داستان کوتاه
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمانست
فروغ
برای خودمان قانون وضع کرده
بودیم. چند سال بود میانمان رسم شده بود یا از کی نمیدانم، مثل حساب کردن لقمههایی
است که از وقتی دندان در میآوردی گذاشتهاند تو دهانت و بزرگ که شدی میگذاری تو
دهانت و روزی که پیر میشوی و دوباره یکجوری بشوی کودک و بیفتی گوشهی اتاق
بیمارستانی دولتی روی تختی که صدای جیرجیرش کلافهات کند و ملافههای بو ادراری آب
از چشمهایت روان کند، میگذارند تو دهانت و قاشق را طوری فشار میدهند که تو بیهیچ
حرف و حدیثی میفهمی آرزوی مردنت را دارند و اگر روزی خبر بدهند حساب بانکیشان
صدمیلیونتومان برده آنقدر خوشحال نمیشوند که ببینند چشمهای تو مثل چاه بابل گود
افتاده و نگاهت مثل عنکبوتی سمج چسبیده به سفیدی سقف و دهانت انگار که حریصانه
منتظر نوشدارو باشد باز مانده.
خلاصه حساب خیلی چیزها مثل حساب بارهایی که زن و مردها کنار هم میخوابیدند از دست آدم در میرود. حساب کشتن آنهمه آدم به دست ما، طبق قانون و دادگاه ما از دستمان در رفته بود.
چندتاشان پیر بودند؟ چندتا جوان؟ چهکاره بودند؟ کجایی بودند؟ نه میدانستیم نه مهم بود. آنها محاکمه میشدند بی وکیل، بیحق دفاع و بیحتی تجدید نظر.
حکم قرائت میشد توسط یکی از ما دوتا و بلافاصله اجرا میشد باز هم توسط ما دوتا. هم قاضی بودیم و هم مجری حکم.
بزرگی و کوچکی جرم گناه یا تقصیر مهم نبود، توافق طرفین یا حتی یک نفر کافی بود تا کسی به عقوبت ابدی دچار شود.
خلاصه حساب خیلی چیزها مثل حساب بارهایی که زن و مردها کنار هم میخوابیدند از دست آدم در میرود. حساب کشتن آنهمه آدم به دست ما، طبق قانون و دادگاه ما از دستمان در رفته بود.
چندتاشان پیر بودند؟ چندتا جوان؟ چهکاره بودند؟ کجایی بودند؟ نه میدانستیم نه مهم بود. آنها محاکمه میشدند بی وکیل، بیحق دفاع و بیحتی تجدید نظر.
حکم قرائت میشد توسط یکی از ما دوتا و بلافاصله اجرا میشد باز هم توسط ما دوتا. هم قاضی بودیم و هم مجری حکم.
بزرگی و کوچکی جرم گناه یا تقصیر مهم نبود، توافق طرفین یا حتی یک نفر کافی بود تا کسی به عقوبت ابدی دچار شود.
آنوقت ابزار کارمان را در میآوردیم.
من به چکش علاقهی زیادی داشتم. چکش خوب میتواند سنگهای پوک را خُردخاکشیر کند مثل جمجمهی آدمها که مثل پوکههای خالی گلولههای سربی است.
او به چاقو خیلی علاقه داشت و خیلی دوست داشت فرو کند تو چشم گناهکارها. میگفت وقتی حدقهی چشم یکی از آنها را در میآورم یاد کلهپاچه میافتم که با انگشت چشم نرمش را از کاسه در میآوری و تمام مخلفاتش را میگذاری تو نان سنگک و نمک میپاشی به آن و فرو میکنی تو حلق.
من قیچی را هم دوست داشتم. قیچی جان میداد برای دراندن پوست و گوشت بعد که میرسید به رودهها و میدراندی و میدراندی تا میرسید به مقعد. چه خلقتی! دست مریزاد دارد. لوله ای از تو دهان شروع میشود هزارجور راه میپیماید تا میرسد به انتها. یکجور رود است منتها نه میرسد به اقیانوسی نه دریایی نه مردابی هر چه دارد چاه فاضلاب میبلعد. یا یکجور مار که بیدستوپا میخزد تا برسد به گنجی و بخوابد روی آن اما باز محتویاتش سرازیر میشود تو آن چاه بلعنده.
او اره را هم دوست داشت میگفت استخوانها را خوب میتراشد و خوب فرو میرود.
ابزارهای دیگر هم بود که مقطعی خوشمان میآمد ازشان. مثلاً انبردست برای در آوردن دندانها. چنگک که به کمک آن از سینه آویزان میکردیمشان یا طناب برای جر دادن یا ساطور برای قطع مچ دست مچ پا جایی که حد فاصل مفاصل بود و خیلی چیزهای دیگر.
ما هیچوقت دستکش دستمان نمیکردیم دوست داشتیم دستمان گرمی خون را بچشد جور عجیبی به گرمای آن حریص بودیم دستهامان دستهای یخزدهای بود که جز گرما و بخار خون روان و گرمی دل و رودهی آدم گرمش نمیکرد.
اینطور بود که من و فریبا هر مردی اگر از کنارمان رد میشد متلک میگفت چشمک میزد نیشگون میگرفت خشتکش را میخاراند یا آلتش را میچلاند یا زنی تو ماشین تو اتوبوس جامان را تنگ میکرد و تن بو گندویش را روی تن نحیفمان یله میداد انگار مبل راحتی و جان بدهیم برای تکیه دادن و تحمل سنگینی وزن یا تو مدرسه معلمی تنبیهمان میکرد ما پناه میبردیم به محاکمهی ذهنی خودمان و تا تهِ مثله کردنش پیش میرفتیم.
من به چکش علاقهی زیادی داشتم. چکش خوب میتواند سنگهای پوک را خُردخاکشیر کند مثل جمجمهی آدمها که مثل پوکههای خالی گلولههای سربی است.
او به چاقو خیلی علاقه داشت و خیلی دوست داشت فرو کند تو چشم گناهکارها. میگفت وقتی حدقهی چشم یکی از آنها را در میآورم یاد کلهپاچه میافتم که با انگشت چشم نرمش را از کاسه در میآوری و تمام مخلفاتش را میگذاری تو نان سنگک و نمک میپاشی به آن و فرو میکنی تو حلق.
