خواباند و تو تاریکی دست به کار شد اولی که کارش را کرد دومی‌آمد خواست به پشت خم شوم. آن‌طور دوست داشت. خواست من زیپ شلوارش را بکشم پایین و خیلی چیزها و من هم سرم را خم کردم به طرف پایین تنه‌اش و... هوا تاریک بود. صورت همدیگر را نمی‌دیدیم و چه خوب بود. کار دومی‌ بیشتر از اولی طول کشید. او رفت اما اولی پشیمان شد دوباره برگشت و از نو...
حالا دیگر کسی نبود هوا چه سرد بود زدم تو خاکی و راندم خیلی از جاده فاصله گرفتم چراغ‌قوه ‌همراهم نبود با موبایلم که نور نسبتاً قوی داشت رفتم سراغ صندوق‌عقب. گوشه‌ای از آن خونی بود با مانتوم شروع به پاک کردن کردم. سوار شدم استارت زدم روشن نشد. دوباره. سه‌باره. ..روشن نشد.
سرد بود و برف شروع به باریدن کرد. صدای پارس کردن‌های هار و وحشی چند سگ از دور می‌آمد ترس برم داشت نشستم تو ماشین. چقدر سرد بود کاش آن دو پلیس بودند رویم که خوابیدند سرما را حس نکردم.
چند ساعتی گذشت و جیغ و فریاد من برای کمک نتیجه‌ای نداد. یاد نوشته‌ی او افتادم که تا چند ساعت پیش زنده بود. از ماشین آمدم بیرون نشستم تو برف‌ها نور موبایل را به طرف ورقه گرفتم.
خواندم و گیج به آخر که رسیدم دوباره خواندم به آخر که رسیدم سه‌باره خواندم. صدای زنگ‌دار خنده‌ی فریبا... دوباره چشمم روی کلمات گشت اچ. آی. وی فریبا مبتلایم کرد... جوانی‌ام... تو را دیدم... نمی‌خواستم تو... آلوده...
آخرین کلام سیا فریبا نمی‌خواستم تو...
پرهیز سیا. مچ دستم. خونی که تو رگم جریان پیدا کرد. خون فریبا. فریبایی که دوست داشت همخوابه‌ام شود. کتک‌های سیا. دو پلیس....و اچ. آی. وی.
تو برف نشستم فریاد زدم خدایاااا.
صدای پارس‌های هار و وحشی سگ‌ها چه نزدیک است...
صدای خنده‌ی زنگ‌دار ِ فریبا. صدای پارس‌های هار و وحشی سگ‌های گرسنه... 

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

رواج فالگیری در میان تحصیل‌کرده‌ها




چند سال گذشته در جامعه ایران فالگیری از یک بازار مکاره به بازار دائمی تبدیل شده و مشتریانش هم از افراد عادی و اُمی فراتر رفته و به افراد تحصیل کرده و خاص­تر گسترش پیدا کرده است.
آفتاب: «او همه چیز را می­ داند.» این صحبت­ های زنی تحصیلکرده است که با چشمان اشک آلود از پیش فالگیر می­ آید. علی­رغم اشک­ ها، اما «امید» در حرف هایش موج می­ زند. این حال و هوای بسیاری از کسانی است که به دیدار فالگیرها می­ روند؛ حتی تحصیل کرده­ ها!

چند سال گذشته در جامعه ایران فالگیری از یک بازار مکاره به بازار دائمی تبدیل شده و مشتریانش هم از افراد عادی و اُمی فراتر رفته و به افراد تحصیل کرده و خاص­‌تر گسترش پیدا کرده است. طبق برخی از آمارها ۱۰ درصد مردم ایران برای حل مشکلات­شان به فالگیرها مراجعه می‌کنند و کارشناسان بر این باورند که اگر میزان امید به آینده در جامعه ما روند نزولی فعلی را داشته باشد، اقبال به فالگیری و رمالی بیشتر می­ شود.

فالگیری در اتاق خواب و با سه سؤال ساده

طبقه دوم آپارتمانی قدیمی در مرکز تهران؛ خانمی فالگیر منتظر مشتریان عمدتا تحصیل کرده است تا به آنها امید بفروشد. منشی ندارد و زنگ در را خودش جواب می دهد. خانمی با قد متوسط است و ظاهری مرتب. شهرت خانم فالگیر به این است که اتفاق­ های بد را نمی­ گوید و اگر یک مشتری «انرژی منفی» داشته باشد و به اصطلاح خودش «سنگین باشد» برای بار دوم قبولش نمی­ کند.