من قیچی را هم دوست داشتم. قیچی جان میداد برای دراندن پوست و گوشت بعد که میرسید به رودهها و میدراندی و میدراندی تا میرسید به مقعد. چه خلقتی! دست مریزاد دارد. لوله ای از تو دهان شروع میشود هزارجور راه میپیماید تا میرسد به انتها. یکجور رود است منتها نه میرسد به اقیانوسی نه دریایی نه مردابی هر چه دارد چاه فاضلاب میبلعد. یا یکجور مار که بیدستوپا میخزد تا برسد به گنجی و بخوابد روی آن اما باز محتویاتش سرازیر میشود تو آن چاه بلعنده.
او اره را هم دوست داشت میگفت استخوانها را خوب میتراشد و خوب فرو میرود.
ابزارهای دیگر هم بود که مقطعی خوشمان میآمد ازشان. مثلاً انبردست برای در آوردن دندانها. چنگک که به کمک آن از سینه آویزان میکردیمشان یا طناب برای جر دادن یا ساطور برای قطع مچ دست مچ پا جایی که حد فاصل مفاصل بود و خیلی چیزهای دیگر.
ما هیچوقت دستکش دستمان نمیکردیم دوست داشتیم دستمان گرمی خون را بچشد جور عجیبی به گرمای آن حریص بودیم دستهامان دستهای یخزدهای بود که جز گرما و بخار خون روان و گرمی دل و رودهی آدم گرمش نمیکرد.
اینطور بود که من و فریبا هر مردی اگر از کنارمان رد میشد متلک میگفت چشمک میزد نیشگون میگرفت خشتکش را میخاراند یا آلتش را میچلاند یا زنی تو ماشین تو اتوبوس جامان را تنگ میکرد و تن بو گندویش را روی تن نحیفمان یله میداد انگار مبل راحتی و جان بدهیم برای تکیه دادن و تحمل سنگینی وزن یا تو مدرسه معلمی تنبیهمان میکرد ما پناه میبردیم به محاکمهی ذهنی خودمان و تا تهِ مثله کردنش پیش میرفتیم.
فریبا همیشه ذهن ایده بدهای
داشت. از اول فکر او بود. او دوست داشت هر روز یکنفر را به شیوهی جدید محاکمه
کند و آنقدر پیش میرفت که اگر به استفراغ هم میافتادم باز دست بر نمیداشت و در
آخر میگفت:
" بدبختی است که بعد از این همه قتل استفراغت میگیرد. این نشان میدهد تو هنوز یاد نگرفتی این درد فقط مال آنهاست. سهم ما نیست. یک رگههایی از دل سوزی دارد. برای همین هیچوقت ایدهی بکر نمیدهی".
گذر روزها و ماهها و سالها همراه هم بودن تو مدرسه و دبیرستان و دانشگاه دوستی ما را مثل زخم ناسوری کهنه و کهنهتر کرد.
" بدبختی است که بعد از این همه قتل استفراغت میگیرد. این نشان میدهد تو هنوز یاد نگرفتی این درد فقط مال آنهاست. سهم ما نیست. یک رگههایی از دل سوزی دارد. برای همین هیچوقت ایدهی بکر نمیدهی".
گذر روزها و ماهها و سالها همراه هم بودن تو مدرسه و دبیرستان و دانشگاه دوستی ما را مثل زخم ناسوری کهنه و کهنهتر کرد.
لامذهب چشمهای قشنگی داشت
خصوصاً وقتی خمارش میکرد و رنگ شیطانی آن طلسمی بود که اگر گیرش میافتادی محال
بود بتوانی بشکانیاش. چشمهایش را گاهی عمداً خمار میکرد میدانست حس زیباشناسیام
را تحریک میکند. چشمهایش افسونگری نوای فلوت زنی را داشت که مار را در سکر زیر و
بم همهمهی آن افسون میکرد. من با هر تکان مژه و تغییر زاویهی نگاه او افسون میشدم.
فریبا با مردهای زیادی رابطه
داشت. آنقدر یکی بودیم کههمهاش را میدانستم خیلی اوقات مسخرهشان میکرد. خیلی
اوقات رابطه فقط به چند ساعت خلاصه میشد. فتوایش هم این بود:"این دمو
عشقه".
اما من همیشه معتقد بودم آدمیکه
همیشه دچار میکند دیگران را یک روز خودش دچار میشود و وقتی بیقراریاش را برای
او دیدم و بالاتر از آن وقتی، حالت چشمهایش عوض شد و یک تاریکی مرده تو آن رنگ
سیاه شیطانی جا خوش کرد فهمیدم اینبار با همهی قبلیها فرق دارد او برایش یکچیز
دیگر بود.
روزیکه بعد یکسال خواست همهی
آن را برایم تعریف کند سیگار پشت سیگار دود کرد کاری که هرگز نمیکرد همیشه با بیقیدی
از کارهاشان و کارهایی که کرده تعریف میکرد اما وقتی خواست مال او را بگوید خیلی
عصبی بود و دستش را مشت کرد و زد به دیوار و با صدای لرزان گفت: میدونی چی میخواست؟
سعی کردم آرامش کنم دستی را که
به دیوار کوبید گرفتم تو دست. دستش را با شدت از دستم کشید بیرون. حالا تنش هم میلرزید.
دستش را به بازویش مالید وگفت: خون.
عادت شده بود برایم، همیشه اسم
او بود. فریبا با وسواس دوست داشت همهی کارهایی که تو خلوت به آنها میگذشت برایم
تعریف کند. بعد گذشت یکسالونیم میدانستم او کتکش میزند بعد از هربار همخوابی.
وقتی میگفتم مگر حیوان است بیا ولش کن با همان چشمها که تاریکی مردهای تویش دلدل
میزد میگفت نمیدانی چقدر لذت دارد. میدانستم بعد از آن او خوابش میبرد. میدانستم
وقتی بیدار میشد دوباره تشنهی تن فریبا میشد و نوازشش عاشقانه میشد از کتکهایش
عذر میخواست و فریبا را دیوانهتر میکرد. میدانستم کی مسواک میزد کی دوش میگیرد
کی دوباره میتپد تو رختخواب و با تن فریبا ور میرود.
دومین سال آشنایی آن دو بود که همدیگر
را دیدیم.
-این هم نوشین دوست گلستان و
گرمابه.
سیا سیگارش را زمین انداخت دودش
را فوت کرد تو صورت فریبا. دست که دادیم دستم را تو دستش کمی بیشتر از معمول نگه
داشت و نگاهش مکثی چند ثانیهای کرد روی صورتم. سیگاری روشن کرد.
فریبا پوزخند زد و گفت میبینی
چقدر ترسناکه دیدی حق داشتم؟
باورم نمیشد سیا او باشد باورم
نمیشد تو آن ملافههای سفید آن قدر درنده باشد.
لاغر بود. باریک. کفش چرمی واکسزده
وشلوار جین پیرهنی که دو دگمهبالاییاش باز بود و سینهی استخوانیاش بازیگوشانه
با آن موهای نازک سرک کشیده بود. صورتش استخوانی بود و ته ریش داشت. موی شلوغ چپ و
راستش انگار که به عمد شانه نکنی روی پیشانی چه خوش نشسته بود. یک اصالت اصیل
مخصوص خدایان رومی که به گیجی فیلسوفانهای تن داده باشد تو چهره و رفتار و
وجناتش بود.
در نظرم سقراطی آمد که به جای
شوکران نوشانوش دود سیگار میبلعید.
چشم درشتی نداشت. تنگی و کشیدگی
چشم چینیها را هم نداشت اما میشد تو رقص سایهروشن نور تنگ و گشاد شدن مردمک
چشمش را ببینی. تو تمامرخ بینی قلمی داشت اما تو نیمرخ قوزی با سراشیبی ملایمی
روی آن خودنمایی میکرد. لبش نازک و کمی گشاد بود. تو آن دیدار و دیدارهای بعد
اصلاً ندیدم قهقهه بزند. انگشتهای کشیده و ظریفی داشت و لرزش نامحسوسی توی آنها
لانه کرده بود.
حواس پرتی غریب شاعرانهای داشت.
آنطور که حواست به همه چیز باشد و به هیچ چیز نباشد و نگاهش به رنگ پوستش که
گاهی سرخ میشد گاهی پریده گاهی گچی گاهی زرد گاهی سفید مثل کفن، ملودی عوض میکرد
گاهی میشکافت گاهی نوازش میکرد گاهی حمله گاهی دفاع.
سیا همه چیز بود و هیچ نبود
انگار. سهل و ممتنع بود یا شعری که فکر میکردی معنیاش را میدانی اما تو مصرع
اولش میماندی.
فریبا درحالی که لبش میخندید
اما اخم به ابرو داشت گفت: واقعاً نوش نیست؟
انگار که بخواهی از تمیزی چیزی
مطمئن شوی با انگشتش روی گونهام کشید و گفت هر دو جنس رو از راه به در میکنه.
بهت گفتم چند بار هوس کردم لبشو ببوسم.
سیا نگاه تیزی به او انداخت
فریبا مثل بچهی خطاکاری جویده جویده گفت: ام اما... این کار و... ن... نکردم.
برای آنکه جو را عوض کنم رو به
او کردم و گفتم یه سیگار به ما تعارف نمیکنید؟
تا او سیگاری برایم روشن کند و
من دودش را بدهم هوا فریبا سررشته را دوباره به دست گرفت "چشماش چشماش لامذهب
تا حالا رنگشو نفهمیدم رنگش یک وقتهایی عسلی میشه یک وقتی لیمویی و گاهی هم
چمنی. گاهی هم هر سه رنگ. بچه که بود مادرش مژههاشو قیچی میکرد از بس بلند بود و
چند تا دانهاش از بلندی خم میشد و مردمک چشمشو نوک میزد. اینطور که میشد
همیشه میگفت عین شاخهی سوزنی درختای کاج تو کتاب علوممون میزنه تو چشمم میخواد
کورم کنه."چه میدونم شاید اگه کوتاه نمیشد میشد مثل موی سودابه. فقط یه
پشت بام کم بود و یه معشوق.
هر چند وخت یه بار مادرش دست به
دامن قیچی میشد. حالا هم گاهی خودش این کار رو میکنه. چه رنگیه به نظرت
سیا؟"
سیا سرش را حتی تکان نداد یا تنش
تغییر وضعیت نداد برای کمی نزدیک شدن اما فریبا نزدیک آمد نزدیک و نزدیکتر طوری
که تصویر من تو انقباض مردمکش فرو میرفت و فروتر تا جایی که نقطهای شد محو توی
آن سیاهی گسترده و درنهایت همان نقطه هم بلعیده شد.
سیا ببین چه ککهای ریز و درشتی
روی گونشه. موهای خرماییاش دل میبرد. بهت گفتم بهمن چقدر عاشقشه؟
فریبا رو به او کرد منتظر جواب
ماند اما سیا با همان غرور خدایان باستانی مثل مجسمه سرد و عبث نگاه میکرد.
فریبا بیاعتنا به او گفت: بهمن
مییاد پشت سرمون واسش شعر شاملو میخونه. چند وقت پیش استاد بهش گفت شنیدم شعر میگی؟
یکی ازشعراشو واسمون خوند تو آخرین بیتش اسم نوشین بود. نوشینم بیشتر سگ محلیش میکنه.
اونم به خیال اینکه حسادت نوشین رو تحریک کنه با بیشتر دخترای دانشگاه یه دست رفته
صفا. نمیدونی چه نقشههایی تحویل میده پروژههاش همیشه بیسته اما نقشش واسه کار
کردن روی پروژهای به نام نوشین همیشه خراب از آب در مییاد.
اینها را که میگفت سر سیا پایین
بود و فریبا که حرفش را تمام کرد سیا سرش را بالا گرفت و پنجرهی چشمش را رو به
چشمهای من باز کرد. گفت چشماش ترکیب اون رنگیه که چند وقت پیش باهاش... ادامهی
حرفش را جوید.
فریبا اخمی کرد طوری که انگار
داشت به مغزش فشار میآورد یکدفعه صورتش مثل گرهای که از ابروها گشود باز شد و
گفت آره عیناً همون شده. رنگی که تو هیچ فرشی تو هیچ نقاشیای ندیدم بهت نگفتم
نوشین تنمو باهاش رنگ کرد اینقدر رنگش قشنگ و زلال بود دوست داشتم بخورمش. رنگ
عسل.
سیا عصبی گفت آره عسل تلختر از
زهر.
نگاه معناداری بینشان رد و بدل
شد و بعد از آن حرف و حدیثها از تکوتا افتاد و فریبا حرکات و رفتار عصبی از خود
نشان داد.
آنروز گذشت و روزهای دیگر هم.
پیغام پسغامهای بهمن کلافهام
کرده بود. از روزی که سیا را دیدم همیشه با هم مقایسهشان میکردم. سیا سیا سیا
سیا سیا. من که کسی را به دام نینداخته بودم سزاوار بودم آنطور بسوزم؟ من که کسی
را دچار نکرده بودم؟ هر چه بود از طرف آنها بود. بهمن ناخن کوچک سیا نمیشد. بهمن
برای خودش شاخ بود تو دانشگاه. چپ و راست کشته مرده داشت. گاهی همکلاسیها با من
بد رفتاری میکردند فقط به این خاطر که معشوق او بودم. از حواشیهای او هم که
بگذریم دو سه دانشجوی ثابت شیفتهاش بودند. گاهی عصبی یا گریان میآمدند سراغم و
مثلاً یکیشان میگفت وقتی بغل منه نوشین صدام میکنه. دیگری میگفت اسم تو ورد
زبونشه.