صدای تلویزیون و یکی از سریال­ های شبکه ماهواره­ای GEM  اتاق انتظار را پر کرده است. بوی قهوه در فضای خانه پیچیده و از رنگ قهوه­ ای هم برای یک دست کردن مبلمان و کف خانه استفاده شده است. خودش هم لباس کِرم رنگ پوشیده است. مشتری­ ها که اکثرا خانم هستند دور هم روی مبل وسط پذیرایی نشسته­ اند. قهوه هایشان را خورده­ اند و با فنجان­ های برعکس منتظر نوبت هستند. برای هر فال ده هزار تومان می­ گیرد. خیلی گران نیست. هستند فالگیرهایی که زیر ۵۰ هزار تومان مشتری قبول نمی­ کنند. فال هر نفر بیست دقیقه تا نیم ساعت طول می­ کشد. خانم برای گرفتن فال هرکس، او را به اتاق خوابش فرا می­ خواند؛ اتاقی متوسط و ساده که در واقع اتاق اصلی فالگیری محسوب می­ شود. داخل اتاق فقط یک تخت و میز آرایش و فرش کوچکی است. خودش روی تخت می­ نشیند و من هم روبروی او.

ته فنجان قهوه را نگاه می­ کند و ورق هایش را می­ چیند. با سه سؤال ساده آغاز می­ کند «اسمت چیه؟ چند سالته؟ مجردی یا متأهل؟»

تحصیلات تأثیری در کاهش نگرانی از آینده ندارد

کلی چیز درباره من می­ گوید که بعضی از آنها برایم جالب است و بعضی از آنها می­ تواند درباره هر کسی راست باشد. پس از پایان فالگیری نظرش را درباره اینکه چرا تعداد مشتریان فالگیری زیاد شده جویا می­ شوم. می­ گوید: «زندگی در شرایط فعلی برای مردم خیلی سخت شده. بیشتر مردم ناامید و افسرده هستند. مردم می­ خواهند بدانند برای آنها چه اتفاقی در آینده می­ افتد. در جامعه ما تفریح و سرگرمی برای مردم وجود ندارد تا در مواقع خستگی و افسردگی آنها را تخلیه کند. زندگی روزمره و تکراری شده و مردم به دنبال نجات خودشان هستند.»

از او درباره مشتریان تحصیلکرده ­اش و چرایی گرایش آنها به فالگیری می­ پرسم. می گوید: «افراد تحصیل کرده زیادی مشتری من هستند. درست است که در جامعه ما وقتی افراد تحصیل کرده پیش فالگیر می­ روند، همه تعجب می­ کنند و می­ گویند تو چرا! اما این روزها فرقی بین تحصیل کرده و غیر تحصیل کرده نیست و همه دوست دارند بدانند چه آینده­ ای در انتظار آنهاست. من فکر می­ کنم حسِ کنجکاوی در همه افراد است که می­ خواهند بدانند چه اتفاقی در آینده آنها می­ افتد. این حس همیشه بوده و در شرایط فعلی و با فشاری که روی دوش مردم افتاده بیشتر شده است. تحصیلات و داشتن مدرک بر حس کنجکاوی و برطرف کردن نگرانی آنها تأثیری ندارد.»

می پرسم فقط مشتری خانم می­ پذیرد. می­ گوید: «آقایان هم زیاد می­ آیند.»

یکی از مشتریان این فالگیر خانم ۲۸ ساله­ ای با مدرک فوق لیسانس رشته تاریخ است. او هر هفته به اینجا می­ آید و اگر حضوری هم نشود با تلفن فال می­ گیرد. به خانم فالگیر اعتقاد زیادی دارد. از نظر او خانم فالگیر یک «موکل» است و چیزهایی زیادی را می بیند که مردم عادی نمی­ بینند و از چیزهایی خبر دارد که بقیه ندارند. از اتاق فالگیر که بیرون می­ آید، گیج و منگ است. بهتر که می­ شود می پرسم واقعا بهش اعتقاد داری؟ می گوید «هر بار که می­ آیم ناامیدی و افسردگی­ ام از بین می­ رود.»