تو دانشکدههای دیگر هم کشته
فراوان داشت بیشتر دخترهایی را انتخاب میکرد که شباهتی در رنگ مو رنگ پوست
قدوبالا با من داشتند.
دعوتهای بیشمارش را برای بیرون
رفتن رد میکردم اما او برای هر اردویی که اسم من تو لیست بود داوطلب میشد.
از طرف دانشگاه یکهفته به شیراز
رفتیم. یادم نمیرود تو حافظیه دیوان حافظ را باز کرد و با آن صدای بم مردانه
خواند: درد عشقی کشیدهام که مپرس/ زهر هجری چشیدهام که مپرس. غزل که تمام شد سر
بلند نکرد. سکوتش ادامه داشت تا وقتی که ازجمع ما جدا شد و رفت به گوشهای تکیه
داده به دیوار و زل زده به من و فاتحهخوانیام برای حافظ. آنجا بود که پاک کردن
اشکهایش را دیدم و هر چقدر او سوته دلتر میشد زهر عشقش برای من تلختر. تو آن
سفر کشش او برای بودن حتی یک لحظه با من در مقابل دلتنگیی که برای سیا داشتم هیچ
بود.
سیا سیا سیا سیا سیا همهجا او
بود و یاد او مرا کِز میکرد. مرا میبرد تو دنیای درونی خودم که فقط او بود و من.
عجیب بود تمام هیئت او را فراموش کرده بودم جز آن چشمها و صورت. سیا در دنیای من
تنها چشمها بود و صورت. گاهی به ذهنم فشار میآوردم چاق بود لاغر بلند قد یا
کوتاه. هیچ جز آن چشمها آن حالت گیج و عبث آن بیخیالی یادم نمیآمد.
فریبا مثل همیشه میآمد همه
چیزشان را میگفت و وقتی میخواست از او حرف بزند من انگار که در شب مه گرفتهی
کوچههای لندن گیر کرده باشم تو دود انباشتهی سیگارهایی که او پشت سر هم دود میکرد
گم میشدم. تنگی نفسها مهم نبود فقط دوست داشتم از او بگوید. از ریز و درشتش از
تمام خطوطش از تمام جای زخمهایی که از بچگی روی بدنش به جا مانده بود. از موی
بدنش کجا انبوهتر و کجا متراکمتر. از انفعالات تنش.
دیگر از در حد آرزو بودن هم
گذشته بود تو عطش میسوختم عطش آنکه کارهایی که فریبا با او میکرد من هم میکردم.
اگر زن پا به ماه توانست شکمش را
پنهان کند عاشق هم میتواند عاشق شدنش را منکر شود. فریبا اولین نفر بود که فهمید.
بهمن دومین. فریبا عالم به روحیات من. بهمن آگاه به احساس من.
سیا سیا سیا سیا سیا همهجا بود
تو رختخوابم نفس میکشید تو خمیر مسواکم میرفت لای دندانها. تو صبحانهای که میخوردم
تو نمازی که میخواندم تو درسی که میخواندم تو ترانهای که میشنیدم تو خیابانهایی
که میپیمودم تو پیادهرویهای تک نفره زیر باران غمگین تو سوار شدن تو ماشین تو
اتوبوس تو شبهایی که هوا تاریک میشد و ترسان میرسیدم خانه. تو اس. ام. اسهایی
که تو گوشیام بود. تو کولهپشتیام تو آب استخری که پشت میدادم به آن و صلیبوار
دستهایم را باز میکردم. تو برنامههای تلویزیون که میدیدم تو وان حمام با آن
همه کف. جایی نبود که او تصرفش نکرده باشد.
فریبا به عمد با لذت سادیسمی از
او میگفت گاهی دو سه ساعت شرح یک بوسه را کش میداد و روزی که بیهوا پرسید اگه
تیکهتیکهاش کنیم کجا شو میخوای بزاری تو الکل هاج و واج ماندم.
نه واقعاً میگم. مثل جنینی که
تو آزمایشگاه دبیرستونمون بود؟
ناراحت گفتم نه دربارهی اون اینطور
حرف نزن. اون مستحقش نیست. عصبی جا سیگاری را به طرفم پرت کرد و گفت اون اون مستحق
نیست. هیشکی مثل تو نمیدونه اون چقدر تحقیرم کرده. اون مستحقش نیست؟
فریبا یک چاقوی ضامندار داشت که
همیشه همراهش بود حتی وقتی من و او بودیم از خود جدایش نمیکرد. چاقو را از جیب
شلوار جینش در آورد و گفت اول میزنی تو پهلویش بعد دستتو با اون خون خوش رنگ میشوری.
بعد شکمشو جر میدی سیرابی گوسفند و دیدی چطور میزنه بیرون اونم... تو رو خدا بس
کن فریبا تو رو خدا. دارم دیونه میشم.
با تشنج به طرفم آمد مچ دو دستم
را گرفت و داد زد دوسش داری؟
تو چشمهایم زل زد دانه اشکی از
گوشهی چشمم راهش را گرفت و رفت. رویم را بر گرداندم گفتم نه.
مچ دو دستم را رها کرد. قهقهه
شیطانی زد. گفت باورم شد. باورم شد. میدونی کی بدترین کتک رو ازش خوردم. اون بارو
یادته چشام کبود شده بود؟ میدونی چرا کتکم زد واسه این کتکم زد که گفتم یهروز میخوام
با نوشین بخوابم. زیر مشت و لگد خوردم کرد. خمیرم کرد.
اولین بار بود که آنقدر از او
ترسیدم. سگ لرزه گرفتم.
قهقهههای شیطانیاش دلنگ دلنگ
ساعت شماتهداری بود که با اعصاب متشنج ناتوانم بازی میکرد.
آره یه تو راس گفتی یه اون. شما
همدیگرو دوست ندارید.
اما تو نوشین تو... همان قهقهه
تو... یه روز... پهلوشو پار... پاره...
کیفم را از روی کاناپه برداشتم و
زدم به چاک. چند سالی بود که خانهی مجردی داشت. اولینبار بود که از او فرار میکردم.
پلهها را یکی دو تا کردم یکی سه تا اما او از پایین پلهها کنار آسانسور ایستاده
بود. آنجا بود که آمد جلو و با مشتش زد تو دهانم.
با لب خونین رفتم خانه لبم متورم
شده بود و خون مرده.