خانم دیگری که پیش فالگیر آمده حدود ۳۵ سال سن دارد و مدرکش لیسانس حسابداری است. از اتاق که بیرون می­ آید، رنگ صورتش مثل گچ سفید شده است. روی مبل ولو می­ شود و بی­ آنکه حرفی بزند، شروع به گریه می­ کند. او اولین بارش است که پیش فالگیر آمده و می­ گوید: «بیشتر نسبت به آینده­ ام کنجکاو بودم.»

این خانم تازه از همسرش جدا شده و از روزهای سخت تنهایی در جامعه ایران بیمناک است. می­ گوید: «چیزهایی که گفت خیلی راست بود. شوکه شدم. امیدوار کننده نبود. صحبت­ هایش وارد ذهنم شده و یک جوری ملکه ذهنم شده است. نمی­ دانم چیکار کنم. قبلا به فالگیر اعتقاد نداشتم، اما الان شک می­ کنم که چطور همه چیز را راست گفت و کف دستم گذاشت.»

مشتری دیگر هم یک خانم ۳۷ ساله با مدرک حسابداری است. او مدیر مالی یک شرکت است و می­ گوید که وضعیت شرکتی که در آن شاغل است اصلا خوب نیست و می­ خواهد برای شرکت فال بگیرد. او می­ خواهد بداند عاقبت شرکت چه می­ شود چون آنجا «نون دونی من است.»

شاید چیز خوشایندی بگوید!

مشتری دیگر خانمی ۲۶ ساله با مدرک لیسانس است. درباره اینکه چرا پیش فالگیر آمده، می­ گوید: «این موضوع چیز عادی در جامعه ماست و برای من و همکارهایم رفتن پیش فالگیر عادی شده است. برای تفریح هم می آییم و وقتمان را پر می­ کنیم.»

البته او هم نسبت به آینده­ اش کنجکاو است. می­ گوید: «همیشه پس از رفتن از اینجا احساس حماقت می­ کنم، اما باز هم می­ آیم و فکر می­ کنم شاید این دفعه چیزی که می گوید درست باشد و اتفاقی در زندگی ام بیفتد.» وی می­ گوید: «زندگی ما دچار روزمرگی و افسردگی شده است. شاید امیدی باشد و چیز خوشایندی بگوید.»

تعلیق اجتماعی و گرایش به فالگیری

به گفته کارشناسان وزارت بهداشت طبق تحقیقات انجام شده ۷۵ درصد مراجعان به دعانویس‌ها، افراد تحصیلکرده هستند.

کارشناس دیگری نیز می‌گوید یکی از دلایل افزایش رجوع به فالگیرها بسته بودن مسیر منطقی حل مشکلات است. اگرچه برخی کارشناسان علاقه دارند که رونق کار فالگیری را صرفا به جهل و ناآگاهی مردم نسبت بدهند اما بسیاری دیگر می گویند فقط جهل و ساده لوحی افراد در این زمینه مؤثر نیست و شرایط اجتماعی هم در آن نقش دارد. در واقع اقبال مردم به خرافات ناشی از شرایط پر تعلیق جامعه در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است. افزایش احساس ناامنی روانی هم نقش زیادی در افزایش اقبال به فالگیرها داشته است.

امان الله قرائی مقدم جامعه شناس به پیام نو می­ گوید: «هرگاه در جامعه نسبت به آینده یأس، ناامیدی و نگرانی وجود داشته باشد، افراد جامعه به فالگیری و دعانویسی روی می­ آورند. چنین شرایطی تحصیل کرده و غیرتحصیل کرده نمی ­شناسد. شرایط کنونی به گونه­ ای است که افراد دنبال چیزی می­ روند که به آنها آرامش و امیدواری بدهد. یکی از آسیب­ های این شرایط ترویج  خیال پردازی در جامعه است.»

همچنین لیلا ارشد مددکار اجتماعی هم به پیام نو می­ گوید: «رواج فالگیری در بین افراد تحصیلکرده به این دلیل است که تغییرات عینی در مناسبات اجتماعی رخ داده است و افراد با توانایی­ ها و قابلیت هایی که دارند نمی­ توانند تصور ولو نسبی هم از آینده داشته باشند. در حال حاضر بیشتر افراد حتی قشر تحصیل کرده هم با آینده نامعلومی روبرو هستند و به همین دلیل به سمت اطلاعات نادرست و غیرعقلانی فالگیرها می روند هر چند اعتقاد هم نداشته باشند.»