دومینبار بود که او را دیدم.
دستم را تو دستش گرفت سعی کرد به چشم فریبا نیاید سیا فکر کرد او ندیده اما من
دیدم که زیر چشمی ما را میپایید. او دید و سیگارش را آتش زد.
یکسال از اولین دیدارمان میگذشت.
من عاشق سیا بودم اما عذاب فریبا راحتم نمیگذاشت فریبا دوست جانجانی من سیا دوست
فریبا داشتم چه میکردم؟ از آنروز که دانستم فریبا به عشق من آگاه است شبها
کابوسهای بدی میآمد سراغم.
بهمن شاید چون عاشق بود حال مرا
درک کرد شاید از حواسپرتیهایم فهمید. با وجودی که میرفتم دانشگاه سر کلاس حاضر
نمیشدم مینشستم تو محوطه و درختها را نگاه میکردم گاهی دانشجوها گاهی نگاهم به
چیزی خیره بود اما روحم پر میزد به طرف سیا.
بهمن همه چیزش با عاشق شدن من
دگرگون شد. انگار وقتی معشوقی نداری عاشق همه جوره راحت است اما همینکه عاشق میشوی
عاشقت خانه خراب میشود. بهمن دیگر آن پسر خوش لباس ادکلن زدهی جذاب درسخوان
نبود و وقتی این حالت دوام پیدا کرد دو سه دختر سینهچاک او پر زدند. حالا او مینشست
یک گوشه سیگار میکشید با خودش حرف میزد گاهی ریش انبوهش را میخاراند و بیاعتنا
به دستانداختن بچهها رد میشد.
ماهها بود که دیگر خال ِ برو
بچههای معماری نبود. سایه بود وقتی هم سر کلاس بود بیش از غیبتش، حضور نداشت.
اولینبار بود که دعوتم میکرد.
خلوتگاهش نیایشگاه پرتی بود تو دل قلهای صعبالعبور تو روستایی در انحصار درختهای
انبوه. اشیاء بینظمی خوشی داشتند. تارش افتاده گوشهی اتاق. بوی تند رنگهای
روغن، بوم نقاشیها. آن کلبه آدم را یاد سمساری میانداخت که میتوانستی همهچیز
تویش پیدا کنی گاهی سفالی به جامانده از دورهی هخامنش. ظرفی با طرح خورشید خانمی با
ابروهای بههم دست داده یادگار دورهی قاجار.
بالشهایی با رویههای خاتمکاری
شده سماور و دو سه استکان کمرباریک خوش نقش و نگار. قرآنی سر تاقچه کنار قابی با
بیت خوشنویسی شدهی: روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبائی را خواهد گرفت.
روی میزش قلم و دوات و برگههای
اینجا و آنجا پخش پلای نیمه خوشنویسی شده رها شده بود.
تارش را به دست گرفت و نواخت.
بعد آن سکوت بود که مینواخت و نگاه من گمشدهای بود که سرگردان روی اشیا پرسه میزد.
رفتم کنارش دستش را گذاشت روی
دستم. دستش چه یخ بود و لرزان. برای بوسیدن لبم سرش را به طرف صورتم متمایل کرد
سرش را نزدیک آورد نزدیکتر و چشمش را بست. لبش را نشاند روی لبم. چه یخ بود و خشک
انگار شیئی فاقد روح. سرش را عقب کشید و من سرم را جلو بردم آماده اینکه لبم هم
آغوش لبش شود اما خودش را عقب کشید و مثل فنر از جایش بلند شد و عصبی گفت نمیشه.
نمیشه. اصلاً امکانش نیست.
به طرفم آمد دستم را گرفت و سوار
ماشین شدیم و برگشتیم به شهر پردود تهران.
نمیدانم به من ردیابی چیزی وصل
کرده بود این فریبا یا آنکه خودش بپای من شده بود از همه چیز خبر داشت همهی آنچه
تو حیطهی من میگذشت.
اینهمه وخت من باهاش دوست بودم
یه بار منو نبرد اونجا. اون وخ تو... از راه نرسیده. کلبشو میگم. فکر کردی آمارتو
ندارم.
به یاد نداشتم یکبار اشکی گوشهی
چشمش دیده باشم و آنروز هم عصبانی بود مثل همیشه.
میدونم چند وخت آفتابی نشدی.
وای چه فداکاریی. اگه اون میدید اونطور دهنتو خورد کردم حتمی میکشتم. یا اون
منو میکشت یا بهمن.
صاف تو چشمم نگاه کرد اشکها
موجاموج تو طوفان چشمش خیز بر میداشتند و فرو که مینشستند ساحل گونهاش را تر میکردند.
اولینبار بود و چشمهای پر اشکش
اثر آتش داشت. آنوقت بود که با خودم عهد کردم. عهد کردم.
از او خواستم برویم قدمزنی. چشمهایش
به گودی نشسته بود. باورش نمیشد آنقدر که چند بار دستش را فرو کرد تو موهای شانه
نشدهاش و گفت راس میگی؟ بامن؟ کی؟ راس میگی؟
دستم را کردم تو جیب بارانیاش
لابد با خودش فکر میکرد جنون آنی یقهام را گرفته. واهمه داشت یا باورش نمیشد یا
فکر میکرد آنقدر دست نیافتنی بودم که آنهمه خوشبختی بیش از حد او بود، نمیدانم.
با تردید انگشتش را به طرف دستم آورد یکی دوبار به وصال دستم نرسیده وسط راه رها
کرد در لحظهای که قدمزنی ما تمام شد و خواستم دستم را از تو بارانیاش در آورم
دستم را فشرد. آنقدر با هیجان که اشک امانش را برید. برای آرام گرفتنش وادارش
کردم به دیوار تکیه دهد. حالش که جا آمد جدا شدیم.
باید دل میکندم. سیا سیا سیا سیا
سیا با حضور بهمن حضور او بیشتر رنگ میگرفت. تجرد به من کمک میکرد سیا تنها تو
دنیای خودم باشد اما حالا که مردی بود در کنارم حضور او پررنگتر میشد مثل سیاهی
دل شب غلیظتر سنگینتر انبوهتر. کوچکترین رفتار و حرکت بهمن مرا از سیا اشباع
میکرد. اگر سیا دستم را میگرفت مثل بهمن اگر سیا لبم را میبوسید و میمکید مثل
بهمن اگر سیا در ماشین را برایم باز میکرد اگر سیا برایم هدیه میخرید اگر سیا
اگر سیا... همه جا سیا.
باید دل میکندم. سیا سیا سیا
سیا سیا.