وی می­ گوید: «در گذشته رفتن پیش فالگیری به افراد کم­ سواد و بی­ سواد محدود بود، اما الان افراد تحصیل کرده هم به آن گرایش دارند و متأسفانه بخشی از جامعه به سمت ماورالطبیعه و باورهای غیرواقعی پیش رفته و خرافات گسترش پیدا کرده است.»

به گزارش پیام نو، جملات خانم ارشد درباره گرایش تحصیل کرده ­ها به فالگیری حرف­ های یکی از مشتری­ های خانم فالگیر را تداعی می­ کند که می­ گفت: «آدم انتظار زیادی از فالگیر نداره. چهار کلمه درباره خودش بشنوه کافیه!» و خانم دیگری که می­ گفت: «این خانم همه چیزُ می­ بینه و به من می­گه.»

منبع:پایگاه خبری آفتاب

آنها برای اخلاق بر سر یکدیگر فریاد می‌کشند؛ ریشه توهین به مسی




پس از شکست 6 بر 3 آرسنال مقابل منچسترسیتی یک اتفاق ویژه روی داد. "مسوت اوزیل" حاضر نشد از تماشاگرانی که برای تماشای این دیدار از لندن به منچستر آمده بودند، تشکر کند. این موضوع خشم هم تیمی و هموطن وی، "پرمرته ساکر" را برانگیخت.

به گزارش مهر، این اتفاقات در جایی و بین کسانی می‌افتد که واژه پهلوانی در قاموس ایشان جایی ندارد. در واقع برخی از واژگان هستند که بر روی دوش ما ایرانی‌ها سنگینی می‌کند و عملا کارایی خود را از دست داده است. یکی از این واژگان "پهلوان" و "پهلوانی" است.

در صحنه‌هایی که از طریق تصاویر تلویزیونی شاهد آن بودیم "پرمرته‌ساکر" بر سر "مسوت اوزیل" فریاد می‎‌کشد که چرا پس از باخت مقابل من سیتی حاضر نشده مقابل تماشاگران آرسنالی حضور پیدا کند و از آنها برای حضورشان در ورزشگاه تشکر کند.

در واقع باید این واقعیت تلخ را با تمام وجود بپذیریم که چقدر استانداردهای اخلاقی آنها با ما متفاوت است. این روزها خیل عظیمی از ایرانی‌ها ناراحتی خود را در خصوص اهانت‌هایی که به "لیونل مسی" و "فرناندا لیما"، مجری زن برنامه قرعه کشی جام جهانی شده ابراز کرده اند اما بسیاری از همین ما بدون آنکه آگاه باشیم جزو همان دسته هستیم. البته نه با اهانت مستقیم به افراد از طریق فیسبوک.

ورزشگاه‌های ما دیر زمانی است که عرصه فحاشی به مربی و بازیکن است. تبانی‌هایی که بوی گند و مشمئزکننده آن همه جا پراکنده شده، بی احترامی به هواداران تیم رقیب با الفاظی که فراتر از رجزخوانی است، ریختن زباله در همین ورزشگاه‌ها و به اهتزاز درآوردن پرچم کشورهای همسایه، رنگ کردن چمن ورزشگاه و ظلم آشکار به محیط زیست، تمسخر بازیکنان، تمارض که به امری عادی در فوتبال ایران بدل شده، وقت‌کشی، بیرون کشیدن تیم از زمین، تهمت و....

همه این اتفاقاتی که در فوتبال ما روی می‌دهد با روح فوتبال ضدیت دارد. اتفاقات فوتبال ما پژواکی از واقعیت‌های جامعه ماست پس بپذیریم در جامعه امروز ایران اخلاق‌مداری چندان جایگاه بالایی ندارد. بپذیریم که بهترین تماشاگران دنیا را نداریم و چه بسا بدترین‌ها را هم داریم. بپذیریم که برخی واژه‌ها در جامعه ما بار معنایی خود را از دست داده است. بپذیریم که استانداردهای اخلاقی ما با آنها فرق کرده است. آنجا یک بازیکن تنها به دلیل اینکه از هوادار تیمش تشکر نکرده به باد شماتت گرفته می‌شود اینجا پیامک‌های شرم آور و توهین آمیز مایه شادی و خنده است.