خودش را خیلی آلوده کرد دیگر
سیگار آرامَش نمیکرد و تریاک جوابگو نبود دنبال قویترین مخدرها میگشت. مخدر و
روانگردانی تو بازار نمیآمد که فریبا یکبار امتحانش نکرده باشد.
تکیده شده بود و دندانهایش زرد.
صورتش حالت جوان بیست سه چهار ساله را از دست داده بود اما آن سیاهی محض چشمها.
چشمهای او از روزی که به سیا عاشق شدم همیشه بهانهای داشت برای محاکمهام به
سُلابهام میکشید. از همان اول بدبختی این بود که من و سیا عشقمان را از قلب
نبخشیدیم به کلام و تو خودمان میسوختیم عشق ممنوعهای نه، انگار عشق حرامی بود
عشق پدری به دختر عشق برادر به خواهر عشق پسر به زن پدر.
فکرشو بکن هرچی بین تو و بهمن میگذره
میزارم تو کف دست سیا. میدونستی؟
چرا اینقدر داغونی بذار ببرمت
کلینیک بخوابونمت؟
با تشنج فریاد زد: جواب منو بده.
خیله خوب آروم باش. نه نمیدونستم.
روی رانش را با دست مالید.
ای خدا مُردم از درد اما درد اون
خوب نمیشه با قهقهه ادامه داد درد من خوب میشه بهم که برسه و آخ نعشگی و کرختیش
چه حالی میده اما درد سیا درد سیا درد بیدرمونه. به اینجا که رسید بغضش ترکید.
بغض من هم ترکید.
میدونی از کی رفتم سراغ اون
گردا؟ از وقتی تو رفتی پیش بهمن. آره خودم خواستم اما از اون روز سیا یه طور دیگه
شد دیگه بهم دستم نمیزنه حتی حتی کتکم نمیزنه اون روز التماسش کردم به پاش
افتادم که بیا خوردم کن. بیا منو بکش. توروخدا نوشین بیا برو سراغش تو لونشه بیا
برو پیشش.
در را که باز کرد بوی ماندگی بوی
عرق بوی غذاهای شب ماندهی گندیده به استقبالم آمد. اتاق بینظمی خفهکنندهای
داشت. نشستم روی زمین روبروی او که بعد از باز کردن در نشست روی رختخوابش. چقدر
تشنهاش بودم و نگاهم را ساییدم به تمام صورت و تنش. نمیتوانستم نمیتوانستم...
مثل بچهای نشسته خودم را کشیدم به سمتش. کف دستش را بوسیدم و او تنگ به سینهاش
فشردَم...
وقتی به خود آمد که روسری و
مانتو و پیرهن و کُرستم در اطرافم بود. وقتش بود. شانهام را صاف کردم منتظر بودم
آن دو گیلاس همزاد را بچیند. صورتش به عرق نشسته بود هنوز دستش به استقبال لمس تنم
نیامده بود که از جا پرید در را باز کرد و به شدت پشت سرش بست. بیشتر از یک ساعت
در همان وضع نشستم. ناامید شدم اگر میآمد تا حالا باید میآمد. لباسهایم را
پوشیدم و زدم بیرون پشت در حیاط نشسته بود. بغضم ترکید گفتم اگر منو نمیخوای کسی
هست که منو بخواد.
بهمن منفعل نشسته بود. خودم همه
کاره بودم هر چه را شنیده و خوانده بودم باید اجرا میکردم. مانتوم را در آوردم با
چنان آرامش و بی دلهرهای انگار از قبل صدبار جلوی چشم مردها لخت شده بودم. انگار
اولین همخوابی نبود. زیپ شلوارم را که کشیدم پایین سینهی بهمن را دیدم که تند و
تند بالا و پایین میشد. طفلکی! تندی گرفت ضربان قلبش انگار کبوتری تو خون خودش
دست و پای آخر را بزند و سرکنده بپرد اینور و آنور. شورتم تنها تکه پوششی بود که
درنیاوردم. بهمن هاج و واج و منگ روی تخت نشسته بود. نشستم روی پایش و دگمهی
پیرهنش را باز کردم با چنان آرامش و طمانینئهای انگار تا ابد میخواستم کش پیدا
کند. فقط نمیتوانستم تو چشمهایش نگاه کنم. امشب اگر او درُو میکرد بکارتم را
بکارت دیگری هم بود که نمیخواستم دریده شود چشمهایم... چشمهایی که خیلیها در
توصیف رنگش میماندند. گوشهی لب کوچکم را به دندان گزیدم. بهمن نمنم دست به کار
شد و لبش گشتی زد تو موی انبوهم. تو گردنم گوشها و پستانهایم و روی شکمم و تکه
پوششی که گذاشتم او در آورد و در آورد. بوسهها میرفت و میآمد و گم میشد میان
کشالهی رانم و روی شرمگاهم سرک میکشید روی ساق پایم روی تکتک انگشتهای پایم کف
پایم و پیدرپی میشد و صدها ستارهی ریز و درشت بوسه و نفسنفس زدنها و به عرق
نشستن تنهامان و فشاری که به کمر باریکم میآورد و تنم که به آب بقای او تر شده
بود و دو گیلاس همزادی که او میچید و به دهان میگرفت و لبی که میمکید و بوسههایی
که از روی شکم تاب میخورد و مکثی میکرد روی ناف و میرفت پایین و پایینتر و
آنجا درنگی ممتد و به دندان کشیدنهامان دستی که پرواز میکرد و زیر شکم آرام میگرفت
و زلفی که رها افتاده بود روی آخرین مهرهی کمر و فشارهایی که روی باسنم مینشست و
بخار داغی که همراه قطره قطره عرق چکهچکه ذوبم میکرد و فشار پایی که برای گشودن
پایم از هم دست و پا میزد و شکمیکه روی شکمی ساییده شد و تاملی که تنی روی تنی
داشت و چشمی که بسته شد و دردی که مثل تاکی شاخههایش را رقصان پیچ و تاب داد تو
تنم و ثانیههایی که انگار خودشان را کش و قوس میدادند و خمیازه میکشیدند تا درد
جاخوش کند و رانهایی که چفت شده بود و مِهر گیاهی که نرینه و مادینهاش یکی بود و
زمزمهی او از دورها و کنده شدنش از تنم و نالهی بیکس من که از گلو بیرون جهید و
تو گوش او نشست.
بوسههایی که مینشست روی پستانم
و صدایی که میگفت: دردت اومد؟ آره؟ نوشین. نوشین.