آنها خیلی خیلی از ما بهتر فوتبال بازی می‌کنند و اخلاقشان هم خیلی خیلی بهتر از ماست. همین که یک بازی 9 گل دارد یعنی احترام به تماشاگر و متعاقبا احترام به فوتبال و نه بازی‌های محافظه کارانه ما که معمولا گلی بین تیم‌ها رد و بدل نمی شود.

فرهنگ آنها به ایشان یاد داده تا بابت اشتباهات خود پوزش بطلبند. "مسوت اوزیل" از طریق فیسبوک از هوادارن عذرخواهی می کند و می گوید به خاطر ناراحتی از شکست سنگین بوده که مقابل آنها قرار نگرفته و کار پسندیده ای انجام نداده است.

اینکه یک بازیکن با مبلغ 42/5 میلیون پوند از رئال مادرید به آرسنال می‌پیوندد برای مربی، بازیکن و هوادار اهمیت ندارد در جایی که اخلاق را رعایت نکند. پرمرته ساکر همواره در قلب هواداران آرسنال می‌ماند چون قدرشناس آنان بوده و هیچ چیز حتی باخت سنگین 6 بر 3 را هم مانعی بر سر راه سپاسگزاری از آنها نمی‌داند.

هنوز خیلی نگذشته از زمانی که "کارلس پویول" جام قهرمانی بارسلونا را به "تیتو ویلانووا" و "اریک آبیدال" به عنوان دو عضو سرطانی باشگاه بارسلونا اهدا کرد. نمونه هایی از این دست در فوتبال دنیا بسیار است که مجالی برای گفتن آنها نیست.

باید به این جنبه های فوتبال نگریست. جنبه هایی که در فرهنگ فوتبالی ما کمرنگ شده است.

منبع: ملت آنلاین

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

GOORZA - Nasrin Madani

GOORZA

Nasrin Madani

Translated By:Dr .Ali Reza Jafari


I'm used to the dark. I have no lamp, no light, and no candles. The bricks of their houses have not been properly fixed with mortar; lizards and other vermin come out from the holes between the bricks. They come out looking for prey or for a bit of fresh air. My house is some distance from the village. It is near the mountains, made of good thatch, no mortar work. I'm afraid of lizards. Once a lizard landed on my hand when I was carrying a sack of flour for Beman Ali. When I opened the door it fel! on my hand..I screamed and screamed. Beman Ali came and punched me in the head with both hands. He raised his head towards the sky and said: "O God, look how everything is upside down! I asked why? He said: "The lizard should be afraid of you not you of it".
I really would like to have one of these names: Yadollah, Beman AIi, Sha'ban, Ghazanfar, Ghooch AIi, but when Toranj Banoo calls my name like that I wouldn't change it for the world. Ghazanfar doesn't like his name, especially when accompanied by his nickname. Then he blushes, with his hackles up like a fighting cock. I like his name and his nickname and I so wish they were all mine.
Last year my feet went blue from cold. They were all swollen up. I had to go to the other side of the pass. Bibi was there. In the village there. I got her to Toranj Banoo's bedside on time. I was keen to see the baby drop into the Khesht2.They closed the door. As soon as I heard the baby cry I danced so much that everyone gathered around me clapping their hands and singing in one voice: "Goorza, Goorza, Goorza, Goorza.  I came down with fever that lasted a few days. Beman Ali says: "You have the longevity of death".
Ghazanfar had promised to take me to town with him. The first time he was back from town he had combed his hair to one side and, with hair gel - he himself said hair gel - he had straightened his hair. The hairs of the village people are all spiky. His trousers had wide legs and his belt had a buckle - he himself said buckle - this big. The village kids followed him shouting "Ghazan the zany". He was livid. He chased the kids and they all skedaddled. He cast a look on every side. I was at hand ! was burning espand3 for him and he boxed me in the ear. The espand burner slipped through my hand and I myself landed on the dust. It looks as if a grape from Mashadi Goli's vineyard had stuck in my throat that day. He went to the tea house and had two teas, and I went and sat at the foot of the wa!1. The coals died and so did their light when I buried them in the earth.
¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
 1- The word literally means born in the grave.
2-A structure made of brick and thatch into which babies would slide at the moment of birth, used decades ago in Iran.
3-An aromatic mix of dried leaves and herbs burned by Iranians for its nice smell and also for fending off evi1.
Esfand and sepand are variant spellings.                                                                 

He came out of the tea house and grabbed my hand and said: "I would give the world not to be called that. You've never called me that. Whenever I go to town you bring me the Korn and throw water after me4. When I'm back you burn espand for me. You're good Goorza, the only thing bad about you is that unlike others you do not follow me shouting…."                                              
I said: "You're better than me. You're not stupid like Mashadi Ramezan's mule that never stops eating Noori's grass. You bring Noori material from town. You bring her cosmetics from town. You make Noori happy. You make her laugh all the time".
Ghazanfar took me to town. Town women are faceless on obituary notices. As soon as Ghazanfar finished reading "Hajiyeh5 Aliyeh Saboori, daughter of Mohammad AIi, is gone to meet her Maker", I asked why doesn't she have a face? He said: "When women die they paint them without a face".
The town can accommodate a hundred villages. It has a thousand kinds of women. There are no obituary notices in villages. Women are not painted without faces in villages. Villages have women like Toranj Banoo whose tummy fills and empties every year. The town has no Toranj Banoo. Town women's hairs are the colour of amber like the hay in the village.
Toranj Banoo finds it hard to breathe when her tummy is big with child. Toranj Banoo has a face as beautiful as the sunshine. Cheeks like the pomegranate-coloured threads that she weaves, knot by knot, into the Shah Abbasi design. Toranj Banoo was used to calling me Goori. Toranj Banoo has given birth five times and she makes a fuss, sweats, and breathes heavily and slowly each time she is up the duff. Toranj Banoo says Goori very softly even when her breathing is heavy and slow. She says Goori very lightly. When Toranj Banoo is feeding Gol Banoo, she lets me see her but when Ghazanfar is walking past she covers her breasts with her scarf. Toranj Banoo pushes back two long plaits of hair and takes her breasts out of her flower-designed shirt. Toranj Banoo smells of milk. She smells of fresh furnace bread. She smells of cow dung, of the fresh, and ever-alive flower designs on the carpet weaving-frame, flower designs that do not keep dying when Toranj Banoo weaves row after row. The gazelles in Taranj Banoo's carpet are not scared. They drink water, and the image of the wolf is not reflected in the stream that ever runs, rain or no.
¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
4- An old tradition in Iran when travelling.
5-A female person who has been to Haj.




 Toranj Banao guards their cattle, Toranj Banoo looks after them, as much as she looks after me and she gives me furnace-hot bread not mindful of her husband's beatings when he sees her do this and I crawl into a corner and roll the bread into mouthfuls and it does not go down my throat easily and Mash Ghol's grapes get stuck in my throat again and when Toranj Banoo says: "My husband has no job don't wish a curse on him. He is the father of five. I regard you as a lucky omen". I gaze at her face one cheek is so red from furnace heat not,from the warmth of her husband's big hand. Once when her husband was beating her with her two plaits going this way and that way I went rotating and rotating this way and that way with them. Toranj Banoo's hands are blessed when she gives me bread my hunger is satisfied even if I haven't had anything for two days.
                                                                                                 
I like Gol banoo very much she will be as tall as me in a year or two. It will take her years though to mentally grow like the grown-ups. I wish she would grow in height and not in mind. If she does, she will not play with me like the other village kids. She will throw stones at me and say: "parasite!".She will say: "mother-killed" If I had not brought Bibi from over the other side of the village should she God forbid God forbid grow up would they call her "parasite"? would they call her "mother-killer"?

Beman Ali says sometimes when you suddenly enter the house I'm scared like I am looking at the Angel of Death. Beman Ali says you are like death.  