و آن گل سرخ همان بود که سیا میخواست
از فریبا و من که نمیخواستم دوباره زخمی شوم و تو آماجش باشم خودم را جمع کردم
جنینوار و انگار از مادر متولد شده باشم آنطور لخت آنطور در خون خود. عرق تنمان
به خشکی مینشست و بهمن به پهلو خوابیده چسبیده به تنم نوازش دستهایش را نثار
مویم کرد و گاهی نثار مهرهای از مهرههای پشتم و من از درد ناله کردم.
ساعتی گذشت. دوست داشتم تو همان
وضع باشم هر تکان کوچک دردم را دو چندان میکرد. بهمن از اتاق بیرون رفت و چند
دقیقه بعد آمد همانطور لخت مادرزاد، بغلم کرد و بردم تو حمام و وان پر از آب کفی
بود و آب که هجوم آورد به رانم جیغ کشیدم تنم میسوخت انگار زیر شکمم از درون و
تمام آن زهدان با چاقو ریش ریش شده بود. اشکم سرازیر شد و بهمن به آرامی تنم را
شست و حوله را که دورم پیچید گفت فردا میریم محضر. با تعجب گفتم چرا؟ پیش خودم
فکر کردم مگر همین را نمیخواستی دیگر تمام شد. لبش را گذاشت روی لبم چه لب گُر
گرفتهای گفت میخوام همهی کارایی که کردیم همیشه تکرار بشه.
اما برای من همه چیز تمام شده
بود همه چیز. تن به صیغه زناشویی دادن بی معنی بود.
که رفتی؟
راحتم بزار فریبا. تو نمیشه اینقدر
زاغ سیاه منو چوب نزنی؟
فریبا معتاد و بدبخت همهی ما را
به کام جنونش کشاند.
من... من فکر کردم دُرُس میشه
نشد... دیگه راهی نیست. دیگه راهی نیس...
به خاطر خدا از اینجا برو.
دوروز از آخرین دیدارم با فریبا
گذشت. موبایلم را خاموش کردم. برای من همه چیز تمام شده بود. از بیمارستان به خانهمان
زنگ زدند. یادم نمیآید چطور رفتم بیمارستان پیاده با ماشین؟ افتاده بود روی تخت
مثل جنازه. آخرین برخوردم با او بد بود اگر میمرد خودم را نمیبخشیدم. پرستار پیش
از وارد شدن گفت که حالش وخیم است. آدم خود را از ساختمان پنج طبقه پرت کند پایین
چه شکلی میشود. فریبا به هرچه شبیه شده بود الا موجودی به نام آدم. له شده بود
ورم کرده با آن همه لولهای که به او وصل بود و سرمی که قطره قطره راه پیدا کرده
بود تو رگ او. بیشتر اعضایش گچ گرفته شده بود. اشکم جاری شد صدای نالهی او آمد سر
بلند کردم گفت آخر... او... مدی. گفتم منو ببخش فریبا. باید بیشتر بهت توجه میکردم.
من خواستم خودمو بکِشم بیرون دیدی که حتی با بهمن با بهمن... خواست سرم را ببرم
جلو. گوشم را نزدیک دهانش بردم. گفت یادته چه دوستای خوبی بودیم... از وق... وقتی
سیا اومد. .همه چی به... به... هم... خورد. گفتم آره. آره. ولی تو همیشه دوست من
باقی میمونی. میبرم میخوابونمت. خوبت میکنم مثل روز اول.
فایـ...ده نداره... دیگه...
نه... خیلی دیر شده... حالا اون کیفمو بده.
کیفش روی تنها صندلی اتاق بود.
خواست بازش کنم به چاقوی ضامندارش اشاره کرد. درش آوردم. تو چشمهایش نگاه کردم.
چشمش ریز شده بود و اطرافش متورم و کبود بود اما میتوانستم سیاهیاش را ببینم. آن
سیاهی بیترحمی که انگار با کل دنیا سر جنگ داشت. خواست چاقو را باز کنم به سختی
به دست گرفت و روی مچ دستش را پاره کرد شکافش زیاد نبود اما چاقو را بد فرو کرد و
چاک عمق برداشت و به سرعت به خون نشست. سرم را بردم جلو گفت حالا... نوبته تو ...
من میمیرم میدونم اما بزار... واسه همیشه با... هم پیوند ببندیم پیوند...
دوستی... پیوند... خو... خونی... من هم چاقو را گرفتم. مچ دستم را بیهوا جر دادم
چاکش بیشتر از چاک او شد و عمیقتر. خواست دستم را ببرم جلو و دستش را چسباند به
مچ دستم و خون ما دو تا درهم عجین شد. و یک حالت سبکی به او دست داد که به توصیف
نمیآمد و بعد گفت فقط... فقط... یه کار مونده.
بگو هر چی باشه انجام میدم...
چاقو را داد دستم. گفت کار خودته... همون جور که قبلا... گفتم از پهلو... بز...
بزن...
حیرتزده چاقو را پرت کردم گفتم
نه... نه... با تمام قدرت صدایش را بلند کرد و گفت مگه هزار بار این... کارو
نکردی...
نه. نه اونا همش نقش بود ما نقش
بازی میکردیم.
فریبا جیغ زد... به دست تو...
و...
خندید چنان زنگدار و ریز و
شیطانی که حتی وقتی پرستار آمد تو اتاق و با عجله از اتاق خارج شد و چند ثانیه
بعدش با دکتر و چند پرستار دیگر وارد شدند گوشم از صدای آن خندهی زنگدار پر بود.
دکتر رو به من کرد متاسفم... و دیگر چیزی نشنیدم چاقو را از زمین برداشتم و رفتم.
هنوز از مچ دستم خون میآمد.
تو رختخواب نشسته بود. من هم
نشستم و آرام گرفتم. داشت روی کاغذ سفیدی خوشنویسی میکرد خواندم: "همیشه
عاشق تنهاست". گفتم یاده یه رسمی افتادم تو یه قبیله یه جایی خونده بودم تو
دورههای زنسالاری هزاران سال قبل رئیس قبیله که زن بود تو یه شب خاص از بین
پسرایی که عاشقش بودن خوشکلترین پسر رو انتخاب میکرد و تو اون شب باهاش میخوابید.
صبح که میشد پسر رو با یه آیین خاص میکشتن و خونشو پخش میکردن رو زمینا.
تو چشمهایم نگاه کرد پریشانتر
از پیش بود و آگاهتر انگار. به مچ دستم که باندپیچی بود اشاره کرد گفت چی شده؟
گفتم اگه تو دنیا جسمیتم برای
خیلیا وسوسهانگیز بود دوست داشتم تو تنها آدمی میبودی که شبا مییومدی سراغم.