He is right I am so near them they cannot see. They talk about me as if I were the pustule round the eye of their ass. I'm everywhere in the tea house at the wind mill on the land on the mountain. I am always at their side but it is like I am not there at all.
Toranj Banoo's tummy is big again but this time she drags her feet so I really feel for her. She smiled when I said to her: "You haven't been weaving a few days, the Shah Abbasi designs want your hands". She said: "How carefree and happy you are Goori". I said: "my happiness is always tied to you Toranj Banoo". Her eyes became limpid like big pomegranate-coloured grapes. It looked like she was choking. She said: "look after Gal Banoo. I had a dream. I swear you on the Martyr of Karbala look after Gal Banoo". A big pomegranate-coloured grape ran down and blocked my throat too. I said: "Don't say it Toranj Banoo don't say it". She said: "I know the people of the village have been unkind to you. Since they got you out of the grave you've been an outsider. Oh, would that I die for you Goori; for your stature of a two-year-old;for your chubby and chapped hands and feet. I wish the people of this village were not as tall as trees but had kind hearts like you. Would that I die for your patience. Goori I leave Gol Banoo in your care. I saw in a dream I would die in labour. I said: "Don't say that Toranj Banoo if Bibi goes to the other village even to town I'll bring her to your bedside even though my feet run blisters and go blue again. In fact I will sacrifice both my feet for Toranj Banoo.
Toranj Banoo ran her hands on my bald head the way she runs her hands on the gazelles in the rugs and talks to them. She kissed both my muck-filled eyes. She swore me.
*****
I brought an alam. I would put the kotals6 wherever they told me. I swept the floor and everything. Everyone is wearing black. I didn't have a black shirt. No one loaned me theirs. I picked grapes for Mash Gholi several days and I got lizards all over me. Mash Gholi has promised to give me a black shirt. They've brought a horse. Beman Ali is wearing red7? He is wearing an iron helmet and is holding an iron sword in his hand. I go toward Mash Gholi Mash Gholi is reclining on his poshti8. "Mash Gholi give me the shirt that you have promised".
Mash Gholi plays with his rosary beads turns to Naghd Ali and says: "Send the parasite away". I say: "Mashdi give me the promised shirt". Mashdi turns to Naghd Ali: "Don't let me see him around the cauldrons the offerings for the Martyr of Karbala9 should not be desacralised". 1 say: "Mashdi I swear on Imam Hossein's head I won't show up won't show up at the Tekiyeh10. Now give me the shirt. A man is a man if he keeps his promises". Mashdi went blue in the face and threw the beads at my face. The beads covered my face as well as the Shah Abbasi designs on the rugs.
¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ 
6- Both alams and kotals are metal and wooden structures with certain detaiIs and decorations used mainly in mourning rituals and ceremonies.
7 -The red colour symbolises the enemies of Imam Hossein, the third Imam of the Shia moslems.
8-A luxury cushion of rug with sponge, cloth or other material for filling.
9- A reference to Imam Hossein.
10 -The traditional venue for mourning the martyrdom of Imam Hossein.







They say tomorrow is Imam's martyrdom day. A big pomegranate-coloured grape has burst in my throat and it is coming out in big drops from my eyes. Tonight also like the past three or four nights the sound of cymbals is heard and the sound of drums. I had made this religious vow to wear a black shirt black like Toranj Banoo's eyes. How cold it is. It is snowing tonight and the snowflakes are like Mashdi's beads that resemble pomegranate seeds.
It is the day Imam was Martyred. I keep hearing in my ears the swords clashing. I am bringing Bibi just be patient Banoo. My legs are letting me down they refuse to come. I wish I could wear a black shirt and like others rub mud on my head and shoulders, and beat on my head and breast and ask for a new lease of life for Toranj Banoo. It just didn't work. I keep remembering you dragging your feet on the ground.
"Goorza dear come, a little more and we are there".
 "You go Bibi. You go".

My eyes can make out the outline of the village from afar. The sound of cymbais is in my ears the sound of Goorza's voice. When people said Goorza I danced. Goorza. Goorza. Goorza drowns in the sound of the cymbals and the drums and I beat on my head and my breast so pomegranate-coloured drops land on the snow and Bibi becomes a speck as she goes farther and farther. I have to see Toranj Banoo. My feet are numb I feel sleepy. Sleep...



I manage to get to Toranj Banoo's door why haven't they closed the door? So I can see how the baby drops into the khesht. I who was born in the grave. Oh Toranj Banoo Toranj Banoo….you said you had a dream. You said...
I decided to wear a black shirt. I kept sweeping the yard of the tekiyeh. I kept moving the alams and the kotals about. Look how sore my shoulders are from their weight...wake up Toranj Banoo why has Bibi wrapped you up in white sheets? Bibi why are you silent?
"To paradise will Goorza go, to paradise will a mother who dies in labour go to paradise.
"No Bibi Toranj Banoo will merge into the Shah Abbasis come...come look she will go and meet the gazelles that keep drinking water and that keep being not scared".
I'm cold Bibi and the sound of the drums is in my ears just like the cry of the baby...I'm cold Bibi I sleep Bibi I sleep to get some rest. Rest.
*****

"Mashdi Gholi where shall we bury her?"
"Does she deserve a burial? Just throw her in her own backroom and let her rot there. Ah God thank you.
"By the Mashdi Goorza died as quietly as he came into this world.