دوست داشتم فاحشهی تو میشدم.
رویاش را برگرداند و گفت تو
مستحق بهترینها هستی. تو خیلی معصومی. فریبا همشو برام گفت. بهمن پسر خوبیه.
آن شب تنها یک مانتو تنم کرده
بودم و جز مانتو هیچ نپوشیده بودم. مانتوم را از تن در آوردم به طرفش رفتم. تنم را
رها کردم روی تنش گفت امکان نداره نوشین تو خیلی خوبی مثل من و فریبا نیستی. برو
دنبال خوشبختیت.
این را که گفت فریادی کشید. خودم
را عقب کشیدم. چاقویی که تو دست مشت شدهام پنهان شده بود تا دسته تو پهلویش بود.
خندید و گفت میدونستم خوب شد به دست تو میمیرم خودم میخواستم این... کارو
بکنم... اما تو همه چیزو... حل کردی... دستش را گذاشته بود روی پهلویش بیحال که
شد دوباره رفتم جلو و چاقو را با شدت از پهلویش کشیدم بیرون فریاد زد: آه خداااا.
و من چاقو را فرو کردم تو شکمش و
خون عین جوب آب راه افتاد دستم را به خون آغشته کردم. سینهام چسبیده به سینهاش
بود زمزمهوار گفت چشمات قشنگی همیشه رو نداره. چشمات چه پرخونه...
چه کیفیتی در من ایجاد شده بود؟
چه بر سرم آمده بود؟ سر و صورتم و تنم پر از خون بود نه به خون خودم حلاجوار بلکه
به خون او. آخرینبار به میزش اشاره کرد گفت نامه برای... تو... بخون... بخونش...
و آخرین جملهای که گفت این بود فریبا. منو... نم... میخواس...ستم... تو... هم...
ورقهی تا شده را چپاندم تو
کیفم.
رفتم حمام تنم را شستم. تا زمانی
که او را تو صندوق عقب جاسازی نکردم مانتوم را نپوشیدم تمام این کارها را با
خونسردی انجام دادم انگاری قاتل بالفطره.
حالا فقط باید جایی پیدا میکردم
رهایش میکردم تا لاشهاش خوراک حیوانها بشود. تو این فکر بودم که پلیس تو جاده
خواست بزنم بغل. اول سرعت گرفتم دیدم بهتر است نگه دارم. کشیدم بغل و نگه داشتم.
تصمیم گرفتم از ماشین پیاده نشوم تا اگر اتفاقی افتاد پایم را بگذارم روی پدال و
در روم. آن دو پیاده شدند مدارکم را چک کردند و یکیشان به طرف صندوقعقب رفت و
گفت سرکار بیا اینجا یه چیزی. دومی به طرف عقب ماشین رفت از ماشین بیرون جستم
میان آن دو قرار گرفتم. دگمهی اول مانتو را باز کردم یکیشان گفت فکر نمیکنید
این لباس برای این هوای سرد خوب نیست. لبم را به دندان گزیدم و گفتم آخه من خیلی
گرممه و نزدیک شدم.
اولی کارش را کرد. تو آن بر ِ
بیابان جز صدای پارس سگی ولگرد صدایی نمیآمد و ما هم از جاده خیلی فاصله گرفتیم.
یکیشان هم که کشیک میداد. یکیشان کتش را با آن سرشانههای قبهدارش انداخت روی
زمین و مرا خواباند و تو تاریکی دست به کار شد اولی که کارش را کرد دومیآمد خواست
به پشت خم شوم. آنطور دوست داشت. خواست من زیپ شلوارش را بکشم پایین و خیلی چیزها
و من هم سرم را خم کردم به طرف پایین تنهاش و... هوا تاریک بود. صورت همدیگر را
نمیدیدیم و چه خوب بود. کار دومی بیشتر از اولی طول کشید. او رفت اما اولی
پشیمان شد دوباره برگشت و از نو...
حالا دیگر کسی نبود هوا چه سرد
بود زدم تو خاکی و راندم خیلی از جاده فاصله گرفتم چراغقوه همراهم نبود با
موبایلم که نور نسبتاً قوی داشت رفتم سراغ صندوقعقب. گوشهای از آن خونی بود با
مانتوم شروع به پاک کردن کردم. سوار شدم استارت زدم روشن نشد. دوباره. سهباره.
..روشن نشد.
سرد بود و برف شروع به باریدن
کرد. صدای پارس کردنهای هار و وحشی چند سگ از دور میآمد ترس برم داشت نشستم تو
ماشین. چقدر سرد بود کاش آن دو پلیس بودند رویم که خوابیدند سرما را حس نکردم.
چند ساعتی گذشت و جیغ و فریاد من
برای کمک نتیجهای نداد. یاد نوشتهی او افتادم که تا چند ساعت پیش زنده بود. از
ماشین آمدم بیرون نشستم تو برفها نور موبایل را به طرف ورقه گرفتم.
خواندم و گیج به آخر که رسیدم دوباره خواندم به آخر که رسیدم سهباره خواندم. صدای زنگدار خندهی فریبا... دوباره چشمم روی کلمات گشت اچ. آی. وی فریبا مبتلایم کرد... جوانیام... تو را دیدم... نمیخواستم تو... آلوده...
آخرین کلام سیا فریبا نمیخواستم تو...
پرهیز سیا. مچ دستم. خونی که تو رگم جریان پیدا کرد. خون فریبا. فریبایی که دوست داشت همخوابهام شود. کتکهای سیا. دو پلیس....و اچ. آی. وی.
تو برف نشستم فریاد زدم خدایاااا.
صدای پارسهای هار و وحشی سگها چه نزدیک است...
صدای خندهی زنگدار ِ فریبا. صدای پارسهای هار و وحشی سگهای گرسنه...
خواندم و گیج به آخر که رسیدم دوباره خواندم به آخر که رسیدم سهباره خواندم. صدای زنگدار خندهی فریبا... دوباره چشمم روی کلمات گشت اچ. آی. وی فریبا مبتلایم کرد... جوانیام... تو را دیدم... نمیخواستم تو... آلوده...
آخرین کلام سیا فریبا نمیخواستم تو...
پرهیز سیا. مچ دستم. خونی که تو رگم جریان پیدا کرد. خون فریبا. فریبایی که دوست داشت همخوابهام شود. کتکهای سیا. دو پلیس....و اچ. آی. وی.
تو برف نشستم فریاد زدم خدایاااا.
صدای پارسهای هار و وحشی سگها چه نزدیک است...
صدای خندهی زنگدار ِ فریبا. صدای پارسهای هار و وحشی سگهای گرسنه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